یادداشتهای شبانه

https://sovietbeing.wordpress.com

درباره ی تئاتر

نامه­ای از مارکس که در ادامه آمده یکی از اصیل­ترین الگوها در تاریخچه­ی انتقادی ادبیات رئالیستی است [1]. نمیتوان آنرا صرفاً مکاتبه­ای دوستانه دانست و به فراموشی سپرد، بلکه هنوز هم حرفهای زیادی برای گفتن دارد. مخصوصن در دوره­ای که نویسندگان ما به خاطر ناآشنایی با تئوری، بیگانگی با تاریخ و ستایش رمانتیک اعتراضات کورکورانه، به آفرینش انبوهی از شخصیتهای نمادین روی آورده­اند: کرور کرور توهم آزادی­خواهی که عدم امکان تحقق آن، خود را پشت نوآوری­های فرمال پنهان می­کند و در نهایت شفافیت موضع صحیح را نیز بر باد می­دهد. (خبات)

—————————-

لندن، 19 آوریل 1859

لاسال عزیز [2]،

تصدیق جداگانه ای بابت وصول 14 پوند نمیفرستم – مرسوله ثبت شده است. اگر در این مدت «عموزداه ی هلندی» [3] که به بیرحمانه ترین شکل ممکن مدعی مازاد وقت کاری من است، مرا با خواسته­هایش به ستوه نیاورده بود خیلی پیشتر برایت مینوشتم.

اما اکنون او رفته است و میتوانم نفس راحتی بکشم.

فریدلاندر نامه ای به من نوشته، کلماتش آنگونه که تو عادت داری مساعد نیستند، ولی با این حال قابل احترامند. پس از ارتباط با تو – که فکر میکنم طی این هفته انجام شود – باید برای او بنویسم.

با کمال خشنودی مبارزات طبقاتی در انگلستان در حال پیشرفتند. اما بدبختانه روزنامه­ی چارتیست دیگر وجود ندارد [4] و به ناچار قریب به دو سال است که از همکاری مکتوب با جنبش دست شسته­ام.

حال به «فرانتس فون سیکین­گن» می­پردازم [5]. پیش از هر چیزبایستی ترکیب­بندی و کنشها را تحسین کنم. این فراتر از آن چیزی است که یک نفر می­تواند درباره هر نمایشنامه­ی آلمانی مدرن دیگری بگوید. در وهله­ی دوم صرف نظر از هر گونه واکنش مبتنی بر ماهیت انتقادی ناب، باید بگویم نخستین مواجهه با این اثر مرا به وجد آورد. این واکنش در خوانندگانی که مشتاق­تر و احساساتی­ترند، شدیدتر خواهد بود.

اما اکنون آن روی دیگر سکه : اول – مساله­ای که منحصرا مربوط به شکل است – از آنجایی که تو نوشتار منظوم را برگزیده­ای، میتوانستی به نحو هنرمندانه­تری از هجاهای کوتاه و بلند استفاده کنی. گرچه تسامحت در این کار می­تواند شاعری حرفه­ای را شوکه کند، اما از آنجا که شاعران مقلد ما، جز ظاهری آراسته هیچ چیز دیگری را نجات نداده­اند، من تسامح تو را یک مزیّت می­دانم. دوم، کشمکش ضمنی [نمایشنامه­ات] فقط تراژیک نیست، بلکه انصافا تضادی تراژیک است که حزب انقلابی 1848-49 را در خود فرو برد [6]. از همین رو با تبدیل آن به شالوده­ی تراژدی مدرن یکدلم. اما بلافاصله از خود می­پرسم: آیا این تم مساله­دار برای تصویر کردن تضاد مناسب است؟ در واقع «بالتازار»می­توانست چنین فرض کند که سیکین­گن در مورد ماهیت خونخواهی شورش سلحشورانه غلو نمی­کند، بلکه تشدید مبارزه علیه امپراطور و اعلان جنگ علیه شاهزادگان به پیروزی منجر می­شد. آیا ما می­توانیم در این توهم شریک شویم؟ سیکین­گن (و کمابیش هاتن) به دلیل حقه­بازی  شکست نمی­خورد. دلیلش این است که به عنوان شوالیه و به عنوان نماینده طبقه ی رو به زوال، علیه واقعیت موجود، علیه فرم جدید واقعیت موجود سر به شورش میگذارد. سیکین­گن را از متعلقات فردی، آموزش خاص، طبیعت مزاج و غیره بزدا: آنچه خواهی داشت یک «گوتس فون برلیشین­گن» است[7]. در این شخص تیره­روز، مبارزه­ی تراژیک شوالیه با امپراطور و شاهزاده­ها به نحو مناسبی تشخّص یافته است. دقیقاً به همین دلیل، گوته به درستی او را به یک قهرمان تبدیل کرده است. اما سیکین­گن تنها بدین دلیل علیه امپراطور می­شورد که امپراطور شوالیه­ها به امپراطور شاهزادگان تبدیل شده است. سیکین­گن در مبارزه علیه شاهزادگان – و نیز «هاتن» در نقش خویش به عنوان ایدئولوگ طبقاتی، اگرچه این قبیل ادعاها در طلب تصرف ذاتند –  در واقع دن­کیشوتی است با چاشنی توجیهات تاریخی. این واقعیت که سیکین­گن شورش را در قالب خوانخواهی سلحشورانه می­اغازد تنها بدین معنی است که دغدغه­اش بازآفرینی شوالیه­گری است. اگر سیکین­گن بخواهد از [نقطه­ی] دیگری به راه بیافتد، به ناگزیر باید به مستقیم­ترین و آشکارترین شکل دست به دامان شهرها و روستاییان شود، یعنی طبقاتی که توسعه آنها مساوی است با برچیده شدن شوالیه­گری. سیکین­گن و هاتن به ناگزیر برمی­افتند؛ زیرا خود را انقلابی می­پیندارند (در مورد گوتس فون برلیشین­گن نمیتوان چنین حرفی زد). آنان درست مثل آریستوکراسی زراعی 1830 در لهستان [8]، از یکسو به اندام ایده­های مدرن تبدیل می­شوند، اما از سوی دیگر نماینده­ی منافع طبقات ارتجاعی اند. مگر اینکه بخواهی تضاد را به چیزی کمتر از آنچه که در گوتس فون برلیشین­گن آمده، تقلیل بدهی – و نقشه ات این نبود.

 نمایندگان آریستوکرات انقلاب – که در پس پشت کلمات دهان پرکنی چون وحدت و آزادی، به رویای گذشته­ی همایونی و قانون زور چسبیده­اند – فاقد خصیصه­هایی­اند که تو بهشان نسبت داده­ای. کسانی که پسزمینه­ی پویا و تعیین­کننده­ی انقلاب را فراهم می­کنند باید نمایندگان رعایا (مخصوصا در این مورد) و عوامل انقلابی شهری  باشند. نظر به اینکه امروزه ایده­ی مسلط، نه آزادی مذهبی بلکه وحدت اجتماعی است؛ با این کار خواهی توانست ایده­های مدرن را به نحوی مؤثّر و به ساده­ترین شکل بیان کنی. از این رو تو بایستی بیشتر شکسپیری شوی، در حالیکه نقصان اصلی­ات، از نظر من، «شیلرگرایی» یعنی استفاده از افراد به عنوان سخنگوی روح زمانه است [9]. آیا تو نیز – همچون فرانتس فون سیکین­گن – تا حدی تسلیم آن خطای دیپلماتیکی نشده ای که مبارزه­ی لوتری-سلحشوری را برتر از [قیام­های] مردمی-مونتسری می­داند؟

بعلاوه، من متوجه نشدم که خصیصه­ی اصلی شخصیتها چیست. البته چارلز پنجم، بالتازار و ریچاردِ تریر را مستثنی می­کنم. اما آیا هیچ عصری شخصیت­هایی ستبرتر از قرن 16 به نمایش گذاشته است؟ از نظر من هاتن در تحلیل نهایی، صرفن نماینده ی «شوری» کسالت آور است. آیا او یک مضحکه و یک شوخی دوزخی نبود؟ از اینرو آیا [در مورد] او یک بی­عدالتی مهلک صورت نگرفته است؟

سیکین­گن تو – که از قضا بیش از حد انتزاعی به تصویر کشیده شده است – به خاطر استقلال پیشرفت مبارزه­ از حساب و کتابهای شخصی­اش، بسیار رنج میبرد. این ادعا [از اینجا] آشکار میشود که از یکسو شوالیه­هایش را به دوستی با مردم شهر وامی­دارد و از سوی دیگر از تحمیل قانون زور بر همان شهرها خشنود است.

در مورد جزئیات، بر وسواس مفرط افراد نسبت به خودشان نقدهایی دارم – این خود نتیجه­ی علاقه­ات به شیلر است. مثلاً در صفحه ی 121 وقتی هاتن تاریخچه­ی زندگیش را برای برای «ماری» بازمی­گوید، پاسخ ماری کاملاً طبیعی است :

«همه اش احساساتگرایی»

و غیره تا سر این کلمات:

«بارها بر دوش من بیشتر سنگینی می­کنند تا سالها».

می­توان ابیات پیشین، از «آنان گفتند» تا «بزرگسال بالغ» را از این نقطه ادامه داد. اما این اظهار نظر که «دختر باکره یک شبه به زنی بالغ بدل میشود»  کاملاً بیجاست. (اگرچه نشان میدهد آنچه ماریا از عشق میداند چیزی بیش از انتزاعیات است.) ماری باید خیلی آهسته­تر با نشان دادن «سن و سال»ش به سراغ [اصل موضوع] برود. او می­توانست بعد از یک ساعت سخنرانی، احساسش را به صورت کلی در یک جمله درباره­ی سن و سالش بیان کند. بعلاوه چیزی که در سطور بعدی آزارم میدهد این است : «گمان میکردم این حق من است.» (یعنی شادکامی). چرا جهان بینی ماری را با تبدیل کردن آن به دکترین حقوق به دروغ می آلایی؟ شاید بعدها نظرم را به نحوی مبسوط تر برایت بفرستم.

به نظرم صحنه­ی [مواجهه­ی] سیکین­گن و چارلز پنجم در خور تحسین است، اگر چه دیالوگهای هر دو طرف بیشتر دلیل­تراشی­اند. به همین ترتیب صحنه ی تریر. دیالوگ درباره ی شمشیر خیلی خوب بود. [10]

خب، فعلن در همین حد کافی است.

نمایشنامه­ات همسرم را به تحسین واداشت. فقط از [شخصیت پردازی] ماری چندان راضی نبود.

به سلامت.

قربانت

ک. م.

پی نوشت. در «پو و راین» انگلس برخی اشتباحات چاپی فاحش هست. آنها را در صفحه ی اخر نامه ضمیمه میکنم.

منبع:

http://www.marxists.org/archive/marx/works/1859/letters/59_04_19.htm

===========================

1 : تئودور آدورنو : «تعهد»، «زیبایی شناسی و سیاست»، به کوشش فردریک جیمسون، ترجمه ی حسن مرتضوی، ص 271

2 : فردیناند لاسال (1835-1864) یهودی­زاده­ای مرفه که یکی از حامیان مالی مارکس به شمار میرفت. مواضع سیاسی یک و بام و دو هوای او، که ملغمه ای بود از سوسیالیسم و لیبرالیسم، باعث می­شد مارکس نظر مساعدی به او نداشته باشد. برای مثال «نقد برنامه ی گوتا» (1875) واکنشی است به نفوذ ایده­های لاسالی در میان سازمانهای انقلابی آن روزگار. نوشته­های این شخص عمدتا عبارت بودند از ناخنکهایی به ایده های مارکس و انگلس همراه با قلب و واژگون کردن آنها. مشهورترین نظریه­ی لاسال، «قانون آهنین دستمزد»، خوانش مارکس از ریکاردو را بدین صورت تحریف کرده بود : «شیوه­های فردی امرارمعاش کارگران مزدی محکوم به فنایند و تنها با تاسیس شرکتهای تولیدی سرمایه­داری می­توان زندگی اقتصادی کارگران را بهبود بخشید.» تزی که در نهایت نقش تاریخی کارگران را نه انقلاب، بلکه تن دادن بی چون و چرا به الزامات دولت سرمایه­داری می­دانست.

3 : ماکس فریدلاندر (1829-1872) ژورنالیست اتریشی ساکن وین، پیرو مرام لیبرالی. آشنایی او با مارکس به واسطه ی لاسال بود.

4 : تجربه ی خیزش طبقه­ی کارگر بریتانیا – با عنوان جنبش منشوریّون (از 1838 تا 1848).

5 : تراژدی در پنج پرده، به قلم فردیناند لاسال، درباره ی شخصیتی حقیقی به همین نام – فرانتس فون سیکین­گن (1481-1523) به عنوان نماینده امپراطوری مقدس روم بر بخشهای از سواحل راین حکمفرما بود. به سال 1513 در تمردی آشکار علیه فرمان لغو امپراطوری، علیه یکی از شهروندان قدرتمند «ورم» به نام «بالتازار شلور» بدین شهر لشکر کشید. سپس به کمک نیروهای مردمی شهرهای مختلفی چون «متز» و «فرانکفورت» علیه اولیگارشی حاکمان نوخاسته جنگید و بر قدرت خود افزود. کمی بعد با شوالیه­ای دیگر به نام «اولریش فون هاتن» متحد گردید و قلمرو «دومینیکن» را به پناهگاه امن لوتر و پیروانش تبدیل کرد. اما خیلی زود اتحاد با شاهزادگان پروسی را کنار گذاشت و به پشتوانه ی نیروی مردمی از در جنگ با «ریچارد  گریفنکلاو» اسقف اعظم «تریر» درآمد و شکست خورد. پس از فرمان تکفیر سیکین­گن توسط امپراطور «ماکسیمیلیان اول»، دیگر شاهزادگان بدو اعلام جنگ کردند. سیکین­گن در بهار 1523 به اسارت درآمد و به طرز مشکوکی درگذشت. – فردیناند لاسال کوشید با پس و پیش کردن این رویدادها و دستکاری واقعیت تاریخی، نمایشنامه­ای درباره­ی «جنگ ایتالیا» بنویسد که در همان ایام به راه افتاده بود. البته این تراژدی میانمایه هرگز فرصت اجرا پیدا نکرد.

6 : اشاره ی مارکس به نقش ارتجاعی دهقانان در سرکوب قیامهای مردمی 1848 است که در نمایشنامه­ی لاسال نیز مورد تاکید قرار گرفته.

7 : گوتس فون برلیشین­گن (1480-1562) شوالیه ای که رهبری شورش دهقانی آلمان (1525) علیه امپراطوری مقدس روم را برعهده داشت. گوته زندگی او را دستمایه­ی خلق حماسه­ای به همین نام قرار داد. در اثر گوته، بر خلاف کار لاسال، دهقانان در مقام نیرویی انقلابی بازنمایی شده­اند.

8 : اشاره به شکست انقلاب ناسیونالیستی لهستان به سال 1830 در برابر حاکمیت روسیه به خاطر دودستگی میان نیروی نظامی اشراف زمیندار از یکسو و جبهه­ی مردمی از سوی دیگر.

9 : (به نقل از مقدمه ی کریلف بر «نظریات مارکس و انگلس در باب هنر و ادبیات») : «خواست اصلی مارکس و انگلس از هنرمند عبارت است از صداقت در بازنمایی، روش انضمامی تاریخی در توضیح رویدادها و اشخاص، به همراه خصائصی فردی که نمایانگر بخشهای سنخ­نمای شخصیت و روانشناسی طبقه­ی اجتماعی او هستند … مارکس و انگلس دریافته بودند که لاسال بیشتر بدین سمت گرایش دارد که نواقص شیوه­ی هنری شیلر را جذب کند – به خصوص علاقه­ی وافرش به ریتوریکی انتزاعی که قهرمانان را به تجریداتی صرف و سخنگویان تک ساحتی ایده­ای مشخص تبدیل می­کرد. در این زمینه آنان واقعگرایی شکسپیر را بر روش شیلر ترجیح می­دادند. هر دو به لاسال یادآوری می­کردند که او در جریان تقلید از شیلر، فراموش کرده که ترکیب محتوای عمیق با ایدئالهای والا، برای نویسنده­ی رئالیست چه اهمیتی دارد. دست یافتن به توانایی شکسپیری در نشان دادن شور اصیل و اجزای چندگانه­ی شخصیت انسانی مستلزم تلاشی است سهمگین.»

برای دسترسی به کل مقاله بدین آدرس رجوع کنید :

http://www.marxists.org/archive/marx/works/subject/art/preface.htm

10 :

اکلامبادیوس : لحظه ای تامل کنید سرورم. آیا شما با این سلاح خون چکان و بی­آبرو پیام­آور ایمان و عشقید؟

اولریش : (برانگیخته و با حرارتی فزاینده) شمشیر سرورم! درباره شمشیری که برای آزادی به رقص در میآید بهتر قضاوت کنید. شمشیر تجسم همه ی موعظه­های شماست. شمشیر خدایی است که پا به دنیای واقعی نهاده. شمشیر آب تعمید است، تنها ناجی گناهانی که در گور خفته­اند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 25/08/2013 بدست در ترجمه ها فرستاده شده و با , , , , برچسب خورده.

آخرین نظرات

سالار در درسی از سیصد و پنجاه اوین
سالار در سرمایه‌داری و فاشیسم – روی…
یادداشت‌های شبانه در مزاروش و لنین – سیریل…
فولاد راستین در بعد از اودسا «انسان ماندن» خود…
یادداشتهای شبانه در ما و مجلس
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: