یادداشتهای شبانه

https://sovietbeing.wordpress.com

الفبای سیاست طبقاتی

ترز ابرت

– خیلی­ها هنگامی که خود را فردی کاملاً «خاص» در نظر نمی­گیرند، می­پندارند که عضوی از «طبقه­ی متوسّط» هستند. شاهدشان هم این است که خانه و ماشین دارند، تعطیلاتشان را به سفر می­روند، وقت استراحتشان را پای دستگاه دی وی دی پلایر یا کامپیوتر می­گذرانند، از مزایای بیمه­های درمانی بهره می­برند و بچه­هایشان را به دانشگاه می­فرستند. اما واقعیّت آن است که خانه­هایشان اکثراً در گرو بانک است و هنوز باید قسط ماشین­هایشان را بپردازند. بیمه­های درمانی چندان درست عمل نمی­کنند، برای سفر ناچارند به خانه­ی اقوام بروند یا در چادر اقامت کنند و بچه­هایشان مجبورند حین تحصیل در دانشگاه به کارهای نیمه وقت رو بیاورند. آنان سرتاپا با کسانی که درآمدهای میلیونی دارند فرق می­کنند، اما به نظر می­رسد این تفاوت به هیچ وجه باور به «شواهد و قرائن» را خدشه­دار نمی­کند. آن هم در حالی که شواهد و قرائن نشان می­دهند «طبقه­ی متوسط» توهّمی ایدئولوژیک است. کافی است شغل­تان را از دست بدهید، آنگاه خواهید دید که «سبک زندگی» طبقه متوسطی هم به سرعت ناپدید خواهد شد. پس از هر بحران اقتصادی، بسیاری از خانواده­های سابقاً صاحب­خانه، همچون دیگر اقشار واپس­زده (کارگران، مهاجران و …) به دنبال مسکن اجاره­ای، دربه­در در بنگاه­های املاک می­گردند. افسانه­ی «طبقه­ی متوسط» برای کتمان این حقیقت ساخته شده که «ما همگی کارگر و از این رو با هم برابریم». یا به قول مارکس: «سطوح میانی تفاوت­های اجتماعی، محدوده­ی طبقات را از نظر پنهان می­کنند» (سرمایه جلد 3). آن هم به این قصد که ناامنی اقتصادی و زندگی متزلزل در سرمایه­داری را با نوعی ثبات ایدئولوژیک بپوشانند.  طبقه­ی متوسط فقط به واسطه­ی «سبک زندگی»اش از اقشار تحتانی متمایز می­شود. اما «سبک زندگی» بیش از آنکه واقعیتی اقتصادی باشد، یک پدیدار روانی-فرهنگی است. به عبارت دیگر، ایده­ی «طبقه­ی متوسط» به منزله­ی جایگاهی اقتصادی و اجتماعی، افیون جدید توده­هاست. این ایده، خطوط تند و تیز تقسیمات عینی جامعه را محو می­کند و عذاب دعوا مرافعه­های اقتصادی هر روزه را تسکین می­دهد.

تبلیغات رسانه­ای، آموزش و پرورش، مذهب و … بسیاری از مردم را مجاب کرده­اند که طبقه وجود ندارد یا دست کم چیز مهمی نیست: «سطح زندگی انسان محصول سخت­کوشی فردی اوست». گویی طبقه فقط در دنیای قدیم وجود داشت، آن هم فقط در اروپای قرن نوزدهم. حتّی وقتی که واقعیت اجتماعی کلّه­شق، مردم را وامی­دارد که وجود طبقه را بپذیرند، آنان باز هم می­پندارند که طبقات صرفاً سایه­های گذرایی از یک طبقه متوسّط بزرگ هستند؛ می­پندارند که تفاوت­های طبقاتی صرفاً از وجود اقشار در یک طبقه­ی واحد حکایت می­کنند. به عبارت دیگر کلّ جامعه یک طبقه­ی بی­طبقه است. باور به وجود طبقه­ی متوسّط مثل آن است که بگوییم هیچ طبقه­ای وجود ندارد. ایده­ی «طبقه­ی متوسّط» بخشی از پروژه­ی عظیمی است که مردم را متقاعد می­کند که «طبقه­ی کارگر دیگر وجود ندارد، زیرا تغییرات اقتصادی باعث شده­اند که دانش منبع ثروت باشد نه کار». گویی این سیستم اقتصادی جدید جامعه را به جامعه­ای پساسرمایه­داری تبدیل کرده است. گفته می­شود که در این جامعه­ی پساسرمایه­داری حتی کارگران نیز بورژوا شده­اند. اما تنها کاردکرد این سخن، لاپوشانی فرایند پرولتریزه شدن طبقه­ی به اصطلاح «متوسّط» است. در حالی که طبقه در اصل یک ساختار اجتماعی است، ایدئولوژی حاکم آن را به سیاهه­ی اموال و درآمدها تقلیل می­دهد و به این طریق آن را به مفهومی توخالی و غیرتاریخی تبدیل می­کند. در حالیکه دارایی­های طبقه یک شاخص تاریخی و نسبی است نه یک لیست مطلق و ثابت. همگام با تغییر و ارتقای تولید اجتماعی، آن چه که زمانی منحصراً مال طبقات ممتاز بود، ضرورتاً به دارایی­های پیش­پاافتاده­ی تمام طبقات تبدیل می­شود. اما مالکیت این اشیاء هیچ تغییری در مناسبات ساختاری و اجتماعی افراد ایجاد نمی­کند. طبقه­ی کارگر همچنان مجبور است نیروی کارش را (بدنش را) به طبقات حاکم بفروشد. گذشته از این، حتی بر طبق خود تحلیل فوق الذّکر، طبقه­ی حاکم مالکیت انحصاری چیزهای جدیدی را به دست آورده که کارگران حتی خوابش را هم نمی­بینند. بنابرین بایستی مالکیت چیزها را به منزله­ی امری تاریخی و نسبی در نظر گرفت. عنصر تعیین­کننده این است که یک طبقه به بهره­کشی از طبقه­ی دیگر ادامه می­دهد. از قضا همگام با تفویض مالکیت انحصاری، در اکثر موارد شدت استثمار نیز افزایش می­یابد. اکنون صاحبان مشاغل آزاد (راننده تاکسی، مغازه­دار و …) و کارمندان دو شغله، هفته­ای 90 ساعت کار می­کنند. یعنی تقریباً دو برابر زمان کاری یک کارگر معمولی در اواسط قرن بیستم.

خیلی­ها باور دارند تفاوت­های اجتماعی میان مردم ربطی به طبقه ندارد. گویی این تفاوت­ها بخشی از فردیت آنهاست. اکنون این گزاره به یک اصل فرهنگی نانوشته تبدیل شده: «هرگونه شکست اقتصادی، ناشی از قصور شخصی خود افراد است». دیگر کسی فقر را نتیجه­ی نظام بازار نمی­داند، اکنون از فقر به منزله­ی یکی از آثار منفی بی­فرهنگی، نادانی و یا بی­اخلاقی سخن می­گویند. «فردیت» ساده­ترین توجیه برای شکاف­های اجتماعی است. مردم هر روزه با واقعیّات بی­رحمی رودررو می­شوند که با باورهایشان در مورد برابری اجتماعی جور در نمی­آید. اما باز هم اندیشیدن به مفهوم «طبقه» آنان را عصبی و ناراحت می­کند. گویی چیزی شرم­آور و کمابیش ضدانسانی در مفهوم طبقه نهفته است. مردم از مفهوم «طبقه» وحشت دارند، زیرا این مفهوم به یادشان می­اورد که تفاوت­های اجتماعی ناشی از «فردیّت» اشخاص و بنابرین «استثنایی» و یا حتّی «تصادفی» نیستند. از منظری طبقاتی، تفاوت­ها ساخته و پرداخته­ی خود نظام سرمایه­اند. تفاوت­ها همگرا و همسانند، نه واگرا و ناهمسان. رویکرد طبقاتی، ثروت اقلیت حاکم و تن­پرور را به منزله­ی محصول کارمزدی اکثریتی سخت­کوش در نظر می­گیرد که ناچار است در خانه­ها و آپارتمان­های تنگ و تاریک زندگی کند. اکثریتی که از تغذیه­ی ناسالم رنج می­برد؛ کودکانش را به کار نیمه­وقت می­فرستد و آنان را از آموزش­های ضروری محروم می­کند؛ به طور خلاصه اکثریتی که فقط به «امید» زنده است. تحلیل طبقاتی پیوند میان ضعف فقرا و قدرت سرمایه­داران را درمی­یابد و واقعیت «استثمار انسان به دست انسان» را نشان می­دهد. تحلیل طبقاتی نشان می­دهد باور به برابری سیاسی، اعتدال دمکراتیک، حقوق مدنی و امنیّت همگی افسانه­های ایدئولوژیکی هستند که به منظور حفظ منافع طبقه­ی حاکم سر هم شده­اند. تحلیل طبقاتی نه تنها مشروعیّت دولت سرمایه­داری را زیر سوال می­برد، بلکه ارزش­های طبقه متوسط را نیز بی­آبرو می­کند: «نوع­دوستی»، «فضیلت اخلاقی»، «استقلال فردی»، «کشف و شهود»، «رنج بیان­ناپذیر» و غیره و ذلک. بنابراین لازم است مفهوم «طبقه» در گفتار اجتماعی منکوب گردد و یا دست کم به حاشیه رانده شود.

نمی­توان تفاوت­های اقتصادی موجود در جامعه را به سادگی کتمان کرد. به همین خاطر سیستم آن را رازآمیز کرده و به صورت ارزش­های فرهنگی درمی­آورد. رسانه­های توده­ای می­کوشند بر تن طبقه، جامه­ی مبدّل جایگاه فرهنگی، پرستیژ و سبک زندگی را بپوشانند. مفهوم «طبقه» ناظر بر مناسبات ساختاری جامعه است. اما خادمان وضع موجود آن را به منزله­ی خلق و خو (Habit) و رفتار (Behavior) معرفی می­کنند. به این ترتیب طبقه­ی سرمایه­دار کسانی­اند که از ذوق هنری برخوردارند و طبقه­ی کارگر کسانی­اند که خشن و بی­فرهنگند. از این منظر نهایت کنش روشنفکرانه این است که سرمایه­داران قید هنرشان را بزنند و با کارگران بی­سواد یکی شوند! اگر طبقه صرفاً سبک زندگی، رفتار خوب یا فرهنگ عالی بود، آنگاه هر کارگری می­توانست با کمی زحمت و تلاش طبقه­اش را عوض کند. خودمان را گول نزنیم: یک کارگر حتی اگر رمان بخواند و شعر بگوید باز هم کارگر است و یک سرمایه­دار هر چقدر که بی­فرهنگ و خشک­مغز باشد باز هم سرمایه­دار است. در هر صورت دومی اولی را استثمار می­کند. فرقی هم نمی­کند که هر دو یک تی­شرت پوشیده باشند یا نه. تحلیل­های مبتنی بر سبک زندگی و طبقه­ی متوسط یک واقعیت ساده را نادیده می­گیرند: حتی اگر کارگر و سرمایه­دار از یک مدل گوشی موبایل استفاده کنند، یکی ناچار است برای خرید آن سی روز کار کند در حالی که دیگری فقط با نیم ساعت کار هزینه­اش را می­پردازد. خیلی احمقانه است اگر این دو را برابر بدانیم. برابری مسأله­ای مربوط به تولید است نه مصرف. همانطور که پیشتر گفتم ارتقای کالاهای مصرفی طبقه­ی کارگر مصادف است با افزایش شدت استثمار. باور به طبقه­ی متوسط حاوی این پیش­فرض است که با بهبود مصرف از ابعاد طبقه­ی کارگر کاسته شده و همه­ی مردم بورژوا شده­اند. اما باید توجه داشت که محو شدن طبقه­ی کار نتیجه­ی برچیده شدن تضاد کار-سرمایه نیست. این امر به سادگی محصول بهره­کشی ظالمانه و بی­پروا از طبقه­ی کارگر است. اکنون چه کسی جرأت دارد افغانی­ها را به عنوان طبقه­ی کارگر، به عنوان یکی از اجزاء جامعه­ی مدنی به شمار بیاورد؟ یا چه کسی می­پذیرد معلمی را که با سه شیفت کار صاحبِ ماشین شده است، کارگر بنامد؟

مسأله­ی تحلیل طبقاتی این نیست که ثروت اجتماعی به چه صورت توزیع می­شود، بلکه این است که چگونه تولید شده است. تحلیل طبقاتی نشان می­دهد که تولید به قصد کسب سود لاجرم به بی­عدالتی منجر می­شود. زیرا سود به هیچ وجه محصول عملکردهای بازار نیست (نک: سرمایه. جلد یکم. پاره­ی دوم. فصل چهارم: تبدیل پول به سرمایه). تنها منبع واقعی سود استثمار نیروی کار است. به همین دلیل است که سرمایه­داران می­کوشند به هر طریق ممکن به ارزان­قیمت­ترین کارگران دست یازند. چه با راه انداختن جنگ و مهاجرت، چه با حذف بیمه و حقوق بازنشستگی، چه با بیسوادسازی کارگران از راه خصوصی­سازی آموزش و پرورش. بر خلاف آه و ناله­های نولیبرالیسم، جریان جهانی سرمایه شرق استبدادزده را بیش از غرب دمکراتیک دوست می­دارد. زیرا در آنجاست که نیروی کار ارزانش را می­یابد: پاکستان، تایلند، چین و … بی­دلیل نیست که جامعه­ی آزاد هایک بهترین ترجمان خویش را در رژیم پینوشه می­یابد. از این رو پرسش نهایی تحلیل طبقاتی، پرسشی از چیستی مناسبات قدرت نیروی کار است: چه کسی ناچار است برای ادامه­ی زندگی زندگی­اش را بفروشد و چه کسی آن را می­خرد؟ در اینجا پای هیچ طبقه­ی سوّمی در میان نیست. هیچ «طبقه­ی متوسّطی» وجود ندارد. مفهوم طبقه­ی متوسط فاقد بنیادی مادّی است. بخشی از این طبقه­ی موهوم، در رده­ی سرمایه­داران قرار می­گیرد. اما اکثریت اعضای آن متعلّق به طبقه­ی کارگرند؛ اگرچه به منظور تولید منطقه­ای حائل میان آنتاگونیسم­های طبقاتی از پرولتاریا جدا شده و در برابرش قرار گرفته­اند.

تنها چیزی که طبقه­ی متوسط کسب کرده، شبه-انتخاب­هایی هستند که هیچ تغییر راستینی به بار نمی­آورند و صرفاً به درد «کسب هویت» می­خورند. یک عضو طبقه­ی متوسط می­تواند با تبدیل پراید خویش به 206 فردیتش را به اثبات رساند. اما به ناچار باید روزانه 2 ساعت بیشتر کار کند. طبقه­ی متوسط می­تواند در انتخابات پیروز شود و از خلق این حماسه به خود ببالد، البته به قیمت کنار گذاشتن مطالبات رادیکال و رضایت دادن به حداقل­ها.

ترجمه ی آزاد از سایت Redcritique

Advertisements

2 دیدگاه برای “الفبای سیاست طبقاتی

  1. ali
    21/08/2013

    بسیار ممنون.

    … وانگهی، هیچ قطعیتی وجود ندارد. فقط یک امکان هست. اما وجود امکان به خاطر این واقعیت نیست که بخشی از پرولتاریا در فرایند یکپارچه‌سازی و ائتلاف از قلم می‌افتد. بل‌که به خاطر این است که قبل از پا گرفتن هر بختی در دستان پرولتاریا، سرمایه می‌تواند کل جهان را فنا کند.
    یکپارچه‌سازی مرگ تنها یک‌پارچه‌سازی است که برای سرمایه‌داری مقرر شده است.
    سوا از این یکپارچه سازی نهایی، انسان تک ساحتی (مارکوزه) تا ابد دوام ندارد… او در نخستین ورشکستگی اقتصاد سرمایه‌داری ناپدید خواهد شد – در حمام خونی که نظم سرمایه‌دارانه اکنون برایش تدارک می‌بیند – اوج توانایی‌های سرمایه‌داری اوج شکنندگی و ضربه پذیری‌اش هم هست. به جز مرگ خود مقصد دیگری ندارد.
    هرچند کوچک ، در هر صورت امکان‌ها برای انقلاب هستند نه برای خزیدن در حوله ( توقف مبارزه)

    پل متیک 1972

  2. پرپر
    24/08/2013

    بسیار مقاله ی خوبی بود و به راحتی قابل فهم با نثری بسیار ساده و البته شیوا طبقه ی متوسط را معرفی کرده اید. از آشنایی با این صفحه بسیار خرسند شدم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 20/08/2013 بدست در ترجمه ها فرستاده شده و با , , برچسب خورده.

آخرین نظرات

سالار در درسی از سیصد و پنجاه اوین
سالار در سرمایه‌داری و فاشیسم – روی…
یادداشت‌های شبانه در مزاروش و لنین – سیریل…
فولاد راستین در بعد از اودسا «انسان ماندن» خود…
یادداشتهای شبانه در ما و مجلس
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: