یادداشتهای شبانه

https://sovietbeing.wordpress.com

مروری بر رابیند رانات تاگور : خانه و جهان [1] – گئورگ لوکاچ

اشاره : مقاله ی زیر از دو جهت برای ما واجد اهمیت است : نخست آنکه میتوان به سادگی نام تاگور را از بسیاری از جملات زیر خط زد و به جایش نام نویسندگان و شاعران «جریان ساز» معاصر را گذاشت (که همگی در تلاشند جای خالی تجربه ی تناقض آمیز مدرن با میراث گذشتگان پر کنند، حال یا در سطح فرم و استفاده از زبان فلان حکیم ایرانی یا در سطح درونمایه ها و بهره برداری از احکام دستمالی شده ی «حکمت» کهن). دوم آنکه سرنوشت گرایشات صلح‌دوستانه‌یی که لوکاچ بدانها حمله می‌برد، بعدها، چه در جریان دوستی صمیمانه ی تاگور و موسیلینی و چه در تغییر چهره ی غیرمترقبه ی صلح دوستی جامعه ی آلمان به تسلیم مطلق در برابر پیشوا، ما را به بازنگری درباره‌ی پیش‌فرضهایمان فرامی‌خواند. این متن حاوی هشداری جدی است به همه ی آنانی که علی رغم همه ی فلاکتهای حاکم بر سرنوشتمان، هنوز هم راه نجات را در اخلاق مداراگری میجویند.

شهرت بیسابقه ی تاگور در میان [قشر] «نخبه ی روشنفکر» آلمانی تنها یکی از فضاحتهای فرهنگی است که به تناوب، هربار بدتر از پیش رخ میدهد. – نشانه‌یی از فساد کل فرهنگ که [قشر] «نخبه ی روشنفکر» را در بر گرفته است. زیرا چنین شهرتی نمایانگر فقدان مطلق توانایی‌های قدیمی برای تشخیص نوشتار اصیل از [نمونه های] جعلی است.

خود تاگور – به عنوان نویسنده و اندیشمندی تخیلی –سراپا فاقد اهمیت است. او هیچ نیروی خلاقه‌یی ندارد، شخصیتهایش کلیشه هایی اند رنگ و رو رفته، داستانهایش تکراری و ملال آورند، قوه ی احساسش نزار و بی اساس است. او خود را با هم زدن آت و آشغالهای باقیمانده از اوپانیشادها و باگواد-گیتا [و جذب آنها] در جریان بی رمق کج خلقی شخصی اش سرپا نگه میدارد. – و غریزه ی خوانندگان معاصر آلمانی چنان متزلزل گشته، که دیگر نمیتوانند تفاوت میان متن [اصلی] و نقل قولها را تشخیص دهند. در نتیجه، این بقایای ناچیز فلسفه ی هندو، دیگر نمیتوانند ماده ی بی ارزشی را نابود کنند که احاطه شان کرده است. کاملن برعکس، با ژرفا و خرد [سرزمینهای] دور، بقای آن را تضمین می‌کنند. این اصلاً حیرت آور نیست. وقتی اجتماع تحصیل کرده ی آلمان، هر چه بیشتر با خردمندان بدلی وفق می یابد، وقتی درک تفاوت میان «اشپانگلر» و فلسفه ی کلاسیک [2]، میان «اورس» و «هافمن» [3]، یا «پو» و غیره عاجز است، چگونه [میتوان انتظار داشت] چنین تفاوتهایی را در جهان دوردست هندوستان تشخیص دهد؟ تاگور، فرنسن [4] هند است، که به نحوی سست بنیاد، کج خلقی چاپلوسانه ی او را به یاد می اورد، گرچه نیروهای خلاقه اش [در چاپلوسی] حتی به گرد پای فرنسن نیز نمیرسد. روی هم رفته توفیق عظیم تاگور، صرفن به عنوان سیمپتوم ذهنیت معاصر آلمان اهمیت دارد.

می‌توان با یادآوری شهرت جهانی تاگور (یا دست کم شهرتش در بریتانیا) بدین نفی تند و تیز واکنش نشان داد. اما بورژوازی انگلیسی برای اهدای شهرت وشکوه به تاگور (جایزه ی نوبل) دلایل خاص خود را دارد : گماشته ی روشنفکرشان، همه ی اینها را در [جریان] مبارزه علیه جنبش رهایی بخش هندوستان بازپس میدهد. بنابرین برای بریتانیایی ها آت و آشغالهای «خرد» هند باستان، یعنی تسلیم مطلق و دکترین تباهی خشونت معنایی مشخص و ملموس دارد – البته فقط وقتی که به جنبش رهایی بخش مربوط باشد. شهرت و نفوذ فزاینده ی تاگور [مساوی است با] افزایش توان جزوه های او برای زیر ضرب بردن نبرد رهایی بخش هند.

علی رغم کج خلقی و روحگرایی، نوول تاگور چیزی بیش از جزوه – به ملایم ترین افتراها متوسل شده ام – نیست. هر چه خوانندگان بیطرف، بیشتر در «خرد» متملّق غرق شوند؛ و آقای تاگور هر چه موذیانه تر بکوشد تا نفرتش را از مبارزان آزادی هندوستان زیر «فلسفه ی ژرف انسان جهانشمول» پنهان کند، توهینهای من نیز زننده تر خواهند شد.

مناقشه ی روشنفکرمآبانه‌ی این نوول به مساله ی کاربرد خشونت مربوط می‌شود. نویسنده [مراحل] آغازین جنبش ملی را به تصویر میکشد : کشمکشها بر سر تحریم اجناس بریتانیایی، بیرون راندن آنها از بازار هند و جایگزین کردنشان با تولیدات ملی. آقای تاگور پرسشی وزین را مطرح میکند : آیا کاربرد خشونت در چنین منازعه ای از لحاظ اخلاقی رواست؟ مسلم است که هند کشوری ستمدیده و [در زیر یوغ] بندگی است؛ اما آقای تاگور علاقه ی چندانی بدین مساله نشان نمیدهد. زیرا او در نهایت فیلسوف و اخلاق گرایی است که دغدغه‌ی «حقایق ازلی و ابدی» را دارد. بگذار بریتانیایی ها همانطور که میخواهند بردوام باشند و به شیوه ی خود [صفای] جانشان را با خشونت نابود کنند. وظیفه ی آقای تاگور نجات معنویت هندیها و محافظت از جانشان در برابر خطر خشونت، فریب و دیگر [روشهایی] است که در مبارزه ی رهایی بخش به کار میروند. او مینویسد : «انسانهایی که در راه حقیقت میمیرند نامیرایند، و اگر همه ی مردم در راه حقیقتی جان بدهند در تاریخ نوع بشر به جاودانگی دست خواهند یافت.»

این جمله بازتابی از ایدئولوژی هندی انقیاد ابدی است. اما نظرگاه تاگور، با هارت و پورتی بیش از اندازه در شیوه ی شکل دادن بدین خواست، در کنشها و شخصیتهای نوول آشکار میشود. جنبشی که او تصویر میکند، جنبش رمانتیک روشنفکران است که بی شک مواردی چون جنبش کربوناری ایتالیا [5] و از برخی جهات (مخصوصن از نظر روانشناسی) جنبش نارودنیکهای روسی [6] را به خاطر می آورد– نباید این قیاس را گسترش داد زیرا مقتضیات اجتماعی [هر یک] کاملا متفاوت است. یوتوپیاگری رمانتیک، بزرگنمایی ایدئولوژیک و روح جنگاوری، ذاتی همه ی این جنبشهاست. اما این صرفن نقطه ی آغازی برای جزوه ی موهن اقای تاگور است. بدون شک نمایندگان این رمانتیسیسم جنگنده، تیپهایی ایدئالیست و جانفشان خواهند بود. اما تاگور آنها را به مشتی ماجراجو و جانی تبدیل میکند. قهرمان او که نوجوانی اشرافی است و از دکترین عدم خشونت حمایت میکند، هم از درون و هم از بیرون توسط افراط گری های ددمنشانه ی باندهای تبهکار «میهن پرست» ضربه میخورد. نه تنها خانه اش ویران گشته، بلکه خودش نیز [ناخواسته] درگیر نبردی میشود که نتیجه ی بی بند و باری «میهن پرستان» است. اما چنین به نظر میرسد که او نیز همچون آقای تاگور، نه تنها با جنبش ملی دشمنی نمیورزد، [بلکه] کاملن برعکس، خواستار ترقی صنعت ملی است. او ابداعات ملی را می آزماید – گرچه مشروط بدین که هزینه ای را بر او تحمیل نکنند. حتی به رهبر «میهن پرستان» نیز که کاریکاتوری سخیف از گاندی است، پناه میدهد! اما وقتی که کار بالا میگیرد، به [کمک] اسباب و ادوات قهری خود و به کمک پلیس بریتانیا از قربانیان خشونت میهن پرستان دفاع میکند.

این موضع یکسویه، عوام فریبانه و تبلیغاتی، نوول را از منظر زیباشناختی به کل از ارزش می اندازد. شخصیت آنتاگونیست واقعاً آنتاگونیست نیست. بلکه از بیخ و بن یک ماجراجوست: برای مثال وقتی با چرب زبانی مقدار هنگفتی پول را در جهت اهداف ملی از همسر قهرمان میستاند، آن را در [راه] جنبش اجتماعی هزینه نمیکند. او با تلألؤ قطعه های طلا، بساط عیش و نوش به راه می اندازد. اما تاگور فراموش میکند که زنان و مردانی که به بیراهه کشیده شده اند، احتمالاً در دقیقه ی نفرت انگیز برملا شدن حقیقت، از رهبر ریاکارشان روی برمیگردانند.

نیروهای خلاقه ی تاگور حتی کفاف نوشتن یک جزوه ی ناقابل را نیز نمیدهد. او حتی برای لجن مال کردن [انقلابیون] دچار فقدان تخیل است. او هرگز حتی به پای داستایوسکی نمی‌رسد که گویا در رمان ضدانقلابی اش «جن زدگان» تا حدی موفق عمل کرده است. قسمتهای «روحانی» داستانش، صرف نظر از «خرد» هندی شعبده بازانه، بافته ای است از [ایدئولوژیهای] بنجل خرده بورژوازی. نهایتا او [کل] مساله را در وضعیت «مرد خانواده» خلاصه میکند : چگونه همسر «مردی خوب و صادق» توسط ماجراجویی رمانتیک اغوا میگردد، اما پس از آنکه پی به نیرنگش میبرد، با سرافکندگی به نزد شوهرش بازمیگردد.

این شرح خلاصه وار برای دریافت [ماهیت] «مرد بزرگی» که [قشر] روشنفکر آلمان او را پیامبر خود میدانند کفایت میکند. مطمئنا ستایشگران او برای رد کردن چنین نقد تحقیرآمیزی به دیگر «نوشته های جهانشمول» اش اشاره خواهند کرد. اما از نظر ما، اهمیت یک گرایش روشنفکرانه دقیقا در آن سخنی آشکار میشود که میتواند در مورد ملتهب ترین پرسشهای عصر خود بگوید – البته اگر هرگز بتواند در زمانه ی سردرگمی راهی را نشان دهد. در واقع ارزش یا بی ارزشی یک تئوری یا نظرگاه (و همچنین کسی که آنرا بیان میدارد) دقیقا در آنچیزی آشکار میشود که میتواند به مردم زمانه ی خود، درباره ی رنج و تلاششان بگوید. نمیتوان خرد «در خود» را در خلئی از تئوری ناب (و در میان دیوارهای سالنی مجلل) ارزیابی کرد. ارزیابی انتقادی درست در لحظه ای پدیدار خواهد شد که [خرد] با دعوی راهنمایی کردن انسانها بیرون بیاید. آقای تاگور در نوولش چنین ادعایی دارد. چنانکه خاطر نشان گردید، «خرد» او خدمات پلیس بریتانیا را به روشنفکران ارائه میدهد. بنابرین ایا لازم است بیش از این، به تفاله های این «خرد» توجه کنیم؟ [7]

***

1 : لوکاچ این مقاله را در سال 1922 نوشته است. او در این دوره کمتر مجال آنرا داشت تا به مسائل نقد ادبی بپردازد و خود را بیشتر درگیر مداخلات نظری در بحرانها و مسائل سیاسی روز کرده بود. گرچه تمایل به ارائه ی نقدی پراتیک حتی در همین نوشته هم، بر دغدغه های فرمی میچربد.
2 : اسوالد اشپنگلر (1880-1936) تاریخ نگار و فیلسوفی بدبین بود که که نخستین ایده های جدی درباره ی امکان نوعی نشنال سوسیالیسم را در اثری با عنوان «پروس و سوسیالیسم» (1920) صورت بندی کرد. کمی بعد این نظریات به طور گسترده مورد اقبال اعضایی از حزب نازی چون گوبلز واقع شد، اما خود او به دلیل دست نشستن از گرایشات مأیوسانه‌اش که در کتاب «انحطاط غرب» (1918) به رشته ی تحریر درآورده بود، هرگز نتوانست جایگاه مهمی در حزب بیابد. اشپنگلر در این کتاب نابودی و انحطاط را به طور عقلانی از سیر پیشرفت تمدن استنتاج میکرد. ماکس وبر او را «ناشی یی نابغه و فرهیخته» مینامید.
3 : هانس هاینتس اورس (1871-1941) بازیگر، شاعر، نمایشنامه نویس، رمان نویس و فیلسوف آلمانی که شهرت اصلی اش در زمینه ی رمانهای ترسناک است. گستره ی موضوعاتی که اورس بدانها میپردازد چهره ی هنرمندی میانمایه را از او به تصویر میکشد. نویسنده در اینجا او را به تقلید از ریچارد بر-هافمن (1866-1945) شاعر و نویسنده ی اتریشی متهم میکند. لوکاچ کمی پیشتر به سال 1908 در مقاله ی «لحظه و صورت» (کتاب جان و صورت) درباره ی هافمن چنین مینویسد : «در رویاهای او زندگی انتقام خود را میگیرد – که انتقامی است خشن و بی رحمانه. نیم ساعت تحقیر و شکنجه ی بی امان به تلافی یک عمر نخوت.»
4 : گوستاو فرنسن (1863-1945) نویسنده ی رجیونالیست آلمانی و کشیش بخش هولشتاین (پانویس از مترجم انگلیسی)
5 : کربوناری: نام گروهی از اجتماعات مخفی انقلابی است که در سالهای ابتدایی قرن نوزدهم، با الهام گرفتن از شکل سازمانی فراماسونری، در ناپولی ایتالیا تاسیس گردید و به سرعت گسترش یافت تا حدی که تاثیر قاطعانه ی آن بر جنبشهای انقلابی اسپانیا، فرانسه، پرتغال و روسیه غیر قابل انکار است. گرایشات اصلی این جنبش در فاز نخست (خیزش 1820 علیه امپراطوری اتریش) مبتنی بر میهن پرستی و در فاز دوم (خیزش 1830 برای وحدت ایتالیا) متمایل به اندیشه های لیبرالی بود. پس از شکست این دو موج انقلابی بزرگ، سازمان کربوناری عملن به محاق رفت.
6 : (به نقل از سایت marxists.org) نارودنیکی در زبان روسی به معنای «بازگشت به مردم» است و به اقشاری از روشنفکران روسی اطلاق میشود که با بالا گرفتن تضاد میان دهقانها و زمینداران بزرگ در دهه ی 1860، مراکز شهری را رها کرده و به صفوف روستاییان پیوستند تا با آموزشهای فکری و اخلاقی، امکان انقلابی سراسری را در روسیه پدید آورند. این گروه ها هیچ گونه سازمان مشخصی تاسیس نکردند اما هدف مشترکشان در هم کوفتن مونارشی و تقسیم زمینهای زراعی میان رعایا و دهقانان بود. یکی از باورهای بنیادی نارودنیکها عبارت بود از عدم ضرورت مرحله ی سرمایه داری در فرایند صنعتی شدن و امکانِ گذاری بیواسطه از فئودالیسم به سوسیالیسم. در سالهای پایانی دهه ی 1870، حکومت تزاری موفق شد با سرکوب قیامهای دهقانی و زندانی کردن رهبران غائله را خاتمه دهد. در واکنش بدین اقدامات پلیسی، حزب «خواست مردم» (نارودنیا وُیلا) به عنوان نخستین سازمان انقلابی روسیه تاسیس گردید.
7 : برای دسترسی به متن انگلیسی این مقاله به آدرس زیر رجوع کنید:
http://marxists.org/archive/lukacs/works/1922/tagore.htm

Advertisements

اطلاعات

این ویودی در 14/12/2013 بدست در نوشته ها فرستاده شده و با , , , , , , برچسب خورده.

آخرین نظرات

سالار در درسی از سیصد و پنجاه اوین
سالار در سرمایه‌داری و فاشیسم – روی…
یادداشت‌های شبانه در مزاروش و لنین – سیریل…
فولاد راستین در بعد از اودسا «انسان ماندن» خود…
یادداشتهای شبانه در ما و مجلس
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: