یادداشتهای شبانه

https://sovietbeing.wordpress.com

آیا هنوز هم میتوان در کوی دانشگاه شعر سرود؟

اشاره :

این گفتگو را چند سال پیش (قبل از ماجراهای 88) با آقای حجت د. انجام دادم. قرار بود در نشریه‌ای دانشجویی چاپ شود که هرگز چنین نشد.  زیرا نشریه‌مان را تعطیل کردند. پس از آن روزهای تیره و تار هم هرگز یکدیگر را ملاقات نکردیم. راستش را بخواهید پاسخ‌های گزنده‌اش نقش مهمی در تغییر دیدگاه‌های سیاسی خود من داشت.  قبل از درج گفتگو، یکی از شعرهایش را که به خاطر دارم، می‌نویسم:

 

ماه تب کرده

رفته‌اند از شهر طبیب بیاورند

رفته‌اند دستمال خیس بیاورند

رفته‌اند یک دست دراز بیاورند که برسد به پیشانی ماه

رفته‌اند

رفته‌اند …

 

 

 

خ : آقای د! بگذارید بحث را با چیزی غیر از شعر شروع کنیم : از تجربه­ی دانشجو بودن که با توجه به گسترش روزافزون استبداد و ارتجاع جایگاه پرتنشی است. به گمان ما حرف زدن از شعر دانشجویی در چنین اوضاع و احوالی، همان کاری است که کبکها به وقت خطر انجام میدهند : سر فرو بردن در برف­های سرد تنهایی. مساله­ی اصلی این است که احساساتی­گری با غرقه شدن در عوالم فردی و نادیده گرفتن جایگاه تاریخی دانشجو، حتی به فرض برافراشتن علم شورش و عصیان­گری، صرفن به دشمنان خیالین حمله می­کند

د : به هیچ وجه. خیلی مسخره است اگر فکر کنیم در یک طرف دانشجویان ایستاده­اند و فریاد میزنند : «زنده باد آزادی» و در سمت دیگر عقب‌ماندگان شعار میدهند که : «زنده باد استبداد» و بعد مخاصمه آغاز می­شود. این شکل از صف­بندی سیاسی بیش از هر رویکرد شاعرانه­ای تخیلی است و ربطی به واقعیت ندارد

خ : بیایید کمی واقع بین باشیم. آخر چطور ممکن است مسائل کلانی را که بر زندگی تک تک ما دانشجویان تاثیرگذارند، بتوان از خلال تجربه­ی شاعرانه مورد بررسی قرار داد؟ موضع­گیری درست در قبال رخدادهای اجتماعی نیازمند آگاهی به قوانین تاریخی است و شور شاعرانه به تنهایی به هیچ شناخت اطمینان­بخشی منجر نمی­شود. البته شما مجازید به لاک تنهایی خود فرو بروید و مسائل شخصی­تان را غنا ببخشید. ما با این کارتان مشکلی نداریم. اما مساله این است که بدبختانه همین ژستهای منفرد در نهایت باعث می­شوند افراد نسبت به بلایی که بر سر دیگران می­آید بی­تفاوت باشند و به جای پرداختن به مسائل کلّی، در کشمکشهای شخصی مضمحل بشوند

د : جالب است که از موضع­گیری درست در قبال دردهای دیگران حرف می­زنید در حالیکه بیان این دردها را به نام «شاعربازی» تحقیر می‌کنید.

خ : به نظرتان سر دادن آه و ناله­های شاعرانه برای قربانیان کار درستی است؟

د : مساله اصلن این نیست. حرف این است که چرا علیرغم ادعایتان در مورد علم جهانشمول تاریخ، نمیتوانید تجربه­ی شخصی عده­ای از دانشجویان را – که از قضا محکومان همین تاریخند – به عنوان تجربه­ای مشترک درک کنید

خ : راستش اینطور به نظر میرسد که قصد دارید از نیروهای ضدعقلانی طرفداری نموده و شور شاعرانه را جایگزین شناخت علمی تاریخ کنید. اما نقل قول مشهوری از آدورنو هست که می‌گوید: «بعد از آشویتس هر شعری یاوه­گویی است.» زیرا شعر هرگز نمیتواند هیچ نسبتی با دهشت تاریخی برقرار کند. تنها کارکردش پر کردن این خلاء و ناتوانی با مشتی احساساتی­گری بی­سروته است.

د : اولن که یاوه­گویی نه، توحش. ثانین این نقل قول چه ربطی به حرف شما دارد که پشت آدورنو پنهان می­شوید؟ قبل از آنکه جوابتان را بدهم باید بهتان یادآوری کنم که خودتان بیش از همه­ی آن شاعران بدبختی که به فاشیسم و هزار کوفت و زهرمار دیگر متهشان میکنید، از درک فرایند تاریخی فراری هستید. اتفاقن همین نقل قول که طی چند سال گذشته مدام توسط اکثر شبه­روشنفکران بلغور شده است، باید در دل تاریخ خود قرار بگیرد تا معنای حقیقی­اش آفتابی شود. من کاملن قبول دارم که بخش اعظمی از به اصطلاح ادبیات، شعر پیشونددار بوده است، نه فقط در جهان پس از آشوویتس، بلکه از یکصد سال قبل، تقریبن از اواسط قرن نوزدهم. اما فاجعه دقیقن همین است : اینکه ادبیات در چنین مسیر منحوسی تکامل یافته. شما گویا فراموش کرده­اید فاجعه امری ناگهانی نیست و به صورت فوران طبیعی بدبختی و نکبت متجلی نمیشود. فاجعه همین است که کثافت­کاری به روال عادی امور تبدیل شده و اکثرن به مثابه ارزشی زیبایی­شناختی جا زده می­شود. میبینم سیگارتان را روشن میکنید. پس بگذارید بهتان بگویم سیگار کشیدن همان صورت شیءواره شده­ی خمیازه است، دهانی که از فرط بیحوصلگی به جای حرف زدن باز و بسته می­شود. همین کالایی شدن ملال و تولید انبوه آن از هر فاجعه­ای به مراتب بدتر است. بله در آنجا قتل عام صورت گرفت، اما گمان نمیکنم شما خیلی نگران قربانیان باشید. فقط میخواهید در دهن شاعران را ببندید تا خود بتوانید با خیال راحت خمیازه بکشید. غیر از آن است که با این خمیازه­ها شبیه کسانی می­شوید که مشغول تماشای فیلم تاریخی ملال­آوری هستند؟ اگر راست میگویید به فکر نجات قربانیان باشید.

خ : اما آنها دیگر مرده­اند.

د : پس دست کم اینطور لبخند نزنید. شما وقتی میگویید آشویتس، لحنتان طوری است که انگار اتفاقات آنجا کاملن طبیعی و اجتناب­ناپذیر بوده­اند. نه آقا! اتفاقن کثیف­ترین اشکال سلطه و سرکوب، با حذف کردن خاطره­ی همین جنایات است که خود را طبیعی جلوه می­دهند. اگر بخواهم از جهان ادبیات مثال بیاورم صحنه­ی قتل عام مردم «ماکوندا» توسط عمّال شرکت موز، در رمان «صد سال تنهایی» مثال بسیار خوبی خواهد بود. اما چون بلافاصله متهم خواهم شد که از واقعیت بی­خبرم و تخیلّات ادبی را به خورد سیاست می­دهم از این کار صرف نظر میکنم. گرچه در رئالیسم جادویی، فرایند فراموش کردن خشونت بنیادین به بهترین شکل ممکن بازنمایی شده اما گویا بهتر است مثالهایم را از جهان واقعیت برگزینم. شما وقتی میگویید آشویتس در واقع چشم بر گولاکهای سیبری و بمباران حلبچه میبندید. نامها زیادند و میتوان هزاران اسم دیگر را هم بدین لیست اضافه کرد : از کهریزک و نوار غزّه بگیر تا زندان گوانتانامو. پس اجازه دهید وقتمان را با برشمردن نامها هدر ندهیم و به جای آن بدین آگاهی دامن بزنیم که ما خود نیز در دل فاجعه به سر می­بریم و از کثافت­کاری­های آن در امان نیستیم. تجربه­ی همدردی اساسن بی­معنی است. دستگاه ادراکی من هرگز نمیتواند بفهمد اینکه دیگری درد میکشد یعنی چه؟ این است که همدردی­های عمومی با زخم­خوردگان کلن باد هواست. مساله­ی اصلی نه دلسوزی و ترحم، بلکه به اشتراک گذاشتن رنجهاست و این یعنی روایت تاریخ نه صرفن به عنوان رخدادهای بیرونی، بلکه به عنوان پوئتیک درونی سوژه­ها. فقط در این صورت است که نسبت میان تراژدی درونی و شکستهای بیرونی به گونه­ای فهم­پذیر آشکار می­گردد و تاریخ دیگر توالی خطی رویدادها نخواهد بود. فقط در این صورت است که میتوان ادعا کرد گذشته هنوز نگذشته است بلکه مدام بازمیگردد. شما فقط وقتی میفهمید گزاره­ی «آنها مرده­اند» چه معنایی دارد که خود نیز در هر لحظه از زندگیتان به مرگ پیوسته باشید. هنر در چنین نقطه­ای ایستاده است.

خ : اما به نظر می­رسد این گونه تلاشها برای بازگرداندن گذشته نه تنها کین­توزانه­اند بلکه بسیار بدتر، بُعد جبران­ناپذیر فجایع را انکار می­کنند. دستی را که کنده شده دیگر نمیتوان به سر جایش برگرداند

د : بله درست است. اما درد و رنج لحظه­ی کنده شدن هنوز هم به شکل جای خالی همان دست حضور دارد. من نمیدانم منظور شما از کین­توزی چیست؟ اما این را می‌دانم کسانی که هرگونه خشم و غضبی را به نام کین‌توزی محکوم می‌کنند، دست کمی از ج.ا. ندارند که هر عشقی را بی‌بندوباری می‌نامد. اتفاقن این شمایید که با پاک کردن خشونت بنیادین، با لاپوشانی خشم ِ جسمیّت یافته به اسم اینکه فاجعه گذشته است و تمام شده، کین­توزانه عمل میکنید.

خ : ببینید، شما گاهن ادعاهایی را مطرح میکنید که در حد و اندازه­های ما نیستند. به نظرم بهتر است بحث شاخه شاخه نشود و انسجام داشته باشد. قرار بود درباره­ی شبه­کنش­های هنری­یی با هم گفتگو کنیم که گویا شما طرفدارشان بودید. به باور ما بخش عمده­ای از اقبال به شعر در دوره­ی معاصر نتیجه­ی شرایط مادی­یی است که انسانها را به کنج انزوا و تنهایی میراند. اما این موضوع هرگز نمیتواند دلیلی بر درستی سیاست شاعرانه باشد

د : چرت میگویید. تحلیل درست اقتصادی در نهایت نشان می­دهد شعر معلول شرایط مادی نیست

خ : اما اینکه شد ایدئالیسم. خیلی جالب است. خب آیا میتوانید بگویید این شعر را چه کسی سروده است و در چه جایی زندگی میکرده؟

د : بعد شاعرانه­ی سرمایه­داری دقیقن همان جنبه­ای است که نمیتوان با تحلیل جزء به جزء شرایط اقتصادی توضیحش داد. متوجه می­شوید؟ زیرا اقتصاد سیاسی در نهایت همه­ی تفاوتها را به چشم تغییرات کمّی مینگرد حال آنکه در بحرانها و نیز در نزد طبقه­ی کارگر کوچکترین تغییر کمّی در میزان عرضه­ی کالا، خود را به مثابه­ تغییر کیفیت زندگی آشکار خواهد کرد. این همان بعد شاعرانه­ی اشیاء است که بدانها زندگی میبخشد و از حالت خشک و منجمد به درشان میآورد … بگذریم. فقط قصدم آن بود که سیاسی بودن شعر را خاطر نشان کنم

خ : آیا این طرز فکر خطرناک نیست؟ آیا لازم است همه­ی موضع­گیریهای قاطع جبهه­ی ارتدکس را در رابطه با زیبایی­شناختی کردن سیاست به یادتان بیاوریم؟

د :  نخیر لازم نیست

خ : کسی در علم و کملات شما شک نمیتواند بکند. اما لابد خودتان خبر دارید این بعد شاعرانه­ای که به عنوان مازاد سیاسی بر آن پا میفشارید دقیقن همان وضعیتی را بازتولید میکند که پروژه­ی مارکس در صدد رفعش بود. یعنی شیءوارگی مناسبات انسانی. شما بسیار خوب از سرشت دوگانه­ی کالا صحبت میکنید اما نکته­ای را از قلم می­اندازید : اینکه نقد کالا در نهایت به نقد سامان­دهی جامعه­ی مدرن تبدیل میشود، یعنی به نقد تبدیل سیاست به مدیریت روابط میان اشیاء. البته به نظر نمیرسد این بی­توجهی ناشی از بدفهمی یا اختلال حافظه باشد.

د : انتقاد وارد نیست. دارید از موضوع بحث منحرف می­شوید

خ : به چه دلیل چنین حرفی میزنید؟ چون دنیای تخیلی­تان را که در آن اشیاء جایگزین انسانها شده­اند بر هم می­زند؟ راستش را بخواهید قوه­ی تخیل همه به این اندازه قوی نیست و به نظر نمیرسد عبارت متافیزیکی «هستی شاعرانه­ی اشیاء» ربط چندانی به سیاست داشته باشد. حقیقت هرگز با خیره شدن به چیزها و خیالپردازی درباره­ی ماهیت صور مثالی آنها به دست نخواهد آمد. باید به اشیاء نه به عنوان پدیده­های اصیل بلکه به عنوان تجلی­های متفاوتی از فرایند یکپارچه­ی اجتماعی-تاریخی نگریست. حقیقت در درون چیزها نیست. اگر میخواهید حقیقت را ببینید باید به بیرون بنگرید

د : عجب … کاش این حرف را نمی­زدید

خ : حتی در نزد افلاطون هم صور مثالی هنگامی پدیدار می­شوند که چشم بر سایه­بازیهای روی دیوار غار فروپوشیده باشیم

د :­ دقیقن. «اما به خورشید فروزان هم نمیتوان نگاه کرد. زیرا چشم­ها را سیاه و قوه­ی بینایی را زایل می­کند» هستی شاعرانه­ی اشیاء همین سایه­گون بودن آنهاست. بله! بتواره شدن تفکر یعنی پیروی از همان اصل بازتابی‌یی که میخواهد با انطباق شکل سایه­ها بر مفاهیم ذهنی، به حقیقت دست یابد. اما هنر به اشیاء، به سایه­ها خیره نمی­شود. بگذارید دو نوع برخورد ویکتور هوگو را با دو شیء برایتان بگویم تا منظورم از بعد شاعرانه را توضیح داده باشم. شیء اول قرص نانی است پشت شیشه­ی مغازه­ی نانوایی. تفکر بازتابی این شیء را به مثابه مصداقی برای سیر شدن خواهد شناخت. البته هوگو به ظرافت تمام لکه­های کنجد سیاه بر روی این شیء را نشانمان میدهد. لکه­هایی که همچون چشمان نان به ما خیره شده­اند و خطاهایمان را ثبت میکنند. اما نان سیری به بار نمیآورد بلکه حقیقت هستی کالایی نان، حکم ده سال حبس برای ژان والژان است. زندان را نمیتوان با اصل بازتابی در نان تشخیص داد و تفاوت کیفی ِ نان کالایی با نان خانگی در همین است، نه فقط در قیمت یا مرغوبیتشان. نان، نان نیست و این همان بعد شاعرانه­ی اشیاء در جهان سرمایه­داری است که از قضا آقای هوگو نیز به درستی بر آن واقف نبوده و در برخورد با شمعدانهای نقره در آنها همان چیزی را میبیند که در ظاهرشان هست : خوشبختی. این است که رمان بینوایان در نهایت از موضعگیری سیاسی درست وامی­ماند.

خ : آقای د! لطفن به جای آسیب­شناسی بینوایان ویکتور هوگو – که معلوم نیست چه ربطی به وضعیت ما دارد – نگران جامعه­ی خود باشید

د : گمانم همین چند لحظه­ی قبل از کلیت فرایند اجتماعی-تاریخی حرف زدید […]

خ : بهتر است دنباله­ی همان بحث انتزاعی را راجع به مازاد سیاسی وضعیت پی بگیریم

د : اینها همه به هم مربوطند عزیز من! شما هرگونه تلاش برای طرح درست مساله را به اسم انتزاعی­گری محکوم میکنید. به همین دلیل است که کنشهایتان هم هیچ نسبتی با وضعیت برقرار نمیکنند. در حالیکه این گزاره : «گل سرخ همین جاست، همین جاست که باید برقصی» تنها زمانی معنی دار میشود که «سرخ» همان «گل» نباشد و به قول فلاسفه میان موضوع و محمول اینهمانی وجود نداشته باشد. متوجه می­شوید؟

خ : بله، بله … اما هنوز هم هیچ پیوندی میان اظهار فضلهای شما و فی­المثل وضعیت کنونی دانشگاه نمبینم

د : این دیگر مسأله­ای متفاوت است

خ : اما مسأله­ی واقعی همین است. ببینید همین الان که شما راحت پا روی پا انداخته­اید و سیگار من یا داستان مزخرف ویکتور هوگو را تفسیر میکنید …

د : … آسیب شناسی.

خ : … آسیب شناسی میکنید، همین الان دانشجوهایی هستند که به خاطر مبارزاتشان هزینه­های گزافی داده­اند. در بهترین حالت تعلیق یا اخراج و یا … راستش با وجود چنین واقعیاتی ژست منتقدانه­ی شما خیلی مشکوک به نظر میرسد.

د : کیش ِ پرستش قربانیان و بت ساختن از آنان در تحلیل نهایی به خشونت بنیادین خدمت میکند.

خ : چطور؟ شما یک بار از بازیابی قربانیان سخن میگویید ولی کمی بعد زیرش میزنید؟ مگر اپورتونیسم چیزی غیر از این است؟

د : جوابی ندارم … در این شرایط فقط باید همچون آن شاعر آلمانی­یی عمل کرد که در نامه­ای سرگشاده خطاب به دم و دستگاه فاشیستی پرسید که گناهش چیست و چه حرف نادرستی زده که کتابهایش تاکنون مشمول حکم آتش نگشته­اند و خود نیز محاکمه و مجازات نشده است؟ اما سوال من این است : چه چیز باعث میشود کسی به دستگاه قضایی نامه­ای اعتراف­گونه بنویسد، خود را لو دهد و مجازات خویشتن را مطالبه نماید؟ ناراحت نشوید اگر بگویم روی دیگر قضیه­ی اعتراف­گیری همین بت ساختن از قربانیان است. اما به اشتراک گذاشتن درد و رنج مسأله­ی دیگری است و ربطی به موضع شما ندارد.

در رمان «محاکمه» آقای «کا» چطور میمیرد؟ مثل یک سگ. خیلی راحت و بی­دردسر همانطور که ما در واقعیت می­میریم : کاملن طبیعی و تصادفی. در اثر یک اشتباه بوروکراتیک. خب آیا باید از او بت ساخت یا باید قربانیان تصادفی و اشتباهی را به کل فراموش کرد؟ بگذارید جنبش دانشجویی را برای یک بار هم که شده از این منظر نگاه کنیم و بپرسیم شأن سیاسی مثلن «کوی دانشگاه» که در عین حال آن را به تجربه­ای شاعرانه تبدیل میکند چیست؟

[سکوت]

خ : تنها بعد سیاسی و در عین حال شاعرانه­ی کوی دانشگاه همین نام زیبایی است که گند و کثافت زندگی خوابگاهی را زیر خود پنهان میکند

د : شما تنها شکل واقعی زندگی جمعی را به نحوی غیردیالکتیکی نفی می­کنید و در عین حال از شنیدن نام ریویزیونیسم کهیر میزنید. خب بالاخره تکلیفتان را مشخص کنید که همه بدانند با کی طرفند؟ اما خب … این قبیل بحث­ها بیفایده­اند. فقط نظرتان را به این انتقاد مارکس جلب میکنم که : «آنان که در فقر فقط فقر را میبینند هرگز نمیتوانند تغییر دیالکتیکی­اش را درک کنند» من مثل شما زندگی خوابگاهی را فقط گند و کثافت نمی­دانم. در واقع تنها تجربه­ی من از سوسیالیسم همین خاطرات چند سال زندگی خوابگاهی است. ولو به شکل تجربه­ای انسانیت­زدوده، علی رغم همه­ی نابسامانی­ها.

بگذارید یکی از این خاطرات را برایتان بگویم : در یکی از شبهای بهاری سال هشتاد و سه، پشت ساختمان 18، دو گربه کشمکش پر سروصدایی را به وجود آورده بودند، داشتند عشق‌بازی میکردند. یکی از دانشجویان سرش را از پنجره بیرون کرد و داد زد : «ولش کن». همین اتفاق تصادفی کار را به سر دادن شعارهای شبانه درگیری با نیروهای شبه نظامی کشانید. درگیری­هایی که البته هزینه­ها و قربانیانی هم داشتند

خ : به نظر ما تعریف کردن چنین خاطراتی در حکم تمسخر و دست انداختن جنبشهای دانشجویی است. ما به صحت و سقم چنین خاطرات شخصی­یی مشکوکیم و این رویداد جزئی را به عنوان روایتی تاریخی نمیپذیریم. عجیب است که شما خود نخست تجربه­ی شاعرانه را تا حد کنشی سیاسی برمیکشید اما دست آخر با بازگویی روایات مجعول در جهت تخریب وجهه­ی کنشهای حقیقتن سیاسی عمل می­کنید

د : به هیچ وجه. باید برای یک بار هم که شده سعی کنیم به این خاطرات نخندیم. بلکه بپرسیم چه چیزی در کوی دانشگاه هست که دعوای دو گربه را به تنشی حاد تبدیل میکند در حالیکه این اتفاق در سایر نقاط شهر امری کاملن عادی است؟ گرچه گربه­های کوی با دیگر گربه­های شهری به لحاظ زیست­شناختی از یک تیره­اند اما تفاوت غیرقابل انکاری میانشان هست که چیزی نیست جز همان مازاد سیاسی کوی دانشگاه. اگر در کوی اعتراض به مساله­ای جزئی همچون عذا به کشمکشی سیاسی تبدیل میشود، این نشان­دهنده ناآگاهی و نظرتنگی دانشجویان نیست. بلکه مازاد زندگی­یی را نشان می­دهد که هر لحظه فوران و اشیای اطافش را لبریز میکند. مازاد سیاسی کوی آن چیزی است که تصادف و ضرورت را به نحوی دیالکتیکی پیوند می­زند و بدینسان بنیاد مادی سیاست را بر­می­سازد. بی­سبب نیست که شما از یکسو در برابر قربانیان ِ اشتباهی سردرگم می­شوید و از سوی دیگر نقش رویدادهای تصادفی را در جنبش نادیده میگیرید و انکارشان می­کنید. زیرا اصلن دم زدن از «جنبش دانشجویی» و تکریم دانشجویان ممکن نیست مگر با قطع کردن ریشه­های مادی آن. اما باور کنید «کوی دانشگاه» نام یکی از معدود جنبشهای سیاسی چند سال اخیر است که با پا گرفتن از هر خاستگاهی همواره به تغییر کلیّت نظر داشته نه به مطالبات جزئی. دقیقن به همین دلیل نباید آنرا جنبشی صرفن دانشجویی نامید.

خ : در این مورد ما هم با شما موافقیم.

د : اما چیزی که مهم است توافقات نیستند. مساله این است که دیالکتیک تصادف و ضرورت، سیاست را به نوعی هنر تبدیل میکند. چیزی که شما آنرا جوهره­ی فاشیسم می­دانید. اما باور کنید تفاوت میان اشیای کوی و دیگر اشیای شهر، یا همان مازاد سیاسی کوی، دقیقن مساله­ای شاعرانه است. زیرا به تفاوتهای کیفی زندگی جمعی با زندگی عادی مربوط میشود. هر نوع رویکرد ضداستتیک به مساله­ی کوی دانشگاه، یا تصادف را نادیده می­گیرد و به سراغ خاستگاههای تخیلی خواهد گشت؛ یا آنکه ضرورت را رها میکند و به دام رویابافی خواهد افتاد. اما در هر دو مورد آنچه تکرار میشود نامرئی کردن خشونت بنیادین است

خ : مرسی … در پایان، حرف دیگری برای خوانندگان دارید؟

د : بهتر است با شعری از برشت کار را تمام کنیم:

آیا در روزگار تاریک

شاعران باز هم ترانه میسرایند؟

بله!

ترانه‌ی روزگار تاریک.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 19/01/2014 بدست در نوشته ها فرستاده شده و با , , برچسب خورده.

آخرین نظرات

سالار در درسی از سیصد و پنجاه اوین
سالار در سرمایه‌داری و فاشیسم – روی…
یادداشت‌های شبانه در مزاروش و لنین – سیریل…
فولاد راستین در بعد از اودسا «انسان ماندن» خود…
یادداشتهای شبانه در ما و مجلس
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: