یادداشتهای شبانه

https://sovietbeing.wordpress.com

ف مثل فاشیست

از فردای انتخابات سال 1384، طبقه متوسّط که گول شعارهای عدالت‌محور و عوام‌فریبانه‌ی احمدی‌نژاد را خورده بود، احساس خطر می‌کرد – این طبقه که منافع خود را در خطر می‌دید از خود پرسید آیا صدای پای فاشیسم به گوش نمی‌رسد؟

اما چنین سوالی فقط ناپختگی سیاسی ایدئولوگ‌های طبقه متوسّط را به اثبات می‌رساند. اینان فراموش کرده بودند که فاشیسم پدیده‌یی نیست که بتوان آن را در گرایشات شخصی دولتمردان خلاصه کرد؛ فاشیسم پیش از هر چیز یک صورت‌بندی اجتماعی است: شکلی از سازماندهی اقشار متوسّطِ مأیوس و سرخورده که به صورت گردهمایی‌ها و تظاهرات بی‌هدف تجلّی می‌یابد و تنها کارکرد آن عبارت است از خنثی کردن تأثیر گروه‌های مترّقی.

در دوران احمدی‌نژاد، هرگز امکان چنین سازماندهی‌یی فراهم نشد: احمدی‌نژاد فقط توانست تخم یأس و ناامیدی را در میان طبقه متوسّط بپراکند، اما هرگز موفّق نشد از پتانسیل این انبوهه‌ی سرخورده و مستأصل استفاده کند. برای نمونه، می‌توان از برنامه‌یی یاد کرد که در سال 1386 به ابتکار بسیج و سپاه در دانشگاه تهران برگزار شد: منظورم گردهمایی «چه مثل چمران» است. گویا در این برنامه قرار بود که با استفاده از حضور فرزندان چه‌گوارا پتانسیل اعتراضی دانشگاه به سمت حمایت از پروژه‌های ارتجاعی حاکمیّت سوق داده شود – اما نتیجه‌ی کار بسیار مأیوس کننده از آب درآمد و سهم ارتجاع از این پروژه رسوایی بود و بس!

اکنون اما در سال 1392 و پس از رسوب کردن امواج «جنبش» سبز، ورق برگشته است: امروز فیلم «چ» حاتمی‌کیا به طرز موفقیّت‌آمیزی همان کاری را به انجام می‌رساند که دختر ‌چه‌گوارا هوشمندانه از زیرش شانه خالی کرد. اقبال تماشاگران جشنواره فیلم فجر به دروغ‌های تاریخی حاتمی‌کیا، فقط شمه‌یی از رسوایی‌هایی است که طبقه متوسّط به بار می‌آورد. درخواست‌های مکرّر و «خودجوش» مردمی از بازپخش این اثر، فقط و فقط پتانسیل این طبقه را برای درغلتیدن به دامن ارتجاع به اثبات می‌رساند.

طبقه متوسّط، علی‌رغم تمامی ادعاهای انتلکلتوال و مصارف فرهنگی‌اش، در این قبیل رسوایی‌ها نشان می‌دهد که در هنگامه‌ی بروز بحران‌های تاریخی، تا چه حد درمانده می‌شود و نیروهای ذهنی‌اش را از کف می‌دهد: مرور خرده‌مقاومت‌های چند ساله‌ی اخیر عدم کفایتی را آشکار می‌کند که همچون بیماری لاعلاجی به جان این طبقه افتاده است و او را از یافتن راه خروج باز می‌دارد. چنین طبقه‌یی هرگز نمی‌تواند حتی به «خودسازماندهی» هم فکر کند. نتیجتاً تنها شکل سازماندهی این طبقه، به شکل تفویض سونوشت تجلی می‌یابد. طبقه‌یی که از بیان مطالبات و اعتراضات خود ابا دارد، به سادگی پشت سر کسی پنهان می‌شود که «شبه-اعتراضات»ش مشروع شمرده می‌شوند. حاتمی‌کیا در مقام یکی از این «شبه-معترضان» به اندازه خود طبقه متوسّط فاقد خلاقیّت و از لحاظ ذهنی عقب‌مانده است.

ممکن است برخی از طرفداران فیلم «چ»، منجمله برخی از آکادمیست‌های بورژوا، این قضاوت را یک‌طرفه بخوانند و بخواهند که کارنامه‌ی درخشان او را به یادمان بیاورند. مثلاً ممکن است به حمایت آقای اباذری ارجاع دهند که «حاتمی‌کیا انتقادی‌ترین و رادیکال‌ترین فیلمساز دوران معاصر است.» اما مگر «انتقادی‌ترین و رادیکال‌ترین» ساخته‌ی این روشنفکر قلّابی چیست؟ «آژانس شیشه‌یی» که کپی رنگ و رو رفته و دست چندمی است از فیلم «بعدازظهر سگی» ساخته سیدنی لومت. طبقه متوسّط و ایدئولوگ‌هایش حتی توانایی تشخیص تقلّب‌های این کپی‌کار فرهنگی را هم ندارند، اما با این حال ذره‌یی در مورد حقیقتی که در آثارش یافته‌اند شک نمی‌کنند. به همین دلیل است که سعید شریعتی، با آن علاقه‌ی دیوانه‌وارش به فلسفه‌ی فاشیستی هایدگر، به راحتی جلوه‌های ویژه‌ی فیلم «چ» را با حقیقت تاریخی اشتباه می‌گیرد و دستان حاتمی‌کیا را به خاطر برملا کردن حقیقت می‌بوسد. بد نبود فرزند برومند دکتر شریعتی، قبل از ریخت و پاش احساساتشان نگاهی به خاطرات چمران می‌انداختند تا متوجه شوند هلیکوپتر 214 حامل مجروحین، نه با آرپی‌جی «دشمنان مردم» که به خاطر برخورد با کوه منفجر شده است!

ممکن است مدافعان «چ» از این دشنام‌ها و بی‌اخلاقی‌ها آزرده شوند و چنین واکنش نشان دهند که به هر حال «این فیلم، اثری اعتراضی است، چرا که روایت مسلّط حاکم را در مورد شخصیت شهید دکتر چمران نفی می‌کند.» حماقت چنین دفاعی در این است که نمی‌بیند خود حاکم و مناسبات قدرت حتی به اندازه‌ی سرسوزنی هم تغییر نکرده‌اند، فقط حاکم روایتی جدید را جای روایت قبلی نشانده است – درست همانطور که در فیلم «اخراجی»‌ها مشتی لمپن جای رزمندگان متعهد روایت فتح را گرفتند تا در قدم بعدی، لمپن‌های واقعی به نام دفاع از مملکت، در خیابان‌ها به جان مردم بیافتند.

طبقه‌ی متوسّطی که امروز در سینماها برای چمران اصلاح‌طلب جیغ و هورا می‌کشد، هرگز نباید از یاد برد کسی را تشویق می‌کند که در فاجعه‌ی اردوگاه «تل‌الزعتر»، یعنی در قتل‌عام هزاران مبارز فلسطینی توسّط ائتلاف شبه‌نظامیان مسیحی و ارتش حافظ اسد، به عنوان یکی از نیروهای جنبش شیعی «امل»، در جناح سرکوب‌کنندگان مهاجران سنّی ایستاد. همچنین طبقه متوسّط اگر خیلی به روایات تازه علاقه‌مند است و می‌خواهد در چمران چهره‌یی اصلاح‌طلب را بیابد، بهتر است به روایت یکی دیگر از ایدئولوگ‌های محبوب خویش گوش بسپارد –سحابی در خاطره‌یی از آن روزها می‌گوید که به همراه چمران و فروهر از طرف دولت بازرگان مسئول مذاکره با کردها بوده است، اما چمران چنان با خشونت با این مردم رفتار کرده بود که ترجیح داد به جای خود، نماینده‌یی دیگر را پای میز مذاکره بفرستد.

طبقه متوسّط به سادگی «آژانس شیشه‌یی» را جایگزین «بعدازظهر سگی» میکند، «چ» را به جای «چه» می‌نشاند و «شکارچیان انسان» را با «اومانیست‌های مصلح» اشتباه می‌گیرد؛ به همین ترتیب اعمال ارتجاعی خود را نیز به سادگی به منزله «کنشی آزادی‌بخش» جا می‌زند.

بیهوده است وقت خود را برای ائتلاف با این طبقه هدر دهیم: آنان در تحلیل نهایی پشت دیوارهای دولت سنگر خواهند گرفت، از اینرو هر کنشی علیه استبداد سیاسی، لاجرم بایستی کنشی باشد علیه هستی اقتصادی این طبقه. مگر غیر این است که دم و دستگاه عریض و طویل بوروکراتیک دولت، یکی از مهم‌ترین منابع تغذیه طبقه متوسّط است؟

روزی که خلق‌های ستمدیده به پا خیزند، خواهید دید بر پیشانی تک تک «آزادگان» امروز، حرف «ف» همچون ستاره‌یی منحوس خواهد درخشید.

 

Advertisements

2 دیدگاه برای “ف مثل فاشیست

  1. یک طبقه متوسطی
    17/02/2014

    آن چه در مورد تحریف های تاریخی فیلم «چ» گفتی درست است. و حتی شاید بیشتر و بدتر از آن. البته در مورد آژانس شیشه ای با تو موافق نیستم و بازسازی بودنش را دلیلی بر «تقلبی» بودن آن نمی دانم. از قضا این موضوع اصلا پنهانی هم نبوده و همان موقع ساخت فیلم حاتمی کیا فیلم خود را بازسازی بعد از ظهر سگی می داند. اگر این طور باشد که باید بسیاری از آثار بزرگ تاریخ سینما را دور ریخت. این که چرا این بازسازی حاتمی کیا اتفاقا بازسازی اصیلی است، بحث مفصل و جداگانه ای می طلبد.
    اما این نوشته از منظری دیگر جای نقد (و یا شاید ابهام) دارد.
    در دو خط ابتدایی ادعایی را مطرح کردی که اگر به کل نادرست نباشد، لااقل نیاز به مدرک دارد. آن که به احمدی نژاد رای داد نه طبقه متوسط که اتفاقا (چه خوشت بیاید، چه نه) گروه های فرودست اجتماعی بودند: دهقانان در روستاها و شهرهای کوچک و کارگران . شعارهای عدالت طلبانه احمدی نژاد قاعدتا برای طبقه ای که به قول خودت از دولت تغذیه می شود و صرفنظر از این که چه کسی رییس جمهور باشد، سر ماه حقوقش را بر اساس فیش حقوقی دریافت می کند، آنقدر جذاب نیست، که برای کسانی که در نظام ناعادلانه اقتصادی مدام حقوقشان ضایع می شود. البته می توان به گزارش های وزارت کشور هم رجوع کرد که بیشتر آرای احمدی نژاد را در مناطق محروم و شهرها و روستاهای کشور می دانست. موضوعی که حامیان احمدی نژاد اتفاقا آن را پاشنه آشیل خود می دانستند و در آن جبهه مجبور شدند کسی مثل مشایی را علم کنند که بلکه رای طبقه متوسط را به خود جلب کند که البته نتوانست. مطمئنا اگر چنین بود که تو گفتی، نیازی نداشتند با آن همه هزینه اعتبار و وجاهت خود را پای کسی چون مشایی هدر بدهند. البته می توانی به درستی به عدم صحت آمارهای انتخاباتی استناد کنی که البته بیراه هم نیست. ولی بر اساس آن چه من به یاد دارم در آن انتخابات طبقه متوسط از کروبی، معین و هاشمی دفاع می کرد و اتفاقا در آن دوران به همین دلیل آماج حمله چپ ها بود. اگر حافظه ام درست یاری کند اتفاقا طبقه متوسط از همان ابتدا از تبلیغات «مستضعف مابانه» احمدی نژاد و شعارها و ادبیات افراطی دینی او به وحشت افتاده بود. تا جایی که احمدی نژاد مجبور شد در آن مصاحبه تلویزیونی مشهور از سخت گیری های حجاب انتقاد کند و در طول ریاست جمهوری اش هم این انتقاد را تکرار کند تا بتواند پایگاه اجتماعی خود را به طبقه متوسط (که نفوذ سیاسی و اجتماعی بیشتری دارند) بسط دهد. به هر حال تا زمانی که مبنای عینی و مشخصی (آماری قابل استناد) وجود نداشته باشد، این بحث به مرزهای بازی «کی بود کی بود من نبودم» نزدیک می شود.

    اما آنچه برای من جای سوال دارد ادبیات پر از نفرت تو (و بسیاری دیگر از ارتدکس ها و رادیکال ها) نسبت به طبقه متوسط است. مطمئنا ریشه های تاریخی این نفرت را در سنت چپ حتی می توان تا پیش از مارکس هم ردگیری کرد. طرفه آن که همین ادبیات در میان بسیاری از اعضای این طبقه هم کاملا رایج است. شاید طبقه متوسط تنها طبقه ای است که توانایی هجو خود، تحقیر خود و نفرت از خود را تا این سطح دارد. شدت تحقیر و خود زنی ای که ما طبقه متوسطی ها نسبت به خود روا می داریم واقعا جالب توجه است. البته که این نفرت و تحقیر خود یک تجلی از خودشیفتگی این طبقه است. همان طور که این جملات مشهور «ما ایرانی ها آدم نمی شویم» «تا زور بالای سرمان نباشد…» «ما از اروپایی ها هزار سال عقبیم…» «حقمان همین است که…» همه اتفاقا برآمده از ناخودآگاه خودشیفته ایرانی هستند. مطمئنا خودت خیلی خوب این مکانیسم خود-تبرئه گر را می شناسی و نیازی به توضیح ندارد.

    تو طبقه متوسط را (علاوه بر همه صفات تحقیر آمیز دیگر) به عدم توانایی برای تشکل یابی و سازمان دهی متهم کرده ای. اتهامی که البته تا حدی درست هم هست. اما آیا طبقه کارگر در این سی سال توانایی تشکل یابی و سازمان دهی داشته؟ مسلما به سرکوب ها و فشارهای وحشتناکی که بر هر شکلی از تشکل یابی این طبقه وجود دارد متوسل خواهی شد، اما آیا خود این استدلال نقض غرض نیست؟ اگر فشاری برای تشکل یابی طبقه کارگر وجود نداشته باشد، اگر شرایطی انسانی حاکم باشد که طبقه کارگر بتواند آزادانه خود را سازماندهی کند، اساسا ضرورت سازماندهی کم رنگ نمی شود؟ به بیان دیگر همین که شرایط برای آن ها روز به روز خشن تر و غیر انسانی تر می شود این پرسش تقویت نمی شود که «پس حالا دیگر چرا سازماندهی نمی کنید؟ دیگر چه چیزی برای از دست دادن دارید؟ دیگر چه بلایی باید سرتان بیاورند؟»

    طبقه متوسط تا حدی (هرچند مبتذل) تجربه هایی از سازماندهی داشته. چه حول ان-جی-او ها، چه کارزارهای سیاسی و اجتماعی و چه فعالیت های بشردوستانه و حفاظت از محیط زیست و حقوق کودکان و… مطمئنا بر همه این تجربه ها می توان انگ «طبقه متوسطی بودن» و در نتیجه لابد حافظ وضع موجود بودن زد. اما مگر عجیب است که طبقه متوسط برای حفظ منافع خودش سازماندهی کند؟ همین کار را طبقه کارگر نتوانسته بکند و شدت فشار و سرکوب همان طور که گفتم این نتوانستن را بیشتر به رخ می کشد.

    مگر نه این است که تو و دیگرانی که از هیچ تحقیری نسبت به طبقه متوسط دریغ نمی کنند، (تقریبا) همیشه تقصیر شکست های طبقه کارگر را به گردن طبقه متوسط می اندازید، در حالی که پیشاپیش طبقه متوسط را مرتجع دانسته اید؟ چطور توقع دارید یک طبقه مرتجع حامی منافع «طبقه پیشرو» باشد؟ این استدلال مثل این نیست که مثلا در جنگ بین ایران و عراق، عامل شکست فلان عملیات را کارشکنی نیروهای دشمن بدانیم؟ خوب معلوم است که آن ها کارشکنی می کنند، دشمن اند دیگر! قرار نیست که کمک کنند.

    آن چه در مورد این رویکرد پرطرفدار نسبت به طبقه متوسط برای من (به خصوص در وضعیت ایران) جای سوال دارد این است که مگر خود به گستردگی، قدرت مالی و نفوذ سیاسی طبقه متوسط معترف نیستی؟ با توجه به تجربه عدم سازماندهی طبقه کارگر در این سی سال، آیا واقعا هیچ راهکار عملی ای برای کنار گذاشتن کامل طبقه متوسط و اتکای صرف بر طبقه کارگر وجود دارد؟ به فرض که باشد، آیا راهکار برآمده از این سطح از نفرت و تحقیر چیزی جز قتل عام طبقه متوسط است؟ یعنی احتمالا کشتار 20-30 میلیون نفر؟ (در خوشبینانه ترین حالت ممکن.) آیا چپ ارتدکس حاضر است به صراحت و با صداقت برنامه خود را کشتار 30 میلیون نفری مردم ایران اعلام کند یا به دلایل «تاکتیکی» این برنامه را اعلام نشده می گذارد؟

    شاید بگویی من حرف های تو را تحریف کرده ام و هیچ کجا از ضرورت چنین کشتاری سخن نگفته ای. بله، مستقیما چنین حرفی نزده ای، اما یک بار دیگر نوشته خودت را بخوان. کجا راهکاری برای استفاده از نیروی طبقه متوسط داده ای؟ کجا ما را حتی جز کوچکی از راه حل دانسته ای؟ عامل (یا همدست) کدام جنایت را کسی جز طبقه متوسط دانسته ای؟ حکم عاملان و همدستان جنایت، پس از انقلاب چیست؟

    طبقه متوسط دارای امکاناتی است که طبقه کارگر از آن بهره ای ندارد: آزادی های نسبی، امکان تشکل یابی، امکان شکل دادن به افکار عمومی، رسانه و… و طبقه کارگر هم در صورت متشکل شدن می تواند چنان نیروی عظیمی باشد که هیچ کس را یارای ایستادگی در برابرش نیست، و به همین دلیل از امکانات فوق بهره کمتری دارد. آیا هیچ راهی وجود ندارد که طبقه متوسط بتواند در تشکل یابی کارگران به آن ها کمک کند؟

    من هم موافقم که رهایی کارگران رهایی همه است. اما با این حال چرا طبقه متوسط حامی جنبش کارگران نیست. پاسخ ساده و حاضر و آماده اش این است: باید مدافع منافع طبقه کارگر باشد. اگر هم نیست چون خر است، چون مرتجع است و کف و سوت می زند و فیلم چ نگاه می کند و فاشیست و بی پدر و مادر و جاکش است (یا معادل همین حرف ها با ژارگون علمی و اقتصادی). اما از این پاسخ هیچ آبی نه برای کارگران گرم می شود و نه برای ما طبقه متوسطی ها. حتی اگر همه اعضای طبقه متوسط در جهانی خیالی هر روز بنشینند و تمام آثار مارکس و لنین و باقی متفکران چپ را بخوانند باز هم اتفاقی نمی افتد. بهتر از من می دانی که آگاهی با دانش یکی نیست.

    طبقه متوسط برای خود مطالباتی دارد. اما در دل این مطالبات طبقه ای، سویه های جهانشمول و رهایی بخشی هم هست. اگر این قاعده دیالکتیکی را بپذیریم که در هر وضعیتی ضد خودش هم موجود است، پس در دل مطالبات طبقه متوسط هم می توان مطالباتی رهایی بخش یافت. کار سخت یافتن همین سویه ها، تقویت آن و در نهایت استحاله مبارزات این طبقه است به نفع همه. در همین وضعیت موجود به حد کافی طبقه متوسط و طبقه کارگر از هم بیگانه هستند. کنار کشیدن از یکی و تحقیرش دردی را از هیچ کدام دوا نمی کند. آن چه آگاهی را می سازد مبارزه است و با استحاله مبارزه طبقه متوسط می توان آگاهی آن را هم استحاله داد.

    اما برای این کار باید با ما همدل بود. نمی گویم نباید نقد کرد، باید نقد کرد و صریح و بی پرده هم باید نقد کرد. اما خودت قضاوت کن: «چنین طبقه‌یی ((هرگز)) نمی‌تواند حتی به «خودسازماندهی» هم فکر کند» و «حاتمی‌کیا در مقام یکی از این «شبه-معترضان» به اندازه خود طبقه متوسّط فاقد خلاقیّت و ((از لحاظ ذهنی عقب‌مانده)) است.» و «عدم کفایتی را آشکار می‌کند که همچون ((بیماری لاعلاجی)) به جان این طبقه افتاده است» واقعا؟ لاعلاج؟ این است پاسخ نهایی مارکسیستی؟ پس ما باید بنشینیم و به درد لاعلاج خود بسوزیم تا کارگران بالاخره سازماندهی شوند و انقلاب کنند و بعد همه ما را بکشند (یا با بزرگواری نکشند) و بگذارند به زندگی حقارت بار توام با عقب ماندگی ذهنی خود ادامه دهیم؟ همین؟

    آن چه از همدلی مراد من است، نقد نکردن یا ستایش از فضاحت های طبقه متوسط نیست (می بینی، حتی من هم می توانم خودم را به فضاحت متهم کنم) بلکه اضافه کردن یک قید است: «عدم کفایتی را آشکار می‌کند که همچون بیماری لاعلاجی به جان این طبقه افتاده است… مگر این که….» و البته نه این که به سادگی فقط بگویی «مگر این که» طبقه متوسط به مطالبات طبقه کارگر بپیوندد. نه، این چیزی نیست که با گفتن اتفاق بیفتد. باید ببینی در مطالبات همین طبقه عقب مانده ذهنی کدام سویه رهایی بخش وجود دارد. کجا می توان با تاکید بر یک مطالبه جزئی این طبقه کلیت آگاهی خود این طبقه را زیر و رو کرد. کجا می توان با ما موافق بود، از ما حمایت کرد و یا حتی کارگران را دشنام داد که: «پس چرا نشسته اید و از فلان مطالبه طبقه متوسط دفاع نمی کنید؟ مگر نمی بینید که این مطالبه همه چیز را زیر و رو خواهد کرد؟ مگر نمی بینید که در ریشه و پایه و اساسش با مطالبات شما یکی است؟»

    فکر نمی کنم این مورد شامل حال تو بشود، اما مطمئنا در توصیف بسیاری از چپ های رادیکال ما صادق است: ستایش از ستمدیدگان خرجی ندارد. تقریبا همه سیاستمداران به این واقعیت آگاهند که مثلا وقتی در سازمان ملل در حال سخنرانی هستند از مظلومیت مردم سوریه، فقر در آفریقا، نبود حقوق بشر، شرایط ناگوار کار و… انتقاد کنند. و باور کن می کنند، چون هیچ خرجی ندارد. می دانند که «افکار عمومی» از این حرف ها خوشش می آید و خطری هم برای کسی ندارد. در سایت ها و نوشته های دیگری که از رفقای رادیکال دیده ام، سیل فحش و فضاحت نصیب طبقه متوسط و دیگران شده و ستایش های بی امان از طبقه کارگر یا فرودستان. اصلا همین که متنی را در یک سایت چپ می خوانم و بعد از چند خط می بینم روال ستایش از کارگران شروع شد، صفحه را می بندم. چرا؟ چون کاری ندارد چپ باشی و از کارگران ستایش کنی و بابت همه چیز طبقات دیگر را مقصر بدانی. اما آن جا که چپی جرات کند و در یک سایت چپ کارگران را زیر ضرب بگیرد، آن جاست که احتمال می دهم شاید حرفی برای گفتن داشته باشد. چون از حاشیه امن رفقا و فضای پیرامونش خارج شده و حرفی زده که هزینه دارد. نه هزینه دستگاه امنیتی و داغ و درفش، بلکه هزینه فحش خوردن از رفقا که حتما موافقی که از آن اولی بدتر است. البته واقعا فکر نمی کنم این مورد آخری شامل حال تو بشود. صرفا حرفی بود که روی دلم مانده بود و البته هشداری که در آینده هم مواظبش باشی: به دام شیفتگی به طبقه کارگر نیفت. تیغت اگر برای دشمن برنده است، برای هم رزم ها باید برنده تر باشد. مثل آدم آدم است برشت.

    و البته بر خلاف تو من هیچ وقت رویای روزی را نمی بینم که ستمدیدگان به پا خیزند و بر پیشانی من و باقی طبقه متوسطی ها نشان «فاشیست» بدرخشد. اگر هم روزی کارگران بر دریای خون طبقه متوسط بادبان کشتی انقلاب را بر افرازند در آن انقلاب هر چه باشد رهایی نخواهد بود. اگر امیدی داشته باشم، به روزی است که طبقه متوسط با گوشت و پوستش درک کند که باید برای رهایی خودش، هم پیمان انقلاب باشد، از هر توانی که دارد (که باور کن کم نیست، باور کن یک ساعت مختل کردن دم و دستگاه اداری دولت یا نهادهای مالی و اعتباری هزاربار از اعتصاب در کارخانه های نیمه تعطیل ایران مهلک تر است) برای پیروزی آن استفاده کند و فردای انقلاب همه آزاد و سربلند باشند. همه، البته به استثنای حاکمان.

    پی افزود: می دانم نوشته تو به بهانه فیلم چ بود، اما این حرف ها خیلی وقت بود که روی دلم مانده بود و همان طور که گفتم شاید خیلی از این انتقادات به تو وارد نباشد (به خصوص در مورد نقد دوستان) و مواضعی که نقد کردم در حقیقت برآیند چیزی است که در وبلاگ ها و سایت های دیگران خوانده ام و روی دلم مانده بود. اما دلیل این که آن حرف ها را این جا زدم، این است که مطمئنم این جا نه با هوچی گری و اتهام زنی و فحاشی ای که در بسیاری از آن سایت ها رایج است، بلکه با پاسخ های منطقی و استدلال های عقلانی مواجه خواهم شد و این عقده گشایی می تواند باعث شود که چیزی هم یاد بگیرم.

    مخلص

    • رفیق جان
      دو خط اول حاوی نوعی پارودی است: طبقه متوسّط گول خورده بود چون میپنداشت که احمدی نژاد قصد دارد در حمایت از «مستضعفان» از طبقه متوسط سلب مالکیت بکند، حال آنکه سلب مالکیت به سود سرمایه داران انجام گرفت
      در مورد نابود کردن هستی اقتصادی طبقه متوسّط: اینکار لزوما به معنای راه انداختن حمام خون نیست: میتوان با ملی کردن زمینها، برچیدن امتیازات بوروکراتیک و … هستی اقتصادی این طبقه را امحا نمود: دارم از طبقه حرف میزنم نه از افراد.
      اما نقدت درباره اینکه برنامه یی برای این طبقه نداشته ام وارد است. همچنین ایرادت کاملا درست است که مفاهیمی چون خرده‌بورژوازی یا سرمایه‌دار را نباید به عنوان فحش به کار برد: اینها مقولاتی مربوط به شیوه تولید هستند و باید به عنوان ابزاری تحلیلی مورد استفاده قرار بگیرند.
      با مهر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 17/02/2014 بدست در نوشته ها فرستاده شده و با , , , برچسب خورده.

آخرین نظرات

سالار در درسی از سیصد و پنجاه اوین
سالار در سرمایه‌داری و فاشیسم – روی…
یادداشت‌های شبانه در مزاروش و لنین – سیریل…
فولاد راستین در بعد از اودسا «انسان ماندن» خود…
یادداشتهای شبانه در ما و مجلس
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: