یادداشتهای شبانه

https://sovietbeing.wordpress.com

زندگی و مرگ سوسیالیسم صهیونیستی

جیسون شولمن

–  توضیح مترجم (خبات): اکنون همه پذیرفته­اند که اسرائیل را به عنوان یک رژیم سرمایه­داری هار در نظر بگیرند. رژیمی که بنیان تولیدش، همچون دیگر سرمایه­داری­های پیشرفته، بر تولیدات نظامی است و هر دم صلح جهانی را تهدید می­کند. اما نخستین نطفه­های شکل­گیری اسرائیل هرگز گرایشاتی سرمایه­دارانه نبودند، بلکه در درجه­ی اول سوسیالیستی به شمار می­آمدند. بگذریم از اینکه سوسیالیسم صهیونیستی حتی با سلف اروپایی­ایش، یعنی سوسیال-دمکراسی تفاوت بسیار داشت چه برسد به سوسیالیسم اصیل مارکسیستی. مطالعه­ی دقیق تاریخ اشغال فلسطین به ما نشان خواهد داد چه چیز بود که بسیاری از روشنفکران را – از گرشوم شولم بگیر تا ژان پل سارتر – در مورد ماهیّت اسرائیل به اشتباه انداخت.  این متن نیز به نوبت خود می­کوشد نشان دهد کدام جنبه­های صهیونیسم باعث شدند گرایش سوسیالیستی آن در نهایت به این روز بیافتد. طعنه­ی تلخ تاریخ این است که امروزه می­توان بسیاری از این انحرافات را در میان چپگرایان وطنی مشاهده کرد: آنان که به خاطر مشارکت در بازی «دولت و جامعه­ی مدنی» مفهوم «سیاست طبقاتی» را کنار می­گذارند و تحت لوای «نقد چپ نو بر مارکس» همان اشتباهات قدیمی را تکرار می­کنند. من کاری به کار لیبرال­هایی ندارم که از اسرائیل دفاع می­کنند. اما از رفقای چپ نیز انتظار می­رود به نفی اسرائیل، به همین صورتی که هست، اکتفا نکنند و بکوشند به ریشه­ها چنگ بزنند. تاریخ اسرائیل به ما نشان می­دهد همانقدر که مبارزه با ویرانگری سرمایه­داری اهمیت دارد، به همان میزان باید با گرایشاتی در سوسیالیسم جنگید که با بی­توجهی به مفهوم «طبقه» راه را برای بازگشت سرمایه باز می­کنند. مخصوصاً آنکه سرمایه در هر بازگشتش، به مراتب وحشیانه­تر از قبل عمل می­کند.

تا چند دهه پیش، چپ­گرایان دمکراتیک و به خصوص یهودیان، عموماً باور داشتند که اسرائیل – به قول ایروینگ هاو (Irving Howe) – جاده صاف­کن «امید سوسیال دمکراسی برای یک­کاسه کردن آزادی سیاسی و تغییرات اجتماعی رادیکال» است.1 امّا دوره زمانه کاملاً عوض شده. امروزه کسی نمی­تواند ادعا کند که اسرائیل «راه کشاورزان کیبوتز را ادامه می­دهد.» گیریم دولت بزرگ­ترین سهام­دار اکثر بانک­های اسرائیلی باشد، گیریم نهایت کنترل را بر تشکیلات اقتصادی حفظ کند، گیریم درصد بزرگی از خاک کشور را در اختیار بگیرد و به نحو قابل ملاحظه­ای بر بیشتر بخش­های اقتصاد تأثیر بگذارد.2 امروزه «کیبوتزها به منزله­ی ذات آرمان سوسیال-صهیونیستیِ مالکیّت اشتراکی و مساوات­طلبی، قربانیان بلافصل تعقیب رضایت فردی­اند.»3 حزب کارگر به غایت از جنبش اتّحادیه­ی اصناف اسرائیل بیگانه است. این حزب وقتی زمام امور را به دست می­گیرد، حتّی یک ذره هم شبیه به احزاب سوسیال-دمکرات عمل نمی­کند. در هر صورت برنامه­ی اقتصادی حزب کارگر اسرائیل، بیشتر لیبرال کلاسیک است [تا سوسیالیسم]. برای بسیاری از اسرائیلی­هایی که سال­های سلطه­ی بوروکراسی حزب کارگر را به یاد می­آورند، «سوسیالیسم» معنایی جز «دولت نخبه­گرا» ندارد. برای تحقیق در مورد این که «چه اتّفاقی افتاد» بهتر است بپرسیم که مفادّ سوسیالیم اسرائیلی از همان ابتدا چه چیزی بود؟ در اصل از صهیونیسم کارگری (سوسیالیستی) «واقعاً موجود» دو روایت داریم. روایت نخست حاکی از آن است که مهم­ترین مستعمره­نشینان صهیونیست، سوسیالیست­هایی یوتوپیایی بودند. آنان نه قصد استثمار داشتند و نه می­خواستند که به استثمار کشیده شوند. سوسیالیست­ها بودند که کیبوتزها را، به مثابه­ی جماعات ارضی کمونیستی را بر پا داشتند. امّا به مرور زمان آرمان­هایشان را فدای پیروزی رهبری یشوب (Yishuv)، یعنی جماعت یهودیان فلسطین کردند. آنان برای نیل بدین هدف به خطّ مشی «پراگماتیسم انقلابی» گراییدند که «با نادیده گرفتن مفاهیم طبقه و ملّت، بیش از آنکه به دنبال تحقق اهداف کلاسیک سوسیالیستی باشد، توسعه­ی یشوب را در مقام کلیّت مدّنظر داشت. گرچه این استراتژی توانست اپوزیسیون تجدیدنظرطلب را به حاشیه براند، اما بدبختانه به قیمت بر باد دادن آینده­ی صهیونیسم کارگری تمام شد.»4 به قول میشل کون حزب حاکم صهیونیسم کارگری (MAPAI) «خواست انقلاب را با خواست وضعیت معمول در هم آمیخت» و جایگاه طبقه­ی کارگر را به منزله­ی عامل منافع جهانشمول، به دولت اعطا کرد. روایت دوم نیز چنین چیزی است: بنا به باور سوسیالیست­های غیرصهیونیست و پساصهیونیست، ادعای «فروپاشی» صهیونیسم کارگری (به خصوص MAPAI و بعدها حزب کارگر) محتوای سوسیالیسم «نژاد برتر» را در تشکیلات صهیونیسم کارگری اسرائیل از قلم می­اندازد. طبق دعوی زیو استرنهل (Zeev Sternhell)، «سوسیالیسم» برای اکثر رهبران سوسیالیسم کارگری، نوعی لفّاظی و زبان­بازی بود که به پروژه­ی ناسیونالیستی خلقِ دولتی یهودی مشروعیّت می­داد. از همان آغاز، اصول انترناسیونالیستی و جهان­شمول سوسیالیسم با قرار گرفتن در مسیر اهداف ملّی و فرهنگی، دچار واژگونگی شدند. به قول استرنهل، رهبران MAPAI در واقع نه به جامعه­ی بی­طبقه­ی سوسیالیستی معتقد بودند و نه حتّی به حقوق فردیِ معزّز لیبرالیسم. اصل ماملاشتیوت (Mamlachtiut) [که عبارت بود از] «تقدّم ملّت و دولت بر جامعه، برتری قدرت سیاسی بر کردوکار اجتماعی و گروه­های خودجوش»5 از همان سال 1920 توسط دیوید بن گوریون بنیاد نهاده شد. این طور نبود که ایدئولوژی MAPAI از سوسیالیسم به سوی تمرکز دولتی ناسیونالیستی بچرخد – بلکه صهیونیسم «سوسیالیستی» در واقع همان تمرکز دولتی ناسیونالیسم بود. به بیان درست­تر، ناسیونالیسم تحت لوای سوسیالیسم، طبقه­ی کارگر را در جهت اهداف دولتی آلت دست خود قرار داد. استرنهل استدلال می­کند که صهیونیسمِ بن گوریون و شرکاء، همان «ناسیونال سوسیالیسم»ی بود که در پایان قرن نوزدهم در اروپا پدیدار شد.

بن گوریون برای حصول مقاصد ناسیونالیستی خودش، وحدت اندام­وار ملّت و بسیج تمامی طبقات اجتماعی را موعظه می­کرد … مطابق مواعظ او، سرنوشت هر گروه اجتماعی در پیوندی اندام­وار با دیگر طبقات اجتماعی است و آحاد ملّت در قبال یکدیگر مسئولیّت دارند … این [دیدگاه] هرگز جنگی را که در تار و پود جامعه­ی مدنی تنیده شده، به رسمیت نمی­شناسد و با سرمایه­ی خصوصی فی­نفسه، مخالفتی ندارد. در این دیدگاه تولید چیزی نیست مگر مشارکت در غنای کل جامعه و استخدام کارگران … [از دیدگاه هیتلر و بن گوریون] اگر سرمایه­داری پولش را صرف تولید نمی­کرد، گناه بر گردن سرمایه­داران غیر مولّد و انگل­های اصلاح­ناپذیر بود، نه خود سرمایه­ی خصوصی.6

این نوشتار به بررسی و ارزیابی دو دیدگاه متعارض فوق می­پردازد. در پایان آشکار خواهد شد که جریان اصلی رهبران سوسیال صهیونیسم، هرگز طبقه­ی کارگر را به عنوان «سوژه-ابژه­ی اینهمان تاریخ یهود» در نظر نمی­گرفتند.7 اگر بن گوریون و همفکرانش سوسیالیست بوده باشند، سوسیالیسم­شان بکلّ معطوف به دولت است، نه به طبقه­ی کارگر.

سرآغاز صهیونیسم سوسیالیستی 

در دهه­ی 1890، سر و کلّه­ی گروه­هایی صهیونیستی در فلسطین پیدا شد که ملغمه­ای از ناسیونالیسم و سوسیالیسم را ترویج می­کردند. آنچه به عنوان Po’alei-Tzion (کارگران صهیون) شناخته شده، خود تنها بخشی از فدراسیون جهانی احزاب اینچنینی است. [این حزب] از همان ابتدای شکل­گیری، در دو جناح متفاوت توسعه یافت. یکی سوسیال دمکراسی میانه­رو و دیگری اکیداً مارکسیست. تئوریسین اصلی صهیونیسم مارکسیستی بر باروچوف (Ber Borochov) بود.

طبق فرض باروچوف، یهودیان مردمی «غیرعادی» بودند با ساختاری طبقاتی شبیه به «هرم واژگون»: زیربنای جامعه را عمدتاً کارگران و دهقانان تشکیل می­دادند، اما اقلیّت سرمایه­دار که در رأس «هرم» اجتماعی جای داشت تعیین کننده­ی سرنوشت تاریخی یهود بود. قسمت اعظمی از خرده­بورژوای شهری نیز، به کارهای حاشیه­ای و غیرتولیدی اشتغال داشت.8 میشل کون در این مورد توضیح می­دهد:

طبق ادّعای بوراچوف، گرایشات ضد-سامی، توسعه­ی لاینقطع سرمایه­داری و رقابت ملّی (که یهودیان را به دلیل فقدان زیربنای ارضی در شرایط نامساعدی قرار می­دهد)، مهاجرت یهودیان را به [صورت] الگویی تکرارشونده تحمیل می­کند و شرایط غیرعادی تولید یهود را هر چه بیشتر متزلزل می­سازد. نیروی کار یهودی، که توسط غیریهودیان به کار گماشته نمی­شود، ناچار است [مسیر] مهاجرت سرمایه­ی یهود را دنبال کند. در نتیجه، خرده­بورژوازی یهود هرچه بیشتر پرولتریزه می­گردد. امّا اگر «مساله­ی یهود نیز با خود یهودیان مهاجرت می­کند» پس راه حلّی رادیکال مورد نیاز است که به سادگی به غریب­کشی در میهمان­خانه­های سر راه نیانجامد. از نظر بوراچوف تنها راه حل، صهیونیسم پرولتری است. «پرولتاریای آگاه یهود» بایستی وظیفه­ی رهبری مهاجرت را بر عهده گیرد. در تحلیل نهایی، راه نجات طبقه­ی کارگر یهود، آزادی ملّی و الغای سرمایه­داری است.9

طبق دعوی باروچوف، ناسیونالیسم پرولتاریای ستمدیده­ی یهودی «همان [عامل] رهایی­بخش است. اگر ما پرولتاریای ملّتی آزاد باشیم که نه ستم­کش است و نه ستم­کار، دچار هیچ یک از مسائل حیات ملّی نمی­شویم.»10 «عادی­سازی» و جلوگیری از تباهی یهود، مستلزم تاسیس دولتی یهودی بود. سرمایه­داران و کارگران یهودی می­توانستند نبرد­ی طبقاتی خویش را در دل ساختارهای این دولت برپا دارند. به نظر [بوراچوف] مهاجرت به فلسطین را «ایدئال است. زیرا این خاک تنها سرزمین یهودی ممکن است. سرمایه­داران بزرگ به خاطر عدم تکامل [نیروهای] سیاسی و فرهنگی در این­جا شانسی ندارند، امّا خرده­بورژوازی و طبقه­ی متوسط چرا.»11 زین پس فلسطین در خطّی سرمایه­دارانه توسعه می­یافت و لابد پرولتاریای یهود نیز – در همبستگی با پرولتاریای جهانی – برای سوسیالیسم می­جنگید. نمی­توان انکار کرد که تئوری­های بوراچوف، بسیج جنبش کارگری صهیونیستی را به تعویق انداخت. امّا باید توجّه داشت که توسعه­ی واقعیِ MAPAI – هژمونیک­ترین حزب صهیونیست سوسیالیستی – و خیز بلندش به سوی قدرت، در نهایت «محصول ردّ برنامه­های بوراچوف است.»12

درجریان «موج دوم علیا (Aliyah)» (: مهاجرت.م) طی سال­های 1904 تا 1914، اکثر مهاجران اروپای شرقی، به یکی از دو حزب صهیونیسم-کارگری زیر پیوستند: یا حزب کارگران صهیون و یا حزب کارگران جوان (Hapo’el Hatza’ir). کارگران صهیون خود را سوسیالیست می­نامیدند و خواستار نبرد­ی طبقاتی بودند؛ [در مقابل]  کارگران جوان، نبرد­ طبقاتی را به عنوان امری مضر برای نهضت ناسیونالیستی، مردود می­دانستند. تأسیس Hashomer (ناطور) به عنوان اتحادیه­ی غیرحزبیِ پاسداران مستعمرات یهود، به ابتکار حزب کارگران جوان صورت گرفت. «ناطور»، [حق] حراست و دفاع از مستعمرات را در برابر همسایگان عرب در چنگ خود گرفت. همچنین تلاش­هایی نیز برای سازمان­دهی کارگران زراعی یهود و خلق تعاونی­های شهری و کشوری کارگران صورت داده شد.13 در برنامه­ی تأسیس کارگران صهیون، این حزب به عنوان جناح صهیونیستی مارکسیسم جهان­گستر معرّفی شد. «پلاتفورم الرّمله» اعلان می­داشت که «تاریخچه­ی انسانیّت ترکیبی است از جنگ­های طبقاتی و ملّی.» استرنهل توضیح می­دهد این [تفسیر] تجدید نظری است در خطوط مشهور مانیفست حزب کمونیست:

در ابتدای این قرن دیگر همه می­دانستند که برداشتی از تاریخ، که مبتنی بر اصطلاحات نبرد­ی طبقاتی باشد، بخشی از یک نظام مفهومی کامل و جامع است. می­شد بر این نظام خرده گرفت، اما الصاق مفهوم «تاریخ همچون ملغمه­ای از نبردهای ملی» به این نظام، لاطائلات محض بود. حتّی میرزابنویسان پلاتفورم الرّمله هم این را می­دانستند. آنان خبر داشتند که نبرد میان ملّت­ها پدیده­ای نوظهور در تاریخ نوع بشر است … اگر آنان اگاهانه مرتکب چنین خطای فاحشی شدند، تنها بدین دلیل بود که هیچ وسیله­ی دیگری برای آشتی دادن دو مکتب فکری نداشتند. گرچه این مصالحه دیری نپایید و در پایان سال 1906، به انشعاب در انجمن سوسیالیست­های فلسطین انجامید.14

دیوید بن گوریون، یکی از اعضای وقت «کارگران صهیون» و نخست وزیر آینده­ی اسرائیل، به وسیله­ی نوع خاصی از تئوری ارزش کار، از حق یهود نسبت به خاک فلسطین دفاع می­کرد: «نه مرجعیّت سیاسی و مشروع، بلکه حقوق کار منشأ حقّی راستین برای [تملّک] خاک است. مالکان راستین و واقعی خاک اعراب نیستند، بلکه کسانی هستند که بر روی آن کار می­کنند.»15 پژواک تئوری مارکسیستی ارزش کار ، به وضوح به گوش را آزار می­دهد. امّا بن گوریون، پس از 1919، به محض تأسیس حزب Ahdut Ha’avoda (اتحاد کارگری)، کل آثار و نشانه­های چیزی را که پیشتر «صهیونیسم کارگری» نامیده بودش، پاک کرد. فرهنگ واژگان مارکسیستی بن گوریون، هرگز از مفهوم بوراچوفی صهیونیسم بویی نبرده بود. صهیونیسم او هیچ نبود جز طرفداری از «اراده­ی آزاد»؛ تقلیدی مضحک از ناسیونالیسم «ارگانیک» اروپایی که از دترمینیسم اقتصادی باروچوف اجتناب می­ورزید.

پژواک آرای بن گوریون دقیقاً در دیدگاه­های حزب کارگران جوان به گوش می­رسید. این حزب از اعتصاب، نبرد طبقاتی و واژه­ی «سوسیالیسم» دوری می­گزید و به عقد دائم تئوری­های آرون دیوید گوردون (Aaron David Gordon) درآمده بود. به باور گوردون، مردم یهود تنها با کار فیزیکی و «رجعت به خاک» می­توانستند راه رستگاری ملّی را بپویند. حزب کارگران جوان، «نه به خاطر مسائل خود طبقه­ی کارگر، بلکه صرفاً از روی ارزش ملّی» آنان به کارگران تمایل داشت.16 به باور حزب، تأکید مارکسیستی بر نبرد طبقاتی، اصولاً ربطی به کشوری زراعی همچون فلسطین نداشت. یوسف آهارونوویچ (Yosef Aharonovitch) رهبر ایدئولوگ حزب، ادّعا می­کرد که «میان مردم یهود به طور عام، و به طور خاص میان یهودیان [ساکن] خاک اسرائیل، هیچ نبرد طبقاتی­یی در کار نیست».17 در عنفوان جنگ جهانی، شمار بیشتری از اعضای حزب کارگران صهیون از چنین دیدگاهی حمایت کردند. «سوسیالیسمِ خاصّ یهود» که به نحوی رادیکال ناسیونالیستی بود، بیش از پیش از اصول جهان­شمول سوسیال-دمکراسی کلاسیک دست شست. این به قول معروف «سوسیالیسم»، بوراچوفیسم را به محاق برد. وانگهی، همچنان که استرنهل خاطر نشان می­کند «در نخستین سال­های این قرن، نقد سرمایه­داری، نخستین و پیشروترین باقیمانده­ی مارکسیسم بود. به سختی می­توان دریافت که چگونه مارکسیسم به روسیه، لهستان و رومانی ربط دارد، اما به فلسطین نه … گرایشات مارکسیستی، سوسیالیست­ها را به پیش­قراولان نبرد علیه ایل و ایلغاز ناسیونالیسم و علیه سنگ­بنای مدرنیته­ی ایدئولوژیک تبدیل می­کرد.»18 تصادفی نبود که بن گوریون، کمی بعد به تأسیس حزبی کمک کرد که بر طبق اصولی دیگر ساخته شده بود.

پایان کار حزب کارگران صهیون

نشست اتحاد جهانی کارگران صهیون، به سال 1909 برگزار شد و قاطعانه دست رد بر سینه­ی  پارادایم مارکسیستی بوراچوف زد. شلومو کاپلانسکی (Shlomo Kaplansky) صهیونیست کارگری اتریشی، رهبر مخالفان بوراچوف بود. آنان هم از تعاونی بینا-طبقاتی درون جنبش صهیونیستی طرفداری می­کردند، هم از آنچه که بعدها در صهیونیسم کارگری، استراتژی «جهاد سازندگی­» نامیده شد. کاپلانسکی استدلال می­کرد «طبقه­ی کارگر بایستی هدایت جنبش صهیونیستی را در دست گیرد و استراتژی جامعی را در فلسطین اتخاذ کند که مبتنی بر ساختن تشکیلات اقتصادی و مساکن اشتراکی باشد. این استراتژی، منادی جامعه­ی آینده بود. در واقع سیاست­گذاری حزب کارگران صهیون بر همین منوال پیش رفت.»19 ایده­ی ساختن مساکن اشتراکی و «اقتصاد کارگری» بیش از هر چیز، مرهون [تلاش­های] ناشمن سیرکین (Nachman Syrkin) است. فردی که از مسلک اراده­ی آزاد طرفداری می­کرد، دشمن قسم­خورده­ی مارکسیسم بود و تا دم مرگ، رهبری صهیونیسم کارگری آمریکا را بر عهده داشت. استراتژی «جهاد سازندگی» یا همان یهودی­سازی فلسطین، نیازمند «سرمایه­گذاری بر تشکیلات اجتماعی-اقتصادی بود. این تشکیلات می­توانست شمار قابل ملاحظه­ای از کارگران مهاجر را سازمان و اسکان دهد. در نتیجه تقدّم سرمایه­ی خصوصی، به عنوان امری فرعی و قابل اغماض مورد قبول قرار گرفت و سکونت­گاه­های کارگری­یی چون کیبوتزها، جایگاهی مرکزی و استراتژیک به دست آوردند.»20

ظاهراً محتوای سوسیالیستی این استراتژی، مثل روز روشن است. زیرا به نظر می­رسد هدف از آن، دور زدن سرمایه­داری است به نفع ایجاد تشکیلات سوسیالیستی. حتّی مارکس و انگلس نیز آرزو داشتند چنین چیزی در زمینه­ی کمون­های روستایی دهقانان روس امکان­پذیر شود. کون ادّعا دارد که «جهاد سازندگی به معنای امکان اینهمانی منافع جنبش بالنده­ی کارگران و تشکیلات آن با منافع و نیازهای مردم یهود در مقام یک کل بود … این امر دست هر صهیونیستی را برای جرح و تعدیل مضمون کلاسیک مارکسیستی، یعنی طبقه­ی جهانی، باز می­گذاشت.»21 از آنجا که سازندگی بیش از هر چیز مرهون سیرکین بود22 پس جنبه­های دردسرساز تئوری سیرکین بی­اهمیّت تلقی می­شدند:

دشمنی سیرکین با مارکسیسم، پابپای باور به نقش تعیین کننده­ی این قهرمان تاریخی گسترش می­یافت … به باور او ترقّی انسان، نتیجه­ی انقلابی ایدئولوژیک بود که گاه و بیگاه در گروه­های کوچک رخ می­دهد. او توضیح رویدادهای تاریخی را در اموری می­جست که سوسیال دمکراسی، به عنوان فساد و مرض کنارشان نهاده بود: روح ناسیونالیستی ملّی، روح قومی، نمادگرایی تاریخی و فرهنگی رازآلود مردم مختلف … مطابق نوشته­جات سیرکین، معیار راستین یک استراتژی سیاسی، میزان انطباق آن با وضعیّت یا واقعیّت نیست. این معیار عبارت است از قدرت نفوذ یک استراتژی در جان توده­ها و توان شوراندن اراده­ی مردم … بر خلاف سوسیال دمکرات­ها، سیرکین ملّت را یک فکت طبیعی می­دانست. بنابراین در دستگاه مفاهیم او، اهمیّت ملّت بر منافع طبقاتی می­چربید … «صهیونیسم یعنی سرمایه­گذاری یهود بر روی تشکیلات ملّی. این دیدگاه منافاتی با جنگ طبقاتی ندارد؛ بلکه صرفاً از آن فرامی­گذرد.» این دیدگاه، همان صورت­بندی کلاسیک ناسیونال سوسیالیسم هیتلر است.

برنامه­ی تعاونی سیرکین – به موازات برنامه­های فرانتس اوپنهایمر (Franz Oppenheimer) و شلومو کاپلانسکی – نقش مهمّی در جدایی کارگران صهیون از بوراچوفیسم ایفا کرد. این برنامه صراحتاً غیرسوسیالیستی بود. طبق اظهارات سیرکین «تنها آرزوی ما ساختن شرکت تعاونی­هاست … جامعه­ی سوسیالیستی خواب و خیالی بیش نیست. زیرا مردم، قریب به یکصد سال از آن دم زده­اند، ولی هنوز هم نمی­دانیم سوسیالیسم چطور چیزی است. امّا تعاون در همین جامعه­ی کنونی به تجربه درآمده و ما می­توانیم به آن تکیه کنیم.»23 نه جنبش کارگری و نه انترناسیونال سوسیالیستی، نتوانستند پشتوانه­ی مالی [لازم] را برای تعاونی­ها مهیّا کنند. این مهم «کار کلّ مردمان یهود است.» به خصوص کارگران یهود که عوامل اصلی ایجاد تعاونی­هایند.24

افکار بن گوریون، پژواک [ایده­های] سیرکین هستند، ولو بسیار کمتر از او به تعاونی­ها بپردازد. به باور او «آزادسازی» یهود، به طور خاص مستلزم آفریدن  یک طبقه­ی کارگر یهودی در فلسطین بود. هدف از سرمایه­گذاری­های صهیونیستی این بود که یهود بتواند تجارب اقتصادی-اجتماعی خرده­بورژوازی عصر دیاسپورا را در فلسطین تکرار کند. بن گوریون می­گفت: «در بنیان زندگی کارگران سرزمین اسرائیل، تمایزی میان نیازهای فردی و ملّی وجود ندارد … جنبش ما، قائل به هیچ تمایزی میان مسأله­ی ناسیونالیستی و مسأله­ی سوسیالیستی نیست … ما جمعیّت کارگری را در وحدتی ساده ذوب کرده­ایم.»25 ناله­های سوسیالیستی و ناسیونالیستی نغمه­ای واحد سر داده بودند؛ گرچه صدای دومّی بیشتر به گوش می­رسید. بن گوریون در گردهمایی کارگران متحد به سال 1919 پیرامون سوسیالیسم، به هنگام سخنرانی درباره­ی برنامه­هایش، تنها به ذکر این نکته اکتفا کرد که حفظ تعاونی­ها، وابستگی به سرمایه­ی خصوصی را کاهش خواهد داد – نه آنکه از بین ببرد. –  این گردهمایی در روزهای آتی، با بیانیه­های مخالفت­آمیز سوسیال صهیونیست­ها ادامه پیدا کرد. بن گوریون در تقابل با آن­ها، دست کم در بدو امر، از ایجاد چارچوب تشکیلاتی دولت کارگری یهود در فلسطین دم می­زد.

سال بعد، اتحاد جهانی کارگران یهود، بر سر مسأله­ی پیوستن به انترناسیونال کمونیستی یا شرکت در تشکیلات بورژوازی صهیونیسم جهانی، به دو [جناح] چپ و راست منشعب گردید. در انشعاب نهایی، اکثریّت جناح راست حزب کارگران صهیون با جذب صهیونیست­های مستقل چپ، یعنی بن گوریون و دیگر رهبران تأثیرگذار جنبش کارگری، Ahdut Ha’avoda (اتحاد کارگر) را شکل داد. این سازمان، نه یک حزب، بلکه فدراسیونی (هیستادروت) بود که  «به بسیج تمامی مزدبگیران تخصیص یافت. [هیستادروت] می­کوشید با برآوردن مطالبات و تمامی خدمات موردنیاز مزدبگیران، شکل­گیری ملّت [اسرائیل] را تسهیل کند.»26 هرچند این تشکیلات به مدت چند سال، عنوان رسمی «سوسیالیست» را یدک کشید و از رتوریک نبرد طبقاتی بهره برد؛ امّا شایان ذکر است که برل کاتزنلسون (Berl katznelson) در سخنرانی مهم خویش در گردهمایی مؤسسان این تشکیلات، «سوسیالیسم» را طور دیگری تعریف کرد. او تأکید داشت که هدف جنبش کارگری سرزمین اسرائیل، «خلق ملّت کارگر عبری و کلّ ملّت است … نه فقط رهبری یک طبقه، بلکه رهبری ملّت.» «سوسیالیسم»، بدیل یا حتّی ایدئولوژی ناقد سرمایه­داری به شمار نمی­آمد؛ بلکه در اصل به «هستی» اشتراکی یهود مربوط بود.27

از طبقه­ی کارگر تا ملّت

هیستادروت یا فدراسیون جامع کارگران یهود فلسطین، به سال 1920 به عنوان طرحی برای وحدت سازمان­های کارگران جوان، اتحاد کارگر و دیگر احزاب چپ صهیونیست تأسیس شد. همه­ی کارگران یهود، فارغ از گرایشات سیاسی­شان، میتوانستند به عضویّت آن درآیند. نخستین دبیرکلّ فدراسیون، بن گوریون بود. طبق تفسیر کون – که اغلب در جاهای دیگر تکرار شده است28 – «بن گوریون، قویّاً تلاش داشت تا منابع و قدرت ساختاری هیستادروت را به عنوان دولت نوپای کارگری در کنار دولت قیّم فلسطین، متمرکز سازد. او برای مدّتی کوتاه از ایده­ی تبدیل کلّ کشور به کمونی ابتدایی پشتیبانی کرد.»29 بن گوریون، چیدمانی بزرگ از انواع و اقسام مؤسسات ساخت: صندوق بیماری و ناتوانی، مبادلات کارگری، شرکت­های ساختمان­سازی، کمپانی فروش محصولات کشاورزی، تعاونی­های عمده­فروشی، شبکه­ی مدارس کارگری، تعاونی­های مسکن و کیبوتزها. مطابق ادّعای او هیستادروت «طبقه­ی کارگر را در تولید سازمان می­داد و با شکل کلاسیک سازمان­دهی وجودی طبقه­ی کارگر، یعنی اتحادیه­ی اصناف تفاوت داشت.»30 امّا همچنانکه میشل شالو خاطر نشان کرده، این [گفته] در واقع بدین معنی است که هیستادروت «از شرایط نبرد طبقاتی علیه صنعتی­سازی سرمایه­دارانه و دمکراسی­سازی سیاسی سر بر نیاورد. دغدغه­ی اصلی هیستادروت نه منافع طبقاتی مزدبگیران شهری، که تحقّق منافع ناسیونالیستی در بخش­های روستایی بود. [این سازمان] نتیجه­ی تبلور و تراکم فرایند خوانگیخته­ی تکوین طبقه­ی کارگر نبود، بلکه از بالا به پایین تأسیس شد.»31 شاید هیستادروت ابزاری برای دست یافتن به تسلّط سیاسی و اقتصادی کارگران بوده باشد، امّا این کار نه از خلال نبردهای طبقاتی، که از خلال تلاش برای تحقّق اهداف ناسیونالیستی و فراطبقاتی صورت می­گرفت. هیستادروت، احتمالاً به منظور تطبیق یافتن با نیازهای «ملّت یهود»، کارگران عرب را از کار بیکار می­کرد و کمپین­های جورواجوری را برای جایگزینی آنان با کارگران یهود به راه می­انداخت. «در مقابل تهدیدی که از سوی کارگران سازمان­نیافته و ارزان عرب متوجه کارگران سازمان­یافته­ی یهود شده است، اتحادیّه­ی اصناف باید از اعضایش حمایت کند.»32 شاید بن گوریون گفته باشد که «چاکر بلشویسم» است؛ امّا تمرکزگرایی فزاینده­ی هیستادروت، در عمل راه را برای بیکاری کارگران عرب گشود.33 بنا به باور مارکسیسم سنّتی، راه حلّ مسأله­ی رقابت نیروی کار سازمان­نیافته­ی روستایی و کاهش دستمزدها، عبارت است از سازماندهی همزمان کارگران عقب­مانده و کارگران متحد.34 امّا همه­ی ترس هیستادروت از آن بود که «منطق کنش جمعی در عرصه­ی بازار، کارگران یهود را به سمت اتحاد با هم­قطاران عرب خویش و مبارزه علیه کارفرمایان یهود سوق دهد … این امر در تعارض با تعهّد اصلی جنبش کارگری بود، که [می­خواست] کارگران را در خط مقدّم نبرد مردمی جای دهد.» امّا با اصول سوسیالیستی مورد حمایت بن گوریون و شرکاء سازگاری داشت.35

در دهه­ی بیست، مناهیم الکیند (Menahem Elkind) رهبری جناح چپ سوسیال صهیونیسم را در دست گرفت. میان «بلشویسم» او و بن گوریون، زمین تا آسمان فاصله بود. این دسته به خصلت [سازمان­دهی] عمودی هیستادروت نقد داشتند و در Gdud Ha’avoda (گردان کارگر) شرکت جستند. این گردان تلاش داشت با «تأسیس کمون جامع کارگران یهود در فلسطین» به تکامل دولت یهود یاری رساند.36 استرنهل می­گوید: «گردان کارگر، شکافی نو را بازنمایی می­کرد و واقعاً بالقوّگی انقلابی داشت. ایده­ی کمون یکّه­ی سراسری، تنها شانس ساختن یک جامعه­ی سوسیالیستی راستین بود.»37 احتمالاً بن گوریون نیز دست کم یک بار از کمون جامع طرفداری کرده است.38 – البته به عنوان شیوه­ای جهت تمرکز قدرت اقتصادی و حفظ نیروی انسانی در مراکز کشاورزی و دیوان­خانه­ی عمومی کارگران–39 امّا او شدیداً با الکیند و حامیان «خیالبافش» مخالف بود:

بن گوریون خواستار تمرکز قدرت در دست مدیران ارشد بود، امّا الکیند از خودمختاری مهاجران دفاع می­کرد. بن گوریون ارزش­هایی چون آزادی فردی و امید به جامعه­ای بهتر را فدای منافع ملّی می­کرد. اما گردان کارگر، بیش از منافع ملی به اصل برابری در بخش شهری توجه داشت … بن گوریون در رأس جنبش صهیونیسم سوسیالیستی به دنبال آن بود که مالکیّت عمومی وسایل تولید را به کلونی­های کشاورزی محدود کند. اما از نظر الکیند، خلاص شدن بخش شهری از زیر یوغ مالکیّت اشتراکی، طومار امید به تغییرات بزرگ-مقیاس اجتماعی را در هم می­پیچید.40

چپ­گرایان گردان کارگر، تا یکی دو سال، نقش اپوزیسیون چپ هیستادروت را ایفا کردند. آنان خواهان دمکراتیزه شدن هیستادروت، برابری کامل حقوق و مزایا و «[سپردن] مسئولیّت سازمان­دهی کیبوتزها، به هیأت نمایندگان کارگری» بودند.41 امّا گردان کارگر خیلی دوام نیاورد. در سال 1927 آرمان­های این سازمان هیچ نبود جز مجموعه­ای از ظاهرسازی­های سوسیالیستی برای توجیه صهیونیسم. کمپین­های بن گوریون نیز فشار اقتصادی و اخراج اعراب را تشدید کردند.42 رکود اقتصادی عمیق، زیرپای چپ را خالی کرده بود.43

MAPAI و مبحث «جنگ طبقاتی»

هیم ارلوسوروف (Haim Arlosoroff)، تئوریسین اصلی کارگران جوان، رقیب اصلی اتّحاد کارگر بود. او پیش از نقل مکان به فلسطین، در جزوه­ای، آنچه را که Volkssozialismus (سوسیالیسم مردمی) یهود می­نامید  شرح داد. دیدگاهی که به مصاف تئوری­های سوسیالیستی نبرد طبقاتی می­رفت و ایده­های آرون دیوید گوردون و پوپولیسم روسی را بازتاب می­داد. او به سال 1926،  در سخنرانی «جنگ طبقاتی واقعی در خاک اسرائیل» این بحث را مطرح کرد که

دو واقعیّت، کاربست نبرد طبقاتی را واژگون کرده­اند: از یکسو فلسطین هنوز مستعمره­ی بریتانیاست و از سوی دیگر جامعه­ای است با دو ملّت … «دولت» در فلسطین، کمابیش اقتداری مبتنی بر قیمومیّت بریتانیاست و به فشارها و مناسبات طبقاتی بومی ربطی ندارد. خصلت سیاسی آن وابسته به «فشارهای طبقاتی جامعه­ی انگلیس» است. تقسیمات عمودی ملی فلسطین میان اعراب و یهودیان، تقسیمات افقی طبقاتی را قطع می­کنند … حتّی نمی­شود «جنبش کارگران سازمان­یافته» را در دسته­ی «جنبش­های پرولتری» جای داد … مهاجران، سلسله مراتب کارگران یهود فلسطین را به طور متناوب تجدید می­کنند. اکثریّت آنان از موقعِیّتی غیر-پرولتری برآمده و در حال تبدیل شدن به کارگر هستند. اقتصاد یهود، فاقد چرخه­ای بهنجار یا چرخه­ی تقسیم درآمد ملّی است. این [امر] مشخصه­ی جامعه­ای در حال تکوین است. بنابراین تئوری مارکسیستی جنگ طبقاتی به جامعه­ی ما ربطی ندارد.44

طبق ادّعای ارلوسوروف، عدم تناسب تئوری نبرد طبقاتی با [شرایط] سرزمین اسرائیل، باعث نمی­شد خود ایده­ی سوسیالیسم نیز بی­ربط باشد. شهری­سازی فلسطین، با شتاب هر چه بیشتر ادامه داشت. ظهور پرولتاریای مزدبگیر – و همچنین بورژوازی یهود – به گرایش نبرد طبقاتی گره خورده بود. جریان غالب سوسیال صهیونیسم، علی­رغم برچسب «سوسیالیستی»اش، «مشروعیّت مالکیّت خصوصی را مردود نشمرد؛ بلکه تنها در پی کنترل جامعه، و نه تغییر آن برآمد. در عین حال حاضر نشد توانایی بخش خصوصی را در پی­ریزی دولت یهود و تکمیل [پروژه­ی] صهیونیسم، به رسمیّت بشناسد.»45  برخلاف سوگندهای اخلاقی که در رابطه با کیبوتزها ادا شده بود، تا سال 1936، کمتر از 8.4% اعضای هیستادروت در این سکونت­گاه­ها زندگی می­کردند.46 مطابق توضیحات ناتان وینستوک (Nathan Weinstock) «بدون شک، خشونت­های جنبش کیبوتز، قربانیان فراوانی گرفت و به محکومیّت سوسالیست­ها انجامید؛ امّا این جنبش هیچ تهدیدی را متوجّه بورژوازی صهیونیست نساخت. در حقیقت آژانس یهود، تا جایی که می­توانست، «به واحه­های سوسیالیستی در برهوت سرمایه­داری» اعانه داد … این چنین شد که در دهه­ی بیست، جنبش طبقه­ی کارگر یهود جای خود را به طبقه­ی ناموجود بورژوازی فلسطینی یهود داد. این جانشینی، به منظور پی ریزی سرمایه­داری صهیونیستی در درون سازمان­های اقتصادی هیستادروت صورت گرفت.»47 ایدئالیسم فداکارانه­ی کیبوتزها «بورژوازی صهیونیستی را از شرّ سرمایه­گذاری­های غیرسودده خلاص کرد.»48 در حقیقت، این ایدئولوژی، بدون تأثیرگذاری بر خصلت طبقاتی اقتصاد کلان، در [تحقّق] اهداف ملّی صهیونیستی مشارکت جست.

صهیونیست­هایی چون بن گوریون از یک­سو می­گفتند: «اگر تمام سرمایه­داران فلسطین یهودی باشند، کشور بیش از این چیزی که هست یهودی نخواهد شد … امّا اگر کارگران مملکت یهودی باشند، این کشور سراپا یهودی خواهد شد.»49 و از سوی دیگر ادعا می­کردند: در فلسطین «تضاد طبقاتی تنها حول استفاده از سرمایه است … موضوع مناقشه، نه خود سرمایه، بلکه تقدیر آن است.» – هیستادروت هم بخش خصوصی را اداره می­کرد و هم سکونت­گاه جمعی را.50 «جنگ طبقاتی» کلیدواژه­ی نبرد بر سر منابع بود. این اصطلاح به تضاد کار-سرمایه در تولید ربطی نداشت. «جنگ طبقاتی» صهیونیست­ها، سوسیالیستی کردن مالکیّت خصوصی صنعت را به حال خود وانهاد. «جنگ طبقاتی» وسیله­ای بود در خدمت «وحدت ملّی». آن هم در حالیکه احزاب سوسیالیستی، طبق تعریف، فقط پیگیر منافع طبقه­ی کارگر بودند و (دست­کم در تئوری) باور داشتند که منافع این طبقه در تضاد با منافع طبقه­ی سرمایه­داری است. همّ و غمّ سوسیال صهیونیسم – همّ و غمّ بن گوریون – خصلتی سراپا متفاوت داشت: «جنبش ما، همواره با این ایده­ی سوسیالیستی همراه بوده است که حزب طبقه­ی کارگر، برخلاف احزاب طبقات دیگر، صرفاً حزبی طبقاتی نیست. این حزب فقط به مسائلی نمی­پردازد که طبقه­اش را تحت­تأثیر قرار می­دهند. حزب طبقه­ی کارگر حزبی ملّی است و در قبال آینده­ی تمام مردم مسئولیّت دارد.»51 [سوسیال صهیونیسم] جنبش عجیب و غریب «طبقه­ی جهانشمول» بود. اما در عین حال این ایده را مردود می­شمرد که امر جهانشمول، همانا منافع طبقه­ی کارگر است.

دو حزب کارگران جوان و اتحاد کارگر، متقابلاً به آرمان «جهاد سازندگی» متعهّد بودند. این امر در سال 1930، امتزاج آن­ها را در حزب واحد MAPAI امکان­پذیر ساخت. (مخفّف عبری حزب کارگران فلسطین، Miflegeth Poalim Eretz- Israel) این تشکیلات کنترل هیستادروت را در دست گرفت و در میان دیگر سازمانهای صهیونیستی به بزرگترین حزب فلسطین تبدیل شد. بن-گوریون برای دست یافتن به چنین جایگاهی، دست دوستی به سوی صهیونیست-بورژواهای میانه­رو دراز کرد. کون، استراتژی MAPAI را [اینگونه] توضیح می­دهد:

پیکاری سخت علیه راست افراطی باعث چرخشی استراتژیک در حزب کارگر شد. حزب کارگر برای در هم شکستن رقیب، سر در پی ائتلافی گسترده نهاد. این مر به نوبت خود، متضمّن برقراری روابطی تازه با رقبای پیشین بود. علاوه بر این [حزب کارگر] به «تعادلی مصلحتی» و «ادغام اقتصادی» تن در داد و به سلطه­ی هیستادروت بر کلیه مؤسّسات اقتصادی گردن نهاد. البته حزب کارگر لفّاظی­های طبقاتی گذشته را همچنان ادامه داد، امّا فروض عملی­اش صراحتاً دگرگون شده بودند.52

چرخش MAPAI «حاکی از تن دادن به مفهومی بود که قدرت حزب کارگر را مضمحل می­کرد: اینهمانی منافع طبقه­ی کارگر با منافع عموم ملت. گسستی مهم از گذشته و از عنصر بنیادی سیاست سوسیالیستی.»53 گسست از سوسیالیسم واقعیّت داشت؛ اما «کندن از گذشته» چندان که پنداشته می­شود، مهم نبود. نه حزب اتحاد کارگر و نه حزب کارگران جوان، هیچ یک تعهّدی مبنی بر سوسیالیستی کردن سرمایه نداشتند. کون، تن دادن MAPAI را بدین اصل تقبیح می­کند: «طبقه، ملّت و دولت، مقولات و چیزهایی اگر نه متعارض، دست­کم جدا بودند. فراتر و ورای طرح اسرائیل کارگری – طرحی که زین پس تلاشی جزئی بود نه جهان­گیر … طبقه­ی کارگر، نقش خود را به عنوان ابژه-سوژه­ی اینهمان تاریخ صهیونیستی از دست داد.» امّا شاید بهتر باشد بگوییم که برای بن-گوریون و همفکران، طبقه­ی کارگر چیزی بیش از ابژه­ی تاریخ صهیونیستی نبود. سوژه­ی واقعی، نخبگان هیستادروت بودند. شاید دولت-ملّت یهود را طبقه­ی کارگر یهود ساخته باشند، امّا قرار نبود که مالکیّت و کنترل وسایل تولید، توزیع و مبادله­ی دولتی را در دست بگیرند. پیش و پس از «مصالحه­ی تاریخی» MAPAI، «سوسیالیسم» فقط افسانه­ای بود برای بسیج توده­ها.

احزاب سوسیال صهیونیستی که سوسیالیسم­شان، چیزی بیش از لفّاظی و زبان­بازی بود، دریافتند که ناسیونالیسم باعث می­شود تعهّدشان به اصول جهانی و دمکراتیک ذره ذره نابود گردد. [مثلاً] Hashomer-Hatzair (گارد جوان) در پی آن بود که پیشتازی صهیونیسم را با سوسیالیسم انقلابی، و استعمار را با نبرد طبقاتی در هم آمیزد.»54 به هر حال، تحقّق سوسیالیسم از منظر گارد جوان منوط به تحقّق صهیونیسم بود. البته این استراتژی در نهایت به ایده­ی دولتِ دو ملیّتی فلسطین می­رسید، دولتی که نه انحصاراً یهودی بود و نه عرب؛ اما عین حال در تلاش برای اخراج کارگران عرب از مزارع یهود مشارکت می­کرد. استراتژی فوق منحصراً کیبوتزها را هدف گرفته بود و زمانی که بر وظیفه­ی عملیِ ساختن خانه­ی یهود (یا همان جهاد سازندگی) تأکید می­کرد؛ زمین­هایی را مدنظر داشت که از دهقانان عرب ستانده می­شد. حتّی رهبر یکی از احزاب، این ادّعا را پیش کشید که «صهیونیست­ها همچون بریتانیایی­ها، عهده­دار مأموریّتی تاریخی و بشردوستانه­اند: سکنی گزیدن میان بومیان عقب­مانده و بدسگال.»55

قدرت­گیری بوروکراسی حزب کارگر

از سال 1949 تا 1977، دولت­های اسرائیلی از ائتلاف­هایی به رهبری MAPAI سر برآوردند. بن گوریون تا سال 1963 نقش نخست­وزیری را ایفا کرد. MAPAI از همان ابتدای حکم­رانی، دستخوش این ناخرسندی بود که [مبادا] سوسیالیسم را «به پای غوغای دولت-سازی قربانی کرده باشند.» زیرا بن گوریون کمی پیش­تر بر کیبوتزها چنین بر چسبی زده بود: «آریستوکراسی سوسیالیستی مستقل از نیازهای دولت.»56 کار بن گوریون تا آنجا بالا کشید که ادّعا کرد «سوسیالیسم» اصطلاحی است بی­ربط و دولت اسرائیل نه سوسیالیستی است نه سرمایه­داری. (بدین معنا دولت ورای طبقات بود.)

دیگر نمی­شد به طبقه­ی کارگر و منافع آن، به چشم امر عام نگریست. اکثر اعضای هیستادروت، در سازمان­دهی کارگری به دنبال منافع خصوصی بودند؛ یعنی آن چیزی که به صورت خدمات حزبی ارائه می­شد. روشن­بینی طبقه­ی کارگر، روح پیشرو بودن و انسجام محو شد و جزءگرایی (Particularism) جای آن را گرفت. «نتیجتاً دولت ابزاری کارآمدتر و کامل­تر از هیستادروت است. ما موظّفیم نتایج سره را از این دو فکت استنتاج کنیم.» این نتایج عبارتند: امر جهانشمول همان مؤسّسات دولتی است نه طبقه­ی کارگر. دیگر آنکه «هیستادروت، پشتیبان و حامی وفادار دولت است نه رقیب و حریف آن.»57

بن گوریون این ادّعا را به عنوان «تعصّب» تقبیح کرد که هر مؤسّسه­ی اسرائیلی بایستی اصالتاً در خدمت کارگران باشد. شالو، تفاوت میان نسخه­ی اسرائیلی و اروپایی سوسیال دمکراسی را [این چنین] توضیح می­دهد:

احزاب سوسیال دمکرات اروپایی، منفعت خاص طبقه­ی کارگر (مزد بیشتر) را با منفعت عام همه­ی طبقات (تولید انگیزشی) مترادف می­گرفتند. در مقابل، سوسیال دمکراسی اسرائیلی صرفاً بر نتایج خوبی تکیه نمی­کرد که بهروزی کارگران برای طبقات دیگر به بار می­آورد. حزب کارگر یهود، بر منافع مشترک کارگران، اقشار میانی و اکثریّت بورژوازی و جدایی اقتصادی اعراب و یهودیان نیز اتکا داشت و بدینسان تنه به تن نازیسم می­زد. تکیه­گاه دیگر حزب کارگر، نقش قاطعی بود که جنبش کارگری در تضمین امنیّت حال حاضر و آینده­ی کلّ جماعت صهیونیستی فلسطین ایفا می­کرد.58

شاید گلدا میر (Golda Meir) در سال 1950 از «سوسیالیسم زمانه­ی ما» سخن گفته باشد، امّا سیاست اقتصادی MAPAI درآمد­های نابرابر را به نحو فزاینده­ای جایز می­شمرد. بن گوریون اصرار داشت که اشتغال کامل و اسکان، وابسته به جذب سرمایه­ی خارجی است. لفاظّی­های سوسیالیستی MAPAI نیز به نوبت خود «سرمایه­داری نظارتی» را توجیه می­کردند. سیل عظیم سرمایه­گذاری­های خارجی، مخصوصاً به صورت وام­های دولتی و بانکی، دارایی­های خصوصی بواسطه­ی حراج قرارداد­های اسرائیلی، اعانه­های یهودیان خارجی و غرامت­های جنگی آلمان، این سرمایه­داری را به پیش می­راندند … هیچ تلاشی برای ملّی کردن بخش خصوصی صورت نگرفت. سیاست تعیین دستمزدها از اصل «به هر کس به اندازه­ی نیازش» به سمت «تعیین حقوق بر اساس تخصّص» تغییر جهت داد و به ضوابطی گرایید که کمتر سوسیالیستی یا برابری­طلب بودند.»59 در حالیکه که احزاب رقیب در پی جلب حمایت عناصری از طبقه­ی کارگر بودند، MAPAI توانست پشتیبانی «طبقه­ی متوسط ساخته­ی دولت» را به دست آورد – گروهی که MAPAI رفتاری سخاوتمندانه در قبال­شان داشت. «کارچاق­کنان و دلّالانی که روزی­شان را در سوبسیدها و امتیازهای دولتی می­جستند؛ و نیز سرکارگران و کارگران تخصّصی در مشاغل عمومی.»60 طی بیست سال نخست حاکمیّت MAPAI، گروهی از افسران ارتشی تکنوکرات در حزب سربرآوردند. اینان به عنوان مدیران و متخصّصان اقتصادی، «گارد قدیم» حزب را به چالش کشیدند. اکنون این سیاستمداران تکنوکرات بودند که برای MAPAI و جانشین آن، یعنی حزب کارگر تعیین تکلیف می­کردند. در واقع، صرف نظر از وجود احزاب اپوزیسیون و آزادی بیان نیم­بند اقلیّت غیرعرب، برخی از وجوه اسرائیل، تحت سلطه­ی MAPAI، به نحوی وحشت­افزا تداعی­گر نوعی سرمایه­داری دولتی بودند. گروهی کوچک از رهبران MAPAI، کنترل حزب سیاسی کارگران، اتحادیّه اصناف کارگران و صنایع دولتی («کارگری») را در دست داشتند. آنان از خلال مجموعه­ای از ائتلافات، «دولت کارگران» را نیز قبضه کردند. «دولت کارگران» مجاز بود اعتصابات را در هم بشکند (آخر کارگران معقول چگونه می­توانستند علیه «خویش» اعتصاب کنند؟) پس از آن، دادگاهی کارگری، تحت اداره­ی MAPAI از استخدام مجدد اعتصاب کنندگان ممانعت به عمل می­آورد.

وانگهی، دولت رفاه اسرائیل حتّی با هنجارهای سوسیال دمکراتیک نیز سازگار نبود. در حوزه­ی مخارج تأمین اجتماعی، اسرائیل به عنوان «یک دولت رفاه گل و گشاد» ملقّب شده است.61 سیاست اجتماعی اسرائیل، کمک­رسانی به کودکان را بر مستمری بازنشستگان مرجّح می­دارد. اما برجسته­ترین [مورد] در تخلّف اسرائیل از اصول جهانی سوسیال-دمکراتیک، تمایزگذاری میان اعراب و یهود است. یهودیان از تمامی مزایا بهره­مند می­شوند امّا گروه دیگر تنها بخشی از آن را دریافت می­دارد. «اعراب فلسطین اشغالی در اصل مستحق هیچ نوع حمایت نقدی شناخته نمی­شوند و خدمات اجتماعی، تنها در حدی به آنان عرضه می­شود که قابل مقایسه با شأن اسرائیل نیست.»62 نظام رفاه، حتی در میان خودِ یهودیان اسرائیل نیز در دو سطح اعمال می­شود:

سطوح بالا، در اصل به پیشکسوتان و فئودالهای باسابقه اختصاص یافت؛ زیرا حمایت اجتماعی در درجه­ی نخست، وابسته به مناسبات شغلی است … پیشکسوتان به بهترین شغل­ها دسترسی داشتند، از امنیّت شغلی بالایی متمتّع می­گردیدند و مستحق انواع و اقسام پرداخت نقدی یارانه به شمار می­آمدند … در مقابل، شمار زیادی از تازه­واردان که به طور طبیعی سابقه­ی کاری نداشتند، یا بیکار ماندند، یا در شغل­های موقت هرز رفتند و یا با سازوکارهای اداری از ورود به بازار کار بازماندند … «مرده­ریگ» نظام احصاء دارایی و فرم­های عوام­فریبانه­ی مشهور به درمان و توانبخشی آنان را زیر ضرب بردند. یهودیان «شرقی» که از شمال افریقا و خاورمیانه به اسرائیل مهاجرت کردند، بیش از همه متحمّل سختی گردیدند.63

MAPAI سعی داشت در عین حفظ اشرافیّت حامیان سنتی­اش، هوادارای نظیر قشر متوسّط جدید را نیز به دست بیاورد. اگر حزب می­خواست به روش جهانی و سنتی سوسیال-دمکراتیک حکم براند، ناچار بود تکیه­گاه خویش، یعنی بنیان­های مریدبازی را نابود کند. بر این اساس، درست­تر آن است که سیاست دولت رفاه MAPAI را دوئالیستی تعریف کنیم نه سوسیالیستی.64

در نتیجه­ی چنین سیاست­هایی، بسیاری از کارگران اسرائیلی، «سوسیالیت­ها» را به عنوان طبقه­ی ممتاز جامعه شناختند. به همین خاطر بود شمار کثیری از یهودیان سفاردی و غربیِ طبقه­ی متوسط، حمایت از حزب دست راستی لیکود را اختیار کردند. «بوروکراسی کارگری به واسطه­ی کنترل جریان سرمایه­ی خارجی، توانست نه تنها در امور اقتصادی و سیاسی بلکه حتّی در بخشِ زندگی روزمرّه، نظارتی همه­جانبه بر توده­های بزرگ جمعیّت اعمال کند. اشتغال، اسکان و بیمه­ی اکثر جمعیّت اسرائیل، مستقیماً و به طور یومیّه، به حسن نیّت این دیوان­سالاری بستگی داشت.  کارگرانی که همچون ملوانان اعتصاب بزرگ 1951، علیه این دیوان­سالاری عَلَم طغیان برمی­افراشتند، کارشان را از دست می­دادند. آنان که تسلیم نمی­شدند، در نهایت به اجبار مهاجرت می­کردند.»65 کارگران یقه-آبی در میان هواداران حزب اقلیتی بیش نبودند. «هیستادروت تمام اقشار یقه-سفید، کارگران حرفه­ای و حتی بسیاری از خویش-فرمایان را در بر می­گرفت»66 با درگیر شدن حزب در عملکردهای دولتی هیستادروت، اپوزیسیون چپ علیه MAPAI تضعیف گردید. خدمات اجتماعی هیستادروت و تشکیلات اقتصادی وابسته بدان «اجازه یافتند همچنان غیردولتی باقی بمانند. این شرکت­ها به بهانه­ی تأمین نیازهای حزب، از امتیازات ویژه­ای بهرمند گشتند.»67 تشکیلات اقتصادی هیستادروت همواره بر اساس منطق بازار عمل می­کردند و بر اساس الگوی سنتّی سرمایه­داری اداره می­شدند. در سال 1964 هیم گواتی (Haim Gvati) رهبر هیستادروت و وزیر کشارزی اسرائیل پذیرفت که:

ما در استحاله­ی این ثروت بیکران به واحدهای اقتصادی سوسیالیستی، هیچ توفیقی کسب نکرده­ایم. ما نتوانسته­ایم ماهیّت کارگری بخش اقتصادی­مان را حفظ کنیم. در واقع هیچ مشخصه­ای برای تمایز آن از دیگر بخش­های همگانی و حتی از بخش خصوصی وجود ندارد. جوّ مناسبات کار و مناسبات انسانی بخش اقتصادی ما، به هیچ وجه تفاوتی با دیگر تشکیلات سرمایه­داری ندارد.68

دبیر کلّ هیستادروت، پینال لاون (Pinhal Lavon) مدّعی بود که فدراسیون شخصیّت طبقاتی خاصّی ندارد: «هسته­ی هیستادروت نوعی تشکیلات عام است. گرچه هیستادروت به خوبی با نیازهای واقعی کارگر تطابق یافته، اما اتحادیه­ی اصناف کارگران نیست.»69 استخدام شدن در بخش­های هیستادروت یا در بخش عمومی مستلزم حسن رابطه با MAPAI بود.» منفعت کارفرمایان اعظم، یعنی هیستادروت و دولت، مهار خشونت طبقه­ی کارگر را به امری ضروری تبدیل می­کرد. از آنجا که هر دو کارفرما در دست حزبی واحد بود، به سرعت در برابر طبقه­ی کارگر متحد شدند.»70 در حالیکه احزاب سوسیال دمکراتیک و اتحادیه­ی اصناف نسبت به تلاش هیستادروت برای مهار قانون­شکنی­های [طبقه­ی] کارگر تجاهل می­ورزیدند، احساس بیگانگی کارگران نسبت به فدراسیون قابل توجه بود. در میانه دهه­ی 1960، فقط عده­ی معدودی از پیوستن به هیستادروت به منظور دفاع از منافع کارگران دم می­زدند. بسیاری از کارگران احساس می­کردند که هیستادروت هیچ تغییر در شرایط کار به بار نیاورده است ، که شاخه­های محلّی اتحادیه­ی اصناف بایستی در محل کارشان از هیستادروت مستقل باشند، که کنفرانس اتحادیه­ی اصناف هیچ تأثیری بر کارکرد بدنه­ی مرکزی نداشته است، که اعتبار و نفوذ اعضای عادی اتحادیه­ی اصناف خیلی کم است.71 سیاست رسمی هیستادروت در آغاز سال 1952 این بود که «خیر و صلاح دولت» و «ضروریّات اقتصاد» را بر نیازهای کارگران مرجح بدارد. البته هیستادروت از پرداخت هزینه­های اجتماعی «در ازای منافع مادّی طبقه­ی کارگر» دست نکشید، بلکه در عوض آن کمک­هزینه­هایی را برای بخش اقتصادی تحت مالکیت خویش و کلینیک­های درمانی و صندوق مستمری­اش دریافت کرد.72

نتیجه

حزب کارگر، سیاست­هایی را در دولت پیاده­ کرد که در نهایت منجر به تضعیف تشکیلات حامی­اش – مشخصاً هیستادروت – گردید. امروز حزب کارگر نه عهده­دار نقشی مقتدرانه در دولت است و نه تسلطی بر هیستادروت دارد و همان­طور که پیش­تر گفتیم، برنامه­ی سیاسیش به هیچ وجه شبیه سوسیالیسم نیست.

آنجا که قوانین کار اسرائیل مدنظر باشند، سالها سوسیالیسم فرضی در اسرائیل هیچ میراثی را بر جا نگذاشته است. قوانین صرفاً اعتصاب­های بسیار محدود و جزئی را مجاز می­شمارند: اعتصاب علیه کارفرمایی که به وعده­ی شرایط کار مناسب وقعی ننهاده است. این اعتصاب بایستی مقدمتاً به تصویب برسد، در غیر این صورت به عنوان نقض قرارداد در نظر گرفته می­شود. کارگران ناچارند پس از چانه­زنی­های فراوان، طی توافقات جمعی، التزام به [حفظ] آرامش کارخانه­ها و عدم اعتصاب را بپذیرند. اعتصاب­های منسجم در حمایت از دیگر کارگران، به عنوان اعتصاب علیه سیاست­های دولت و تصمیمات کنست، غیرقانونی است. اگر حکومت مسائلی نظیر افزایش مالیات­ها یا خصوصی­سازی و یا قطع یارانه­ها را مطرح کند، کارگران اجازه­ی اعتصاب ندارند – این عمل به عنوان «اعتصابی سیاسی» توسط قانون ممنوع شده است. البته اگر کارگران باور داشته باشند که یک سیاست خاص، احتمالاً به طور مستقیم ناکارشان می­کند؛ دادگاه عالی می­تواند اعتصاب «شبه سیاسی» سه ساعته را مجاز اعلام نماید. اما احتمال اینکه اعتصابی سه ساعته بتواند تأثیرگذار باشد، بسیار اندک است.73

اعتصاب سراسری بخش عمومی در سال 1997، حاوی اشاراتی بود از امکانی دور و دراز برای بازسازمان­دهی سیاست­های دولت اسرائیل. امکان آن که سیاستی نوین مبتنی بر طبقه­ی اجتماعی، جایگزین تفکیک کنونی باز/کبوتر گردد. طی چند دهه­ی گذشته رهبران بسیاری از احزاب، از جنبش اتحادیه اصناف فاصله گرفته­اند. بسیاری از آنان، در برابر اعتصاب­ 1997 از دولت نتانیاهو حمایت کردند. از این رو پس از چندین و چند دهه، این سال شاهد نخستین گفتگوی جدی پیرامون شکل­گیری یک حزب کارگری نوین بود. امروزه حزب Am Ehad (ملت واحد)، به رهبری مدیران هیستادروت، از خود به عنوان تنها حزب سوسیال دمکرات «واقعی» یاد می­کند. این حزب «مشتاق به برقراری برابری­های اجتماعی و اقتصادی میان تمامی شهرواندان دولت اسرائیل است.»74 اما این حزب هنوز در هیچ جا به اکثریّت نرسیده است. همچنین هرگز ادعا نکرده چیزی بیش از مجمع اصلاح­طلبان اجتماعی است. گرچه باید اذعان داشت که با این کار، از ریتوریک گمراه­کننده­ی صهیونیست سوسیالیستی اجتناب ورزیده است.

سوسیال صهیونیسم به عنوان جنبشی توده­ای به آخر خط رسیده است. ممکن است گفته شود صهیونیسم سوسیالیستی به هدف خود – ساختن دولتی یهودی – رسیده، بدون آنکه به دام این توهّم بیافتد که در تضمین سوسیالیستی بودن این دولت «شکست» خورده است. هدف بن گوریون و هم­فکرانش، هرگز سوسیالیسم نبود، مگر آنکه کسی «سوسیالیسم» را با تمرکز اقتصادی در دولت مرکزی اشتباه بگیرد. نمی­توان هیچ کس را با ایدئال­هایی به چالش کشید که بدان­ها باور ندارد. کسانی که سوسیالیسم بین­المللی و دمکراتیک را با آغوش باز می­پذیرند، کارگرانند. در ضمن لازم نیست بر مرگ سوسیالیسم ناسیونالیستی و صهیونیسم کارگری، حتی یک قطره اشک هم ریخته شود.

1. Quoted by Norman Finkelstein in «Palestine: The Truth About 1948,»

http://www.nimn.org/history/finkelstein.html

2. Lori Epstein, «Socialism doomed, business interns say here,» Jewish Bulletin of Northern California, May 29, 1998, http://www.jewishsf.com/bk980529/sfadoom.htm

3. Geoffrey Wheatcroft, «Death of the Kibbutz,» The Guardian, Monday, May 14, 2001

http://www.guardian.co.uk/Pri nt/0,3858,4186081,00.html

4. Alan Dowty, The Jewish State: A Century Later (Berkeley: University of California Press, 2001), p. 56.

«ریویزیونیسم» در اینجا به جنبشی ارجاع دارد که ولادیمیر زئف یابوتینسکی (Vladimir Ze’ev Jabotinsky) آن را در دهه­ی بیست رهبری می­کرد. این جنبش بر حق انحصاری یهود بر «اسرائیل کبیر» تأکید داشت و به این موضوع بیش از حقوق انسانی بومیان خاورمیانه و اصول دمکراسی اهمیت می­داد.

5. Zeev Sternhell, The Founding Myths of Israel: Nationalism, Socialism, and the Making of the Jewish State (Princeton: Princeton University Press, 1998), p. 35.

6. Ibid., pp. 7-9.

7. Mitchell Cohen, Zion and State: Nation, Class and the Shaping of Modern Israel (New York: Columbia University Press, 1992).

8. Zachary Lockman, «The Left in Israel: Zionism vs. Socialism,» MERIP Reports, 49 (July 1976), p. 4.

9. Mitchell Cohen, «Ber Borochov and Socialist Zionism,» in Mitchell Cohen, ed., Class Struggle and the Jewish Nation: Selected Essays in Marxist Zionism (New Brunswick: Transaction Books, 1984), p. iv.

10. Quoted in Cohen, Zion and State, p. 91.

11. Cohen, «Ber Borochov and Socialist Zionism,» p. iv.

12. Cohen, Zion and State, p. 92.

13. Lockman, op cit.

14. Sternhell, p. 84.

15. Quoted in Cohen, op. cit., p. 94.

16. Ibid., p. 97.

17. Ibid., p. 96.

18. Sternhell, op. cit., pp. 91-92.

19. Cohen, op. cit., p. 99.

20. Ibid., p. 101.

21. Ibid., p. 102.

22- «در سال 1919، سیرکین یکی از چهره­های کلیدی کنفرانس جهانی کارگران یهود در استکهلم بود. این کنفرانس او را به سرپرستی کمیسیونی مطالعاتی منصوب کرد که وظیفه داشت از فلسطین بازدید و طرحی برای اسکان اشتراکی توده­های یهود در آن منطقه آماده کند.»

http://www.us- israel.org/jsource/biography/nsyrkin.html

23. Quoted in Sternhell, op. cit., p. 104.

24. Ibid.

25. Quoted in Ibid., pp. 93-4.

26. Ibid., p. 108.

27. Ibid., p. 112-13; Lockman, op. cit., p. 5.

28- «در اوایل دهه­ی 1920، بن گوریون کار ساختن چارچوب سازمانی یک دولت کارگری را در فلسطین آغاز کرد.»

Excerpted from Helen Chapin Metz, ed., Israel: A Country Study (Washington, D. C.: Federal Research Division of the Library of Congress, 1988).

http://jewishpeople.net/labourzionism.html

29. Cohen, op. cit., p. 109.

30. Quoted in Cohen, ibid., p. 110.

31. Michael Shalev, Labour and the Political Economy in Israel (New York: Oxford University Press, 1992), p. 27.

32. Lockman, op. cit.

33. Cohen, op. cit., p. 111.

34- «سازماندهی پرولتاریا در قالب طبقه، بارها به واسطه­ی رقابت درونی میان خود کارگران شکست می­خورد. اما هربار قوی­تر، راسخ­تر و نیرومندتر از پیش دوباره به پا می­خیزد.»

Karl Marx and Friedrich Engels, «The Communist Manifesto,» in David McLellan, ed., Karl Marx: Selected Writings (New York: Oxford University Press, 1988), p. 228.

35. Shalev, op. cit., p. 40.

36. Cohen, op. cit., p. 112.

37. Sternhell, op. cit., p. 199.

38. Cohen, op. cit., p. 113.

39. Sternhell, op. cit., p. 202.

40. Ibid., p. 198.

41. Ibid., p. 205.

42. Ibid., p. 212.

43. Cohen, op. cit.

44. Ibid., p. 117.

45. Sternhell, op. cit., p. 220.

46. Ibid., p. 220.

47. Nathan Weinstock, Zionism: False Messiah (London: Ink Links, 1979),

http://www.marxists.de/middleast/weinstock/10-wclass.htm

48. Ibid.

49. Quoted in Cohen, op. cit., p. 125.

50. Sternhell, op. cit., p. 224.

51. Quoted in Ibid., p. 225.

52. Cohen, op. cit., p. 128.

53. Ibid.

54. Lockman, op. cit., p. 6.

55. Ibid., p. 8; Weinstock, op. cit.

56. Cohen, op. cit., p. 212.

57. Quoted in Cohen, Ibid., p. 217.

58. Shalev, op. cit., p. 117.

59. Cohen, op. cit., pp. 249-50.

60. Shalev, op. cit., p. 110.

61. Ibid., p. 241.

62. Ibid., p. 242.

63. Ibid., p. 244.

64. Ibid., p. 252.

65. Haim Hanegbi, Moshe Machover, and Akiva Orr, The Class Nature of Israel (Cambridge, Mass.: Middle East Research and Information Project, 1971), pp. 16-17.

66. Shalev, op. cit., p. 85.

67. Ibid., p. 104.

68. Quoted in Hanegbi, Machover, and Orr, op. cit., pp. 13-14.

69. Ibid., p. 15.

70. Joel Beinin, Was The Red Flag Flying There? Marxist Politics and the Arab- Israeli Conflict in Egypt and Israel, 1948-1965 (Berkeley: University of California Press, 1990), p. 72.

71. Hanegbi, Machover, and Orr, op. cit., p. 17.

در سطح بازار، هیستادروت را نه کارگران، که «نمایندگان پارلمانی» احزاب قانونی کنترل می­کردند.

72. Shalev, op. cit., p. 194.

73. www.labourstart.org

74. http://www.am1.org.il/eng_platform.html

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 02/08/2013 بدست در ترجمه ها فرستاده شده و با , , , , برچسب خورده.

آخرین نظرات

سالار در درسی از سیصد و پنجاه اوین
سالار در سرمایه‌داری و فاشیسم – روی…
یادداشت‌های شبانه در مزاروش و لنین – سیریل…
فولاد راستین در بعد از اودسا «انسان ماندن» خود…
یادداشتهای شبانه در ما و مجلس
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: