یادداشتهای شبانه

https://sovietbeing.wordpress.com

بحران بوم‌شناختی و مسأله‌ی ارضی در چشم‌اندازی جهانی-تاریخی/جیسون مور

 

مقدمه‌ی مترجم: آلودگی اخیر هوای تهران، اهواز و زنجان، مسأله‌ی رود کارون و … نشان ‌می‌دهند که باید به طور جدی مسائل بوم‌شناختی را مدّنظر قرار دهیم. البته عجیب است که این مشکلات یا به هیچ کنشی منجر نمی‌شوند و یا بسیار بدتر، واکنشی مقطعی را برمی‌انگیزند که هرگز نمی‌تواند به ریشه بحران چنگ بزند: در حالیکه محیط‌زیستی‌های زنجان تعطیلی کارخانه‌ی «روی زنجان» را به هم تبریک می‌گفتند، نه هیچ کس از دیگر آلاینده‌های سرطان‌زا سخنی به میان آورد و نه از بیکاری کارگران کارخانه. ترجمه‌ی این متن کوششی است برای مطالعه‌ی مسائل زیست‌محیطی به مثابه‌ی مسأله‌ای تاریخی و نه طبیعی.

***

در اینجا می­خواهیم درباره­ی مسأله­ی زمین یا ترجیحاً مسائل زمین صحبت کنیم. صیغه­ی جمع واجد اهمیّت است. ما در جهان-نظامی مدرن زندگی می­کنیم که به طرز بی­سابقه­ای پیچیده و ناموزون است. در زمانه‌ی ما حتّی خود آن چیزی که لوکاچ «دیدگاه کل‌نگر» می­نامیدش متکثّر شده است. باید اضافه کنم دیدن تکثّر بسیار اهمیّت دارد. مسائل ارضی بیش از آنکه منحصر بفرد باشند به طور متقابل تعیین کننده­اند. امّا ن%*87 به همان اسلوبی که این روزها در علوم اجتماعی انتقادی به طور گسترده رواج پیدا کرده است و چنین گفته می‌شود که امر محلّی و امر جهانی به یک اندازه در شکل­گیری هم مؤثّرند. بله، دگرگونی­های محلّی-منطقه­ای همواره تعارضات نیرومندی را به بار آورده­اند و به شیوه­ای بی­چون و چرا به جغرافیا، آهنگ انباشت و قدرت جهان شکل داده‌اند. اجزا کل را می­سازند و کلّ به اجزا شکل می­دهد. امّا این رابطه آن قدرها هم مبتنی بر برابری نیست.

اگر پیش­تر این موضوع چندان واضح نبود، در جریان بحران سال 2008 دیگر همه فهمیدند که کشت و زرع یکی از قطعی­ترین میادین نبرد جهانی­سازی نولیبرال است – مایلم بگویم قطعی­ترین میدان نبرد. آخرین تلاش نولیبرال‌ها این بود که کشت و زرع را با ملغمه­ای از خط مشی­های ارضی-صادراتی، به هیأت سرمایه درآورند. می­توان ناسازگاری این خط مشی­ها با صنعت جهانی را در نسبت مستقیم کشاورزی با خاک یافت. آنان به واسطه‌ی برنامه‌ی ارضی-بوم­شناختی­شان دل و  جرأتی پیدا کرده­اند و از غلبه بر بحران سخن می‌گویند. ما نباید اجازه دهیم سودهای کوتاه مدّت از صنعت غذا واقعیّت انکارناپذیر بحران را تیره و تار کند. افزایش قیمت غذا – یا بر طبق گزارشات اکونومیست بالاترین میزان ارزش­های واقعی از 1845 بدین سو – بدین معنی است که قیمت سراسری (باز)تولید نیروی کار جهانی افزایش یافته است. این وضعیّت را نمی­توان همچون «قرن طولانی» نوزدهم، با وحدت منابع گسترده­ی دهقانی در جهان استعماری حل و فصل کرد. چرا که نیروی ارتش ذخیره­ی «پنهان» زیر سایه­ی صنعتی­سازی وحشتناک چین، از دست رفته است.

نمی­خواهم اینطور تلقین کنم که رژیم بوم­شناختی نولیبرال نیمه شب رخت بر خواهد بست. اینطور نخواهد شد. امّا واضح است که رژیم ارضی-بوم­شناختی نولیبرال که طی بحران دهه­ی 1970 سر و شکل گرفت دیگر نا ندارد. این موضوع به خودی خود پدیده­ی تازه­ای نیست. ما در شش کشور سابقاً پیشرفته‌ی سرمایه­داری جهان، شاهد توفیق رژیم­های بوم­شناختی­یی بوده­ایم که سرنوشت امواج ادواری نظام اجتماعی و توسعه­ی جغرافیایی را تعیین کرده­اند. اگر چه در دوره­بندی تاریخ مدرن، صنعت بزرگ-مقیاس فکر و خیال مارکسیست­ها را به خود مشغول داشته است، امّا پیداست که انقلاب­های صنعتی و دهقانی دو لبه­ی یک قیچی­اند. بدون کارخانجات قرن هفدهمی قند و شکر باربادوس، حتّی نمی­شد به کارخانجات قرن نوزدهمی منسوجات منچستر فکر کرد. امواج عظیم تکامل جهان صرفاً توسط قدرت دولتی و مبارزه­ی طبقاتی، سازمان­دهی تولید صنعتی و ظهور اشکال جدید تشکیلات تجاری پدید نیامده‌اند. انقلاب­های ارضی-بوم­شناختی نیز با گسترش مازاد کشاورزی و مواد خام، به همان اندازه تأثیرگذار بوده­اند. بی­دلیل نبود که ریکاردو از این می­ترسید که افزایش قیمت مواد خوراکی در اوایل قرن نوزدهم، تکامل صنعتی انگلستان را در نطفه خقه کند. و از قضا در این مورد، او تنها کسی نبود که می­ترسید. انقلاب صنعتی به رهبری انگستان و ظهور قدرت جهانی بریتانیا بدون بازسازماندهی کشاورزی جهانی امکان ناپذیر بود. زیرا به هر حال کارگران «کارگاه جهان» به غذا نیاز داشتند. کارگران انگلیسی نان و مربّایی را می­خوردند که از گندم­های غرب آمریکا و شکر هند غربی ساخته شده بود. فقط آنها نبودند. بیشتر کارفرمایان بلندپرواز نیز میوه­های فتوحات جهانی سرمایه­داری را نوش جان می­کردند. آن هم فتوحاتی که به قیمت گزاف جنگل­زدایی، نسل­کشی و اتلاف خاک مرغوب، باعث ارزانی مواد خوراکی می­شدند. می­توان پرسید امروز قرار است غذای صدها میلیون کارگر چینی از طریق چه روندهایی تأمین شود؟

بعید می­دانم که همان پاسخ­های قدیمی جوابگوی این مسأله باشند. در قرن شانزدهم ثروتمند شدن هلند مرهون حبوبات ارزان «ویستولا» (Vistula) لهستان بود. انگلستان قرن نوزدهم ایرلند، حوزه­ی کارائیب و غرب آمریکا را داشت. وقتی ایالات متحده به ابرقدرتی جهان رسید، علاوه بر جنوب آمریکا (که پس از 1945 کاملاً تبعیض نژادی را کنار گذاشته و به روی همه باز شده بود) کالیفرنیا و آمریکای لاتین، هنوز غرب آمریکا را هم داشت. از مکزیک بگیر تا چین، تصرّف سرسام­آور املاک دهقانان، آبشخور رژیم ارضی-صادراتی نولیبرالی بوده است. در تمام موارد، مازاد سرنوشت­ساز مواد خوراکی از مناطق سرحدّی بکر به دست آمده و با بیشینه­سازی بارآوری سرمایه­داری چندین برابر شده است. گرچه بایوتکنولوژی و اصلاح ژنتیکی طی دو دهه­ی اخیر فرایند انباشت جهانی را تسهیل کرده­اند، امّا نتوانسته­اند در آن کاری که انقلاب­های کشاورزی پیشین انجام داده بودند توفیقی حاصل کنند: گسترش مازاد و پایین آوردن قیمت مواد خوراکی. بله، ما می­توانیم مزارع سویای ژنتیکی را در مکان­هایی چون برزیل مدّ نظر قرار دهیم و افزایش محصولاتشان را ببینیم. بازگشت مرکزیّت کشت و زرع جهان به برزیل پژواکی از جهش بزرگ قند و شکر در قرن هفدهم است. امّا این امر بیش از آنکه گسترش مازاد نسبی غذا را نوید دهد، صرفاً انقباض آن را به تأخیر می­اندازد.2 انقلاب سبز (در ایران انقلاب سفید – م.) دهه­های 60 و 70 این کار را انجام داد که آن هم صرفاً معجزه­ای تکنولوژیک نبود. انقلاب سبز به همان روندهای سرحدّی­یی بستگی داشت که از قرن شانزدهم بدین سو، انباشت را تضمین کرده­اند – حصارکشی و بهره­کشی از طبیعت به عنوان هدیه­ای مجّانی. انقلاب سبز عبارت بود از تصرف بهترین زمین­ها و استخراج منابع آب زیرزمینی با سرعتی بی­سابقه. این انقلاب سرمایه­گذاری خودجنبان و خودتحدیدگری بود که در اوایل دهه­ی 1980 توش و توانش را از دست داد.

بنابراین سؤالمان را تکرار می­کنیم: کجاست آن انقلاب کشاورزی – ملغمه­ای متهوّرانه از ابداعات فنّ­آورانه و چپاول نواستعماری -–که کارگران «کارگاههای جهان امروز» را غذا دهد؟ مجمل و مختصر پاسخ داده می­شود که این انقلاب، انقلابی واحد نیست. هرگونه احیای مجدّد انباشت جهانی به جفت و جور شدن چپاول­گری و بارآوری وابسته است – و من صرفاً از گسترش بازرگانی سخن نمی­گویم. امّا امروزه دیگر فضایی برای چپاول­گری وجود ندارد زیرا تمامی فضاها چپاول شده­اند. می­توان به پاتوق­های قدیمی بازگشت؛ امّا این کار کمابیش مثل آن است که در عرض یک روز دو بار به یک پمپ بنزین دستبرد بزنیم. بار دوم هم چیزکی گیرتان می­آید، امّا نمی­تواند خیلی باشد.

1

از این لحاظ، امروز چگونه باید مسأله­ی ارضی را از چشم­انداز چرخه­ی بلند مدّت انباشت جهانی و تاریخ محیطی آن معنا کنیم؟ برآورد من از مطالعه در مورد برگ­های چای این است که در مسیر تکامل جهان، حرکت مکانی کشت و زرع به سوی موقعیتی مرکزی اتفاقی نیست. آن هم نه فقط به معنای اقتصاد سیاسی به قول مک میشل «رژیم شرکتی مواد خوراکی»، بلکه همچنین به عنوان لولایی که مهم­ترین بحران بوم­شناختی جهانی، بر پاشنه­ی آن می­چرخد و تشدید می­شود.3 در عصر تولّد سرمایه­داری نیز، مسأله­ی کشاورزی به طور مشخّص امّا به گونه­ای پیش پا افتاده در دل انباشت جهانی قرار داشت. این عصر دنباله­ی بحران فئودالیسم اروپایی در طول قرن بزرگ چهاردهم (1290-1450) بود. باید توجه داشت که این بحران به یک میزان به بوم­شناسی سیاسی و اقتصاد سیاسی نظام فئودالی وابسته بود. تفاوت در این است که ابداع یک سرمایه­داری نوظهور در نخستین کشورهای تکامل سرمایه­داری بر جهانی اتّکا داشت که عمدتاً خشونت فرم کالایی را تجربه نکرده بود.

بیایید کارمان را با بدیهیّات شروع کنیم. مسأله­ی ارضی مسأله­ی طبیعت است؛ بنابراین مسأله­ی بحرانِ بوم­شناختی جهان مدرن نیز هست. کارل کائوتسکی، سوسیالیست آلمانی قرن نوزدهمی دریافت که مسأله­ی ارزش به معنای مارکسی عبارت، در واقع با آنچه که او «استثمار مادّی» می­نامید در هم تنیده­اند. کائوتسکی اینچنین استدلال می­کند: «استثمار کشاورزی به لحاظ قانون ارزش، به استثمار مادّی و به فقیرسازی زمین منجر خواهد شد و در نهایت موجب می‌شود که کمبود دائمی و فزاینده­ی مواد غذایی از حاشیه­ها بیرون بزند.» کائوتسکی با الهام از مارکس چنین ادامه می­دهد: «پیشرفت تکنیکی کشاورزی به جبران کمبود ربطی ندارد. ذات این پیشرفت عبارت است از بهبود تکنیک­های چلاندن مرغوبیّت زمین.»4

جان بلامی فاستر این جنبش را «شکافی سوخت و سازی» می­نامد که به وسیله­ی آن، آنتاگونیسم شهر-حاشیه به ساختار بوم­شناختی-جغرافیایی تعیین­کننده­ی سرمایه­داری تبدیل می­شود.5 ذات شکاف سوخت و سازی؟ بهره­کشی بی­دوام از غذا و منابع، که به موجب آن محصولات حاشیه به شهرها سرازیر می­شوند. آن هم  بدون هیچ التزامی به بازگشت محصولات فاسد به مسیر تولید. شکاف سوخت و سازی اختراع سرمایه­داری نیست. سرمایه­داری صرفاً حجم عظیم استثمار مادّی را انقلابی کرده است. آن هم با جهشی بزرگ به جلو در مقیاس و سرعت دگرگونی­های محیطی. این جهش از قرن شانزدهم به این سو در بخش­های سرنوشت­سازی چون شکر، نقره و متالورژی، تیرچه و الوار و دیگر محصولات جنگلی واضح و عیان بود. سرمایه­داری طی چند دهه کاری را به سرانجام رسانده است که جامعه­ی فئودالی چندیدن و چند دهه به خود مشغول کرده بود. بحران بوم­شناختی­یی که پس از دهه­ی 1520 پدیدار شد هم مبتنی بر گسترش جهانی بود و هم در واقع آن را ناگزیر می­ساخت. دم زدن از کاشت نیشکر یا استخراج نقره یا صادرات الوار در این عصر، به معنای ارجاع دادن به رونق منطقه­ای شهرها یکی از پی دیگری است؛ و خود این حرکت متوالی، گسترش جغرافیایی نظام کالایی را نشان می­دهد.6

آنچه کائوتسکی پیشنهاد می­کند و فاستر نیز بسطش می­دهد عبارت است از بازخوانی جغرافیایی و همه­جانبه­ی مسأله­ی ارضی؛ همچنان که ما نیز می­خواهیم آن را طی قرن بزرگ بیستم مورد مداقه قرار دهیم. ما بر آنیم که مسأله­ی ارضی را در سه وجه بنیادی‌اش بشناسیم: یک) نفوذ مناسبات سرمایه­دارانه در کشاورزی؛ دو) سهم کشاورزی در تکامل سرمایه­داری به مثابه­ی یک کل؛ سه) نقش طبقات کارگر کشاورز در مبارزه برای دمکراسی و سوسیالیسم.7 به باور من راه بنیادی چهارمی نیز وجود دارد – مسأله­ی ارضی به مثابه­ی مسأله­ای بوم­شناختی. مفهوم راه چهارم عمیقاً با سه راه دیگر در هم تنیده است امّا تاکنون قدر و اهمیّت آن به صورت عادلانه­ای شناخته  نشده است. این چهار شیوه برآمدهایی مجزّا نیستند و هیچ کدام را نمی­توان جدای از سایر موارد توضیح داد. آن­ها با وام گرفتن از عبارت دقیق مارکس، یک «کلّ ارگانیک» هستند. انتقاد کائوتسکی از بهره­کشی مادی کشت و زرع، بر روی جریان مادی نابرابر و فرساینده­ی تضاد لایه لایه­ی شهر-حومه (شقاق سوخت و سازی فاستر) بنا شده است. این نقد، حواس را به سمت گرایش بحران بوم­شناختی اساسی سرمایه­داری سوق می­دهد: انباشت پایان­ناپذیر سرمایه، به طور ضمنی به فتح بی­پایان زمین اشاره دارد و در واقع آن را ضروری می­سازد. ابتدا منطق به گسترش بیکران اشاره می­کند، سپس واقعیّت محدودیّت­های محرز را به اثبات می­رساند.

بحث من این است که سرچشمه­های بحران بوم­شناختی جهانی امروز را باید در پاسخ­های غیرعادّی قشر حاکم اروپا به بحران بزرگ قرن بزرگ چهاردهم (از 1290 تا 1450) یافت. در واقع توازی چشمگیری میان نظام-جهان امروز و وضعیّت غالب اروپای عموماً فئودال در سرآغاز قرن چهاردهم وجود دارد – رژیم کشاورزی که زمانی در به بارآوردن سودهای قابل توجه استعداد فراوانی داشت، دچار رکود گردید؛ لایه­ای رشدیابنده از جمعیّت در شهرها زندگی می­کردند؛ شبکه­های عریض و طویل داد و ستد، مراکز اقتصادی پرت-افتاده را به هم مرتبط می­ساختند؛ تغیییرات آب و هوایی فشار بر نظم ارضی-جمعیت­شناختی‌یی را شروع کرده بود که در شرف ترکیدن بود؛ استخراج منابع (برای مثال نقره و مس) با دشواری­های تازه­ای دست و پنجه نرم می­کرد و سودآوری به بن­بست رسیده بود. در قرن چهاردهم، بعد از گذشت شش قرن توسعه­ی پایدار دیگر روشن شده بود که اروپای فئودالی به مرزهای تکامل خویش رسیده است. آن هم بنا به هزاران هزار دلیل در رابطه با محیط فئودالیسم، پیکربندی قدرت اجتماعی و مناسبات میان این دو.

آنچه که در پی قرن چهاردهم آمد، خواه بی­واسطه خواه به تدریج، تولّد سرمایه­داری بود. با این همه، بدون توجه به هر تفسیر خاصّی، بدیهی است که قرون پس از 1450، عصری از دگرگونی بنیادی محیط را آشکار کردند. بدون شک این محیط کالا-محور و گسترده بود: ترکیبی نابرابر، لرزان و پویا از اقتصادهای ارباب-رعیّتی و سرمایه­داری – این یکی از منابع پویایی اولیه­ی سرمایه­داری بود.

رژیم بوم­شناختی سرمایه­داری متقدّم همچون سایر رژیم­ها، در میان انبوهی از تعارضات گیر افتاده بود. این موضوع در اواسط قرن هیجدهم عیان شد. انگلستان یک شبه از بزرگترین صادرکننده­ی حبوبات به بزرگترین واردکننده­ی حبوبات تبدیل شد. این امر به کسادی کشاورزی انگلیس انجامید. اشرافیّت زمین­دار داخل کشور، به تک و تا افتاد تا با حصارکشی از در جبران مافات درآید؛ آن هم با چنان سرعتی که در تمام قرون گذشته هرگز دیده نشده بود. در خارج کشور، انقیاد ایرلند به طمع صادرات کشاورزی تشدید شد. نخستین رژیم بوم­شناختی سرمایه­داری که در طول قرن بزرگ شانزدهم شکل گرفته بود، پا به عصر بحران خویش گذاشت. گرچه سرمایه­داری داری متقدم را «بازرگانی» می­خوانند، امّا در عین حال به نحو فوق­العاده­ای تولیدگرا و پویا نیز بود، به طوری که از ارزان خریدن و گران فروختن بسیار فراتر رفت – سرمایه­داری متقدّم نظام ارضی-بوم­شناختی گسترده­ای را خلق کرد که وسعت جغرافیایی آن بی­سابقه بود و از شرق بالتیک تا پرتغال، از جنوب نروژ تا برزیل و حوزه­ی دریای کارائیب کشیده شده بود. این نظام طی قرون متمادی مازاد ارضی-استخراجی را توسعه داد، به عبارت دیگر این نظام لمحه­ای از پیشرفت سرمایه­داری بود – گاهی اسمیتی گاهی نه؛ اکثراً ملغمه­ای از بازار، طبقه و دگرگونی­های محیطی در تبلوری تازه از فرایند و قدرت بوم­شناختی.

با این حال در میانه­ی قرن هیجدهم این رژیم جهان خود را در پای توفیقاتش قربانی کرد. نه فقط در انگلستان بلکه در سرتاسر اروپا و حتی در امتداد آند و اسپانیا، محصولات کشاورزی ته کشید؛ این خود تجلّی­یی از بحران جهانی و یا یکی از علّت­های آن بود. از منظر من این بحران، نه بحران کره­ی زمین به معنای ایدئالیستی آن، بلکه بحران سازماندهی جهانی سرمایه­داری متقدّم بود.  آن هم نه فقط به عنوان اقتصاد جهانی بلکه به عنوان بوم­شناسی جهانی. زیرا حتّی بسیاری از چپ­ها، سرمایه­داری را طوری در نظر می­گرفتند که گویی بر روی طبیعت عمل می­کند نه در آن.8 این بحران بزرگ بوم­شناختی جهانی بعد از 1750 را می­توان به عنوان نخستین بحران محیطی تکاملی سرمایه­داری توصیف کرد. بحران­های تاریخ­ساز بوم­شناختی که گذار از فئودالیسم را مشخّص کردند، حسابشان کاملاً از این یک جداست. این بحران با دو موج بزرگ و پی در پی فتوحات جهانی حل و فصل شد – یعنی تبدیل آمریکای شمالی و هند به دو عرضه­کننده­ی بزرگ مواد غذایی و منابع طبیعی و پس از آن، در اواخر قرن نوزدهم، غصب استعماری جنوب شرقی آسیا، آفریقا و چین.

2

مردم هنوز هم، ریشه­ی بحران زیست‌محیطی امروز را در انقلاب صنعتی می­جویند. این نظر، بیش از هر چیز دیگری با ایمانی بنیادین به پیشرفت تکنولوژیک جور در می­آید. امّا به نظر من، با توجه به تاریخی که در دسترسمان هست، بسیار سودمندتر خواهد بود اگر انقلاب صنعتی را به عنوان راه­حلّی برای بحران قبلی بوم­شناختی مدرن در نظر بگیریم. و همچنین به عنوان یک چاشنی انفجاری که بار دیگر طبیعت جهان را از نو می­سازد. انقلاب صنعتی صرفاً تکاملی نبود که رژیم­های بوم­شناختی سرمایه­داری متقدّم را به نابودی کشاند؛ بلکه در دل این انقلاب، جغرافیای گسترده‌ی تولید ناکافی غذا حک و ثبت شده بود. این دو مورد به یک اندازه آزادیبخش و محدودیّت­ساز بودند. از نظر من، بازخوانی واقعیت تاریخی به این شیوه، امکانات بیشتری برای درک بحران بوم‌شناختی کنونی در اختیار ما می­گذارد. در حالیکه طبق عادت معمول از معجزات تکنولوژیک دو قرن گذشته تجلیل می­شود، در همان اوایل دهه­ی 1860 آشکار شد که همه­ی ترقیّات در بهره­وری منابع، مستلزم هدردهی متمرکز منابع بزرگتری است. بازار جهان مدرن این گونه کار می­کند و رو به سوی ولخرجی دارد نه حفاظت از منابع طبیعی. در عصر صنعت، معجزات تکنولوژیک، دقیقاً همچون عصر سرمایه‌داری متقدّم، به توسعه­ی جغرافیایی متّکی­اند. فشار برای حصارکشی مناطق تازه­ای از این سیاره و فشار برای نفوذ عمیق­تر در سوراخ سنبه­های زندگی اجتماعی و بوم­شناختی بی هیچ کاهشی ادامه یافته است. (احیای علاقه به «حصارهای نو» گواه این ادّعاست.) به همین سیاق، شیرجه­ی رادیکال به اعماق زمین برای استخراج زغال­سنگ، نفت، آب و دیگر منابع استراتژیک. این رژیم بوم­شناختی یا به محدوده­هایش رسیده است و یا به زودی خواهد رسید. صداقت زمین­شناختی در بحث «پیک نفت» هر چه که باشد، واضح است که رژیم بوم­شناختی تحت رهبری آمریکا که وعده­ی نفت ارزان می­داد – و به مدّت نیم قرن آن را تأمین کرد – کارش به پایان رسیده است.

 از این نقطه­نظر است که بررسی بحران­های قبلی می­تواند به ما کمک کند تا خطوط اصلی بحران بوم­شناختی جهانی کنونی را تشخیص دهیم. به نظر می­رسد در جهانی با مرزهای جغرافیایی محرز، دیگر نمی‌توان بحران را با تصرّف قهرآمیز زمین حلّ و فصل کرد. مادامی که زمین و نیروی کار جدید در آنسوی مرزهای سرمایه موجود باشد، می­توان تعارضات اجتماعی-بوم­شناختی نظام را تسکین داد. اما در قرن بیستم تمامی امکان­ها برای استعمار مناطق خارجی به پایان رسیدند. سرمایه ناچار است استراتژی­های استعمار «داخلی» را دنبال کند. می­توان رشد انفجاری گیاهان و حیواناتِ «اصلاح نژادی» را در زمره­ی این استراتژی­ها گنجاند؛ همچنین حفر هر چه عمیق­تر دوردست­ترین مناطق برای استخراج نفت و آب. احتمالاً منحوس­ترین استراتژی عبارت است از تبدیل بدن انسان­ها به کیسه زباله­های سمّی برای انبار انواع و اقسام مواد کشنده و سرطان­زا – مخصوصاً بدن زنان، مردم رنگین­پوست، کارگران و کشاورزان.9

این پیشرفت­ها به صورت همزمان هم نو هستند و هم نو نیستند. بسیاری از شاهدان بزنگاه کنونی، دقیقاً همین دیالکتیک میان پیوستگی و گسست را درنیافته­اند. مطمئناً رسیدن به مؤلفه­های تقریبی انحطاط زیستی دوره­ی معاصر – سیاست­های دولت، شرکت­های چندملیّتی، سازمان­ها و توافق­نامه­های بازرگانی بین­المللی و غیره – ناشی از قصور تحلیل نیست. امّا به قدر کافی به این وظیفه توجه نشده است که این مؤلفه­ها بایستی به صورتی نظام­مند و کمابیش تاریخی در جای درست خود قرار گیرند. این خود بدان معناست که ما به جای تمامیّت مشخّص، کارمان را با انتزاعیّات به پایان برده­ایم. «طوری که انگار وظیفه­ی ما برقراری تعادل دیالکتیکی مفاهیم بوده است نه به چنگ آوردن مناسبات واقعی!»10

این موضوع ضرورتی بی­چون و چرا دارد. اکنون دیگر همه پذیرفته­اند که اقتصاد جهانی به مرزهای خود رسیده است و در فراسوی آن مجموعه­ی کاملی از سرحدّات بوم­شناختی وجود دارد. بحران جهانی بوم­شناختی امری محتمل­الوقوع نیست بلکه هم­اکنون رخ داده است. ما بنا به تعهّدمان نسبت به درک نقطه­ی عطف امور انسانی، می‌کوشیم تا در رابطه با چشم­انداز تاریخی جهانی­سازی به بینشی روش­شناختی برسیم. می‌کوشیم تصویری جهانی-تاریخی از پویایی­های عصر حاضر به دست دهیم، زیرا این کار مؤثرترین وسیله برای تشخیص امر نو از کهنه است. به نظر می­رسد سه پرسش عمده­ی جیوانی آریگی (Giovanni Arrighi) در این دوره به طور استثنایی راهگشاست: انباشت چیست؟ چرخه چیست؟ نو چیست؟ آن هم وقتی که سرنوشت تمدّن بشری منوط پاسخی است که ما بدین عصر فاجعه می­دهیم.11 ما تحوّلات بوم­شناختی امروز را در الگوهای بلند­مدّت و بزرگ-مقیاس تکامل و بازگشت در جهان مدرن مدّ نظر قرار می­دهیم. شاید با این کار بتوانیم تمایزات نابودی قریب­الوقوع زیست­بوم را تشخیص دهیم. بدین معنی، نخستین قدم عبارت است از ترسیم موقعیّت مناسبات بوم­شناختی در درون اقتصاد سیاسی سرمایه­داری – نه فقط به صف کردن مفاهیم تحوّلات بوم­شناختی در طول مفاهیم اقتصاد سیاسی، بلکه بازنگری در مقولات بنیادی اقتصاد سیاسی از منظر هستی تاریخی دیالکتیک طبیعت و جامعه.

به محض آنکه مناسبات بوم­شناختی تولید به کار بسته شوند، یکی از مهم­ترین چیز­هایی که آشکار خواهد شد تولید رژیم­های اجتماعی-بوم­شناختی، هم در مقیاس محلّی و هم در مقیاسی جهانی است. این کار در بدو امر، انباشت سرمایه را صرفاً از تعارضات خود-تحدیدگر آزاد خواهد کرد؛ یعنی مناسباتی که در تنگناهای تازه برای ادامه­ی انباشت به اوج خود می­رسند. در نتیجه چرخه دوباره شروع خواهد شد. این امر به زبان تاریخی مستلزم مناسبات هر دم فشرده­تر و توسعه­یافته­تر میان سرمایه، نیروی کار و طبیعت بیرونی است.12 ما نمی­گوییم که تاریخ محیطی سرمایه­داری طبق الگویی عادت­واره، تکراری یا جهانی است؛ بلکه می­گوییم تعارضات این نظام، تنها از طریق تقویت تضاد بنیادی­اش، یعنی تقویت کار در برابر سرمایه حل خواهد شد. یقیناً این نکته جای بحث دارد امّا چنین به نظر می­رسد  که توسعه­ی جهانی در بلند مدّت، همواره مسأله­ای محوری بوده است. به هیچ وجه روشن نیست که سرمایه­داری بتواند با تکیه بر زد و بندهای درونی نجات پیدا کند.13 این رویکرد تاریخی ما را به صورت­بندی سودمندتری از «بحران بوم­شناختی» نزدیک خواهد کرد و ما را به ایده­ی اشکال چندگانه­ی بحران بوم­شناختی جهان مدرن، در گذشته، حال و آینده­اش خواهد رساند.

3

بحران­ها جنبش­هایی­اند که خیلی بیش از آنکه بتوان حل­شان کرد پدیدار می­شوند. با این حساب برداشت من از پرسش سختی که امروز رودرروی جهان قرار گرفته، چنین چیزی است: ما چگونه می­توانیم طوری به جنبش­های گونه­گون پاسخ دهیم که به نفع «نظرگاه کل‌نگر»، هم وسوسه­های محلّی­گرایی انتزاعی را رد کند و هم بر جهانی­گرایی انتزاعی فائق آید؟ به ضرس قاطع، تمامیّت نه مقیاسی جهانی است و نه ترکیبی از چیدمان­های محلّی و منطقه­ای. تمامیّت بیش از هر چیز غنای چند سطحی کل است که قوانین غیر»آهنین» حرکت بر آن حاکمند. همانطور که انگلس در نامه­ای مورخ 1873 به مارکس نوشت «تنها در حرکت است که آشکار می­شود بدن چیست.» وظیفه­ی پیشاروی ما دقیقاً عبارت است از بازشناسی «انواع و اشکال مختلف» حرکت بحرانی که هم اکنون پدیدار شده است. بحرانی که این بار، نه تنها متضمن بحران نهایی سرمایه­داری است، بلکه مرگ­بارترین تهدید برای زندگی بشر نیز به شما می­رود.

پانوشت­ها:

1. George Lukács, History and Class Consciousness (MIT Press, 1971).

2. Tony Smith, New York Times, October 14, 2003.

3. Philip McMichael, “Global Development and the Corporate Food Regime,” Research in Rural Sociology and Development 11 (2005): 269–303.

4. Karl Kautsky, The Agrarian Question (Zwan, 1988 translation of 1899 original), 214–15.

5. John Bellamy Foster, “Marx’s Theory of Metabolic Rift,” American Journal of Sociology 105 (1999), 366–405.

6. Jason W. Moore, “Nature and the Transition from Feudalism to Capitalism,” Review 26, no. 2 (2003): 97–172; “The Modern World-System as Environmental History?,” Theory & Society 32, no. 3 (2003): 307–77; and Ecology and the Rise of Capitalism, doctoral dissertation, Univ. of California, Berkeley, 2007.

7. On this, see especially, Terry J. Byres, Capitalism from Above and Capitalism from Below (Macmillan, 1996); and Henry Bernstein, “Changing Before Our Very Eyes,” Journal of Agrarian Change 4, no. 1–2 (2004).

8. Jason W. Moore, “Capitalism as World-Ecology,” Organization & Environment 16, no. 4 (2003): 431–58.

9. See Devra Davis’s fine book, The Secret History of the War on Cancer (Basic, 2007).

10. Karl Marx, Grundrisse (Vintage, 1973), 90.

11. Giovanni Arrighi, The Long Twentieth Century (Verso, 1994).

12. Jason W. Moore, “Environmental Crises and the Metabolic Rift in World-Historical Perspective,” Organization & Environment 13, no. 2 (2000): 123–57.

13. David Harvey, The New Imperialism (OxfordUniversity Press, 2003).

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 24/11/2013 بدست در ترجمه ها فرستاده شده و با , , برچسب خورده.

آخرین نظرات

سالار در درسی از سیصد و پنجاه اوین
سالار در سرمایه‌داری و فاشیسم – روی…
یادداشت‌های شبانه در مزاروش و لنین – سیریل…
فولاد راستین در بعد از اودسا «انسان ماندن» خود…
یادداشتهای شبانه در ما و مجلس
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: